زنـــــدان آباد

          دوکان خلیفه فضل احمد سلمانی که مـــردم آنرا خلیفه فضلو می خوانند، بهترین محل برای کشتن وقت است. خلیفه فضل احمد که روزگاری دست هر کس به رکابش نمی رسید و دوکانش پر از کتلاک های اصلاح موی به سیستم های انگلیسی و فرانسوی به مود سال بود، از مدت ها به اینسو بی رونق شده است. زیرا حدود صلاحیت او فقط تراشیدن سر ها با تیغ است. سر هایی که بعد از تراشیدن بیشتر شبیه به دیگ های قلعی شده و کدو های تنبلی می ماند. خلیفه فضلو خیلی وقت است که کتلاک های خود را سوختانده، زیرا می داند که مشاهده تصویر در این کشور حرام است. حتی بیچاره بخاطر این که تصویر خلیفه شیر محمد پدر خود را بالای سر آویزان داشت و می خواست به مشتریان ثابت نماید که از پدر و پدر کلان این وظیفه در خانواده آنها ارثی است، چند بار شلاق خورد و بالاخره در مقابل چشمان خودش قاب تصویر پدرش را شکستند و تصویر را لگد کوب و پاره نمودند.

          گپ ما از دکان خلیفه فضل احمد جایگاه بیکاران بود. آن آدم آوازه خوان که او را روزگاری استاد موسیقی می دانستند و ده ها شاگرد پیش او { گر } می گذاشتند و بعد بیکار شده از مشتری های دایمی خلیفه فضل احمد بود، پیر محمد مجسمه ساز، شیر علی عکاس، رحمت الله کمره مین .... استاد اقبال سینماگر، خلیفه نعیم طبله چی، بچه پردل آرمونیه نواز، شیر گل نقاش، داد محمد مشهور به دادو هنرمند تلویزیون ...... و خلاصه خیلی ها به این دوکان رفت و آمد داشتند، با هم درد دل میکردند.

          آنها از هر دری سخن می گفتند از سیاست و اداره گرفته تا اقتصاد و هنر از شایعات داخل شهر تا اخبار خارجی همه را به هم باز گو میکردند و هر کدام آنها مدتی لادرک می شد و باز که سر و کله او پیدا می شد، از زندانی بودن خود قصه میکرد، از زخم هایی که بر سر و صورت خود خورده بود.

          مدت ها بود که خلیفه شیر علی عکاس گم شده بود، هیچکس حتی مرغان هوا احوال و خبر او را نداشتند، فقط همین دیروز بود که پیدا شد. خودش می گفت که سر راست از زندان به دوکان خلیفه فضل احمد سلمانی آمده است، بدون اینکه به دیدار زن و بچه اش برود. همینکه او به جمع ما پیوست، اولین کاری که کرد پیراهنش را کشید، دیدیم که در روی شکم و پشت سر او با خط درشت نوشته اند:

          { این زندانی مال خاص و خالص اینجانب ...... است. هرکس که دعوی کند، خداوند جگرش را کباب کند .} بچه ها از دیدن این نـــــــوشته هک و پک ماندنـــــــد. خلیفه نعیم طبله چی کـــــه چند بار زندانی شده، اظهار داشت:

          بیادرا! تعجب نکنین. در این شهر هر کس که کسی را به زندان برساند، شخص زندانی مال شخصی او شمرده می شود و تا خودش دو باره آنمرد را رها نکند، حق رهایی او را کس دیگری ندارد.

          خلیفه شیر عــــــــلی بــا شور دادن ســـر، حــرف هایش را تائید کرد و گفت: جان بیادر! چه عرض کنم. مردی در شهر سوار بر یک موتر لوکس نزدیک بود که مرا زیر چرخ های موترش به خمیر مبدل سازد. خدا نجاتم داد و از مرگ خلاص شدم. بعد از موترش فرود آمد و مرا خوب قفاق کاری کرد. آخر الامر مرا در موتر انداخت و به زندان تحویل داد. یکسال کوته قفل بودم، گناه خود را نمی دانستم، ولی زندانبان می گفت تا که این مرد ترا رها نکند، همچنان محبوس هستی. ازین آدم نیز درک و سراغ نشد. گفتند دو باره داماد شده و در شمال کشور است. چند ماه بعد گفتند که نزد خانم سوم خود در شرق مملکت رفته، چند هفته بعد گفتند که به جبهه رفته و چه و چه ..... تا اینکه همین دیروز این آدم دو باره به شهر ما آمد و به شکرانه ازدواج چهارم خویش هدایت داد که محبوسین او را رها کنند و حقیر و فقیر نیز رها شد.

          از شنیدن این قصه های زندان مو بر اندام اعضای مجلس راست شد و بچه پر دل که بیش از همه با علاقمندی به داستان او گوش داده بود، گفت: او بیادر نگفتی که در کدام زندان بندی بودی؟ نا جوان یگان احوال می کدی که ما بال کشیده به سوی تو می آمدیم .

          از کدام زندان حرف بزنم، شهر همه زندان هس، استادیوم ورزشی زندان هس، مکتب ها زندان هس، خانه ها زندان هس، ادارات دولتی زندان هس، ساختمان نیمکاره زندان هس ..... ای بابا مگر یک زندان هس که به شما آدرس می دادم؟

          درین هنگام خلیفه داد محمد که تا حال خاموش بود گفت: گپ های خلیفه شیر علی راست هس  همی برادر مره چند روز پیش در شفاخانه عملیات کده بودن، دیروز دیدم که در حالیکه سیروم در دست دارد، به خانه آورده شد. نزدیک بود که همه ما زهره ترق شویم، نه که خدا ناخواسته مرده باشد. اما او در حالی که از درد می نالید، اظهار داشت: مره از شفاخانه به زور کشیدن، اطاق مریضان سر از امروز به زندان شفاخانه تبدیل شد. رئیس شفاخانه می گفت : در حالیکه هر اداره از خود زندان مخصوص دارد، ما از دیگران چه کم هستیم که زندان اختصاصی نداشته باشیم؟

          هنوز حر فهای خلیفه داد محمد جریان داشت که نعیم ذوق زده از جا برخاسته، گفت: گپ که چنین هس، مه هم دو اطاق منزل خود را به کرایه میتم، تا آنرا زندان بسازند. بعضی از بچه ها با این پیشنهاد مخالفت کردند و بعضی روی موافق نشان دادند که ناگهان مسوولین به مقابل خلیفه فضل احمد ظاهر شدند و لوحه دوکان را از بیخ کندند و به جای آن نوشتند:

    اداره زندان کوچه 12 گذر 21 ــــ ناحیه 13 ــــ و بعداً همه این آدم ها که در دوکان جمع می شدند، بحیث اولین گروپ زندانی این ناحیه در اطاق زندانی شدند.

          رئیس شورای محل زیست ناحیه بیانیه بلند و بالایی ایراد کــــرد و ازینکه در گـــذر و کوچه ما قبلاً زندانی وجود نداشت، ابراز تاسف نموده، افتتاح این زندان را یکی از کار های عام المنفعه مسئولین خواند. از دیروز به بعد نام ناحیه مـــا نیز رسماً تغیر کرد  و { زندان آباد } نامیده شـــد.

     

از فاروق عطایی

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved