آنروز به همه دوایر دولتی و آدم های غیر
دولتی اعلان شده بود که به محفل معرفی والی جدید در
مقابل ولایت حاضر شوند. بناً همه فرزندان ذکور آدم که
در شهر ما بودند دسته دسته به محل تعین شده رفتند و
انتظار معرفی والی نو را می کشیدند. والی صاحب با سر و
وضع ژنده و یخن های کنده روی ستیژ قرار گرفت و آقای
فصیح الکلام که همیشه در مجالس رسمی نقل محافل هاست و
نام خدا از هزاران هنر او یکی همین بوقلمون بودن اوست
که هر دروازه را آستان و هر والی را از جمله یاران است
و در کنارش قرار گرفت. آقای فصیح الکلام که ضرورت به
معرفی ندارد، مردیست با ریش دراز، جبین زرد کرکی و
عینک های ذره بینی، سیمای گرد، ابرو های بهم پیوسته و
طول قامت او متناسب با درازی زبانش است، آنقدر در
فریفتن خلق خدا مهارت دارد که بعضی او را خناس و جمعی
شیخ پر صیما میگویند.
والی همین
که جمیعت زیادی را دور خود دید، بی مقدمه شروع به سخن
کرد و گفت:
من چوپان هستم و شما گوسفندان.
از شنیدن
این سخنان جمیعت به غم غم افتادند. هر دو نفر با هم سر
گوشی میکرد. یکی می گفت: والی صاحب به ما توهین کرده.
دیگری
میگفت: خوب شد که بعد از یک عمر ما فهمیدیم که آدم نه
بلکه گوسفند بودیم.
آقای فصیح
الکلام که نارضایتی را در سیمای جمیعت می خواند، گلویش
را صاف نموده اظهار داشت: حضور والی صاحب یک شخصیت
دانشمند هست. او طور کنایه تصریح کرد که رعیا حیثیت
گوسفند را دارد، آمران چوپان اند. مگر از قدیم نگفته
اند:
پادشــــــــــاه پاسبــــــــــان درویش است
گر چه نعمت بـــه فـــــــــــر دولت است
گـــــوسفند از بـــــــرای چــــوپان نیست
بلکــــه چـــــوپان بـــرای خــــدمت است
از سوی دیگر
والی صاحب که یک دانشمند منطقی هست، میداند که انسان و
حیوان در هیولا با هم یک چیز است و هر انسان یک حیوان
ناطق است. بنازیم چنین والی خردمند را که هر کلمـــه
اش محتاج یک عالم تفسیر است. آری .
تلقین و درس اهـــل نظر یک اشارت است
کـــردم اشــــارتی و مکــــرر نمی کنـــــــم
دو باره والی
صاحب به سر گپ آمد و این بار گفت: باید قوچ هـــــا در
صف اول ایستاده شوند، میش ها در صف دوم باشند، بره ها
از پشت سر آنها و بزغاله ها در اخیر ایستاده شوند.
جمیعت با شنیدن
این ارشادات هک و پک ماندند. هیچ کس تکلیف خود را نمی
دانست. همه نگاه ها متوجه ستیژ بود. کس چه بفهمد که در
این تقسیم و تصنیف او قوچ است یا بزغاله؟
این بار
نیز آقای فصیح الکلام رشته سخن را بـــه دست گرفت و
اظهار داشت: مقام محترم که همه چیز را با کنایه،
استعاره و تشبیه بیان میکند، چنین ابراز شفقت نموده
اند. منظور از قوچ مامورین عالیرتبه و روسای دوایر
است. میش ها یعنی تجار ملی و متشبثین خصوصی، بره ها و
بز هــــا یعنی سایر آدم های معمولی، بزغاله ها که به
همه مفهوم است، یعنی نوجوانان و اطفال.
دعا کنید که
خداوند سایه همایون این شخصیت علمی را از سر ما و شما
کم نکند. از قدیم گفته اند که جامعه وقتی خوشبخت است
که احکام آن حکیم باشد، به کوری چشم حسودان جـــا دارد
که همگان شکر نعمت را بجا آوریم، زیرا گفته اند:
شکـــر نعمت، نعمت افــــزون کنـــــــد
کفــــر نعمت از کف بیـــــــرون کنـــــد
ببینید همین
تشبیه تجار به میش چقدر عالی است! میش حیوانی بی ضرر و
مفـیدی است. شیر میدهـــد، از پوست و پشم آن استفاده
می شود، تاجر نیز مالیه می پردازد، محصول گمرگی میدهد
و در سایه لطف هر تاجر ده ها نفر می تواند زندگی کنند.
