تیمارستان

 

یک هیئت با صلاحیت بین المللی به کشور ما آمده بود تا از نزدیک معلوم کند که چـــرا ما به این تعداد یتیم و یتیم خانه داریم و روز به روز بــه شما ر دارالایتام های ما افزدوده می شود. هیئت چنانچه رسم غربی هاست، بـــــه دنبال علت می گشت تا معلول را بر طـــرف کند بناً یک یتیم خانه بزرگ را انتخاب کرد و از بچه ها خواست که هر کـدام به جای خود بیایستد و طور مختصر بعد از معرفی خود، علت مرگ پدرش را بیان نماید. نــوشته ذیل خلاصه یی از صورت جلسه هیئت موظف است که تقدیم خــــــدمت می گردد.

تازه جــــــوانی که آواز او به این نزدیکی ها دو رگه شده بود و آثار جوانی از سیمایش می بارید، چنین گفت:

حقیر و فقیر ذبیح پور.

صاحب پدر من قربانی جنگ سرد بین دو ابر قدرت قرن بیست یعنی سوسیالیزم و امپریالیزم شد.

هیئت با شنیدن این جمله نزدیک بـود که از حیرت شاخ بکشد. هر کدام خود را جمع و جور کرده و با لحن موقرانه پرسیدند:

بچه جان مگر حضور جناب مـرحوم کدام شخصیت بزرگ ملی و بین المللی بود، که ما هم افتخار شناسایی او را حاصل کنیم.

ذبیح پور گفت:

صاحب پدر من کــــــارگر عادی فنی بود. چنانچه مادرم می گوید: در آن روز ها دوستی افغان ــــ شوروی شعار حکومت های ما بود. بـــــدبختانه از زبان ســــــوخته پدرم جایی برآمده بود که موتر بنز جرمنی از ولگای روسی قویتر و مقـــــاومتر است. همین گفته او را به مقــــــامات رساندند و او را در همانروز به جــــــرم تخریب دوستی افغان ــــ شوروی به جوخه اعدام سپردند.

دومی از جــــــایش برخاست و با صدای لرزان گفت:

حقیر خــــــاک قربان زاده شما را زحمت می دهـــد.

پدر مرحوم من معلم بود. بیچاره نوجــوان بود و مانند نو جوانان بروت گذاشته بود. او را به جرم کفر و الحاد کشتند. بعد ها کـــــه همسایه ها و اقوام شهادت دادند که آقا از هفت پشت مسلمان و مسلمان زاده است، کار از کار گذشته بود. فقط کسی که او را کشته بود، گفت:

از دو حال خارج نیست. یا مردک بیگناه بوده که در آنصورت جنـات فردوس نصیب او شده ، یا گناهکار بوده که به سزای عمل رسیده است.

یتیم سومی خود را جمع و جور کرده چنین معرفی کرد:

حقیر و فقیر سرا پا تقصیر فقیر الله معصوم پور خدمت شما عرض می کند.

صاحب پدر من یک هنرمند بــود، آواز خوش داشت، موسیقی را به شکل نیکو می نواخت و چند بار بحیث هنرمند سال شناخته شد و بار ها نمایندگی افغانستان را در محافل هنری جهانی و منطقوی به عهده داشت. در یک سحـــرگاه زمستان جمعی بـــــه منزل ما ریختند، آنقدر آلات موسیقی را بر فرقش کوبیدند تا بیچاره عمر خود را به شمــــــا داد.

نفر چهارمی سر جایش ایستاد و چنین اظهار داشت:

نام من شکر الله مقتول زاده هس، قاتل پدر من عدد بیست هس، همین عدد که بعد از نزده می آید.

خارجی ها با شنیدن این جمله حیران شدند و یکصدا اظهار داشتند:

بچه گک مثل اولاد آدم گپ بزن .... اینجا جای مسخره گی نیس .... می دانی تو در برابر خارجی ها قرار داری.

مقتول زاده گلویش را صاف کرده گفت:

شما مره به بردی گفتن بگذارین هــدف من مسخره بازی نیس، بلـــکه بیان یک واقیعت هست. در آنروز بیست نفر را دستگیر کـــــــرده و می بردند تا در کشتارگاه همه را اعدام کنند. اتفاقاً از نزد پهره داران یک نفر گریخته بود و هـــرچه که شمار می کردند، همان یکنفر کم بود. پدر بیچاره ام با خریطه ســــودا از راه می گذشت و موظفین او را به موتر انداخته، گفتند:

این هم بیست.