درین هنگام که
آقای فصیح الکلام مصروف بیان فصاحت های خود بود، یکبار
در آخــر صف یکی از بچه های نوجوان از جایش جنبید و در
صف بزرگترها داخل شد. با دیدن او والی صـــاحب سوت
زنان گفت:
او بچه تو
بـــــزغاله هســتـــی، چــــرا در صف بز ها داخــل
شـــــــدی؟ تا بچـــه میخواست چیــــزی بگوید، والی
صاحب اظهار داشت:
تــــــــــــو در جـــــای خـــود ایستاده باش و
یکبــــار همچـــون گوسفند بگو ... بع، بع، بع.
بچه
جوان بع بع کشید، اما والی خنده کنان گفت: بچیم تو
هنوز بزغاله هستی. برو در جــــای بزغاله ها ایستاده
باش، اگر نه شاخ تو را می شکنم.
آقای فصیح الکلام به میان حرفش دویده، گفت: برادران
عزیز! قدما راست گفته و چه نکوست گفته اند:
هـــــوش اگر باشـــد کتاب و نسخه یی در کــــار نیست
چشـــم وا کــــردن زمین تا آسمــــــان فهمیــــــدن
است
آری والی
صاحب از صدای بچه به آن فــــاصله دور آگاه شد کـــــه
هنـــوز بچه صغیـــر است و حق نــــدارد که پایش را در
کفش بزرگان داخل کنــــــد. والی صاحب امـــروز این
حقیقت را تفسیر کرد که می گویند:
تکیــــــه بر جای بزرگـــان نتوان زد به گزاف
مگــــر اسبـــاب بزرگی همــــه آماده کنـــــــی
بعـــداً والی هر چه که گفت راجع به رمه و رمه داری
بود، از آمدن سگ ها و دریــــــــدن گوسفندان در دل
شب، از مواظبت چوپانها، از فضای آزاد صحـــرا، از مشک
های دوغ، از پنیــــر مایــــه ها و ماست هـــــــا و
غیــــره .........
و
آقــــــای فصیح الکلام همـــــه این ارشادات را
حمـــــل بــــه استعـــاره و کنـــــــایه مینمود و
برای هــــر واژه یک منــــاسب منطــــقی و ادبــــی
پیـــدا میکرد.
محفـــــل به پایــــان خود نـــزدیک می شد و جمیعت از
شنیــــدن نطق والـــی و تفسیـــر ها و توجیهات فصیح
الکلام چیـــــــزی ندانستند و هـــــر کس به زعم خود
تعبیری داشت.
یکی
میگفت: حرفهای فصیح الکلام صحت دارد. ما هنوز بــــــه
آن مــــرحله نرسیده ایم که بــــدانیم والی صاحب چه
میگوید. مگر نگفته انــــــد:
فهـــــــــــــم سخن نکنـــــــد مستمع
قـــوت طبع از متکلــــــــــم مجوی
دیگری میگفت: والی صاحب هــــــر قدر که دانشمند بود،
باید به سطح فهم مــــا گپ میزد تا چیزی دستگیر همه می
شد. درین میان مـــردی که یک پای او در شهر بود و پای
دیگرش در قشلاق بود و همه خیمه نشینان و کوچی های
اطراف ولایت را می شناخت، با صدای بلند گفت:
بـــرادر ها .... ای آدم ره داد الله نام داره که در
میان خیمه نشینان به نام دادو مشهور است. ای آدم قبلاً
چـــوپان بود. بعد خود صاحب یک رمه شد. کم کم به حیث
سر خیل مالداران در منطقه در آمد. به مکافات اینکه
چنــــد نفر اقارب او در جنـــــــگ کشته شــــــده
اند، مقام ولایت را به او داده انــــد. بیچاره آدم
بدی نیست. روز ها خودش حاضر نه بود که ولایت کند. ولی
او را آوردند.
او غیر از
رمــــه و گـلــــه چیزی نــــدیـــــده است.
واقعـــاً کــــــه چــــوپان هس، مـــــه او ره می
شناسم.
جمیعت بــــا سر
هــــای به گــــریبان افتــــاده به ســــوی خــــانه
هـــــای خود روانـــــه شــدند و بـــه فکـــر فردا
های تـــــــاریک خـــود فــــرو رفتنـــــــد.
|