بیچاره تا وقت مردن هم نفهمید به جرم کدام گناه ناکرده کشته می شود ، ولی کشته شد.

با شنیدن این ماجرا احساسات هیئت نیز تحریک شد و همگان گریستند و شکر الله مقتول زاده نیز از ته دل شکم سیر گریه کرد.

نفر پنجم که به نام فقیر چانته در یتیم خانه مشهور بود، سرجایش ایستاده شده، اظهار داشت:

صاحب همه بچه ها مـرا بچه فقیر چانته یی می گویند. چانته یعنی (( یک دست )) و این لقب بعد از مرگ پدرم در خانواده ما بــــــــاقی ماند. پدر بیچاره ام آدم خوبی بود، اما از قضا فلکی همسایه بدی داشتیم، منزل همسایه ما با وصف اینکه چند جریب مسـاحت داشت، اما او به خانه گک نیم بسوه یی ما چشم دوخته بود و می گفت اگر این خانه نیم بسوه یی ملــکیت او می بود در آن یک مهمانخانه کوچک خارج از منزل می ساخت . امـا هر قدر که او به پـــــدرم فشار آورد تا خانه اش را بفروشد، پدرم نمی فروخت. همیشه از او اصرار بود و از پدرم انکار. چند بار پدرم را تهدید کرد، ولی او زیر بار نرفت. تا بلاخره روزی ادعای سرقت گـــاو خود را علیه پدرم کرد و دو نفر از مـــــزدورانش نیز در محکمه شهادت دادند که ما دیدیم همین فقیر احمد گاو همسایه را دزدید. قاضی محکمه فیصله کرد که دست پدرم را قطع کنند. جالب اینجاست که یک هفته بعـــد دروغ بودن ادعا به محکمه  معلوم شد، ولی کار از کار گذشته بود. بعد ها پدرم در کوچه ها ((فقیرچانته)) لقب گرفت و او از شدت رنج روانی خودکشی کرد.

هنوز همه بچه ها گپ های خود را نـــگفته بودند کــــــه هیئت سازمان بین المللی مشت را نمونه خروار گفته، تحقیات را قطع و گــزارش خود را تهیه کردند. آنها به خارجه رفتند. چند ماه بعد که آمدند با خود یکتعداد زیاد دوکتور و مهندس آوردند و در ظرف چند هفته شروع به ساختمان تعمیر هایی جدید نمودند، بدون این که مردم هدف آنها را بدانند.

پس از اکمال کار تعمیرات از همه مسوولین و کارمندان عالیرتبه و متوسط الرتبه خـواستند که به این مرکز مراجعه کنند و همه آن ها را بعد از معاینه تحت تداوی قرار می گرفت و در شفاخانه بستری می شد.

بعد ها ما مردم از همه جـا بی خبر دانستیم که این تعمیرات تیمارستان ها و آسایشگاه های امراض عقلی و روانی می باشند. کم کم پلان تعمیر سازی تـــــوسعه یافت و هفته یی نبود که یک تیمارستان در یک منطقه کشور افتتاح نگردد. تقریباً کار در دوایر رسمی قطع شده بود، زیرا سراغ هرکس را که می گرفتی ، می گفتند در تیمارستان است.

این خارجی ها مـــی خواستند که به گشودن قبر گذشتگان نیز بپردازند، ولی به احترام عنعنه مرده داری این کار را نکردند.

 x x x x x x x x x x x x x x

به این ترتیب چند ماه گذشت تا روزی شنیدیم که موسسه تمویل کننده این پروژه همه این کارمندان خود را که در کشور مـــــا فعالیت داشتند، از کار بر کنار و تشکیل آنها را از بین بــرده است. موسسه استدلال کرده بود که ما این هیئت را فرستاده بودیم تا به ابتکار خود از توسعه یتیم خانه بکاهد، آنها نه تنها که به این هدف نرسیده اند بلکه با توسعه تیمارستان ها و آسایشگاه های روانی مصارف موسسه را چند برابر ساخته اند. بناً دوام فعالیت هیئت به ضرر موسسه می انجامد. مـــــا نمی دانیم که این مملکت است یا تیمارستان؟ آخـــــر مگر یک کشور را کـــه می تواند در شفاخــــــانه ها بستری و تحت تداوی قـــــرار دهد ؟

 

از فاروق عطایی

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved