شوهر امریکایی

 

واقعاً فاطمه جان زیبا بود. گرچه تازه پا به جوانی گذاشته بود ولی روزی نبود که یک خــــــواستگار دروازه خانه شان را نکوبد و او همه آنها جواب رد میداد و به پدرش می گفت:

می خواهم که همسر آینده من یک امریکایی باشد، یک امریکایی پولدار که تابستان ها مــرا به ایتالیا و قبرس و زمستان هـا در هندوستان و جنگل های افریقا ببرد. در یک آسمانخراش زندگی داشته باشم و موتر آخرین مودل زیر پایم باشد. مشکل در اینجا بود که این امریکایی را چگونه میشد پیدا کرد و این مشکل ذهن پدرش را به خود مشغول داشت. از آنجا کـــــــه گفته اند : {{ جوینده یابنده است . }} در یکی از روز ها چشم فاطمه جان به یک اعلان خورد که در آن مـــــــوسسه نشر اعلان آماده گی خود را برای شوهر دادن دختران در امریکا نشان داده بود. فاطعمه جان این دفتر را پیدا کرد و ثبت نام کرد.

بعد از چند ماه برایش آدرس یک امریکایی را دادند. این مرد آلبرت نام داشت و معلوم نبود که چکاره است، چند ساله است، فقط آدمی بــــــود که می خواست با یک دختر خارجی ازدواج کند. حالا این وظیفه فاطمه جان بود که دل شوهر نادیده را بـه دست آورد و او را شکار خود سازد. فاطمه جان نامه مفصلی به این آدم فرستاد و آماده گی خود را برای ازدواج با او به طور ضمنی نشان داد. بعد از شش ماه جواب نامه رسید . نامه نگو یک بسته چند کیلو گرامی ، یک پارسل و بلاخره یک صندوق کوچک .....

همینکه چشم فاطمه جان به این پارسل کوچک افتاد، فـــــکر کرد که آقای البرت برایش لباس نامزدی فرستاده است. نزدیک بود که از خوشی بال بکشد. خود را چون قو سبک احساس میکرد. زمین زیر پایش می رقصید، ولی وقتی که بسته را گشود، دید کــه محتوی این پارسل ده ها ورق است که طور پرسش نامه طرح گردیده است. این پرسشها زیاد بود و جواب آنها به مثابه گذشتن از هفت خوان رستم بود که چند سوال آنرا به طور نمونه ذکر می کنیم:

مثلاً آلبرت پرسیده بود که گروپ خون هفت پشت شما چه بود، هــــر کدام با زنان خود چند سال عمر کرده، و چند سال زندگی مشترک داشته اند و به چه مرض در گذشته اند؟

آقای آلبرت پرسیده بود که فاطمه جان بعد از تــولد تا چند ماه شیر پودری خورده و چربی این شیر ها چند فیصد بوده؟

آقای آلبرت پرسیده بود کـــه پدر کلان های فاطمه جان در مورد سکس چه نظر داشته و این پدیده قرن بیست را از کدام سن و سال توصیه میکرده ، خــــلاصه سوالنامه نبود، پیدا کردن ناف زمین بود، سوالنامه نبود، یک دایره المعارف بود.

ما ها طول کشید تا چند جواب را فاطمه جان با هم گــره زد و فورمه های آلبرت را فرستاد و خودش به انتظار نشست. بعد از یکسال فــــــاطمه جان نامه دیگری از آلبرت دریافت کرد. در این نامه آقای آلبرت نوشته که شرق را بسیار دوست دارد. از اهــــــــرام مصر نوشته بود، از بودا نوشته بود، از جاده ابریشم نوشته بود، از فیل های هندوستان نوشته بود و در مقابل از فاطمه جان خواسته بود که معلومات خود را در مورد امریکا و امریکایی ها برایش بنویسد.

فاطمه جان حیران بود که چــــه بنویسد . نمی فهمید که این نامزدی چه رابطه ای با معلومات عمومی دارد و چرا در مقام عشق و محبت باید کلاس درس ساخت؟ یکسال طول کشید تا فاطمه خانم معلوماتش را جمع کرد و آنرا به آدرس آلبرت فــرستاد. طی این سالها که پای عشق البرت در میان بود، خواستگاران کم کم از فاطمه جان دست برداشتند و صورت و سیمای فاطمه جان نیز پخته تر شد. او دیگر آن لطافت نوجوانی را از دست داده بود و بسیاری او را فاطمه خانم صدا میکردند.

قصه کوتاه ، شش ماه بعد نامه ای البرت رسید کـــه مشتاقانه انتظار نامه فاطمه جان را می کشید و از نرسیدن معلومات ها شکایت کرده بود. فاطمه جان فهمید که نامه او مفقود شده، باز از نو ماه ها نشست و تا جایی که می توانست کاپی نامه اولــــــی را ترتیب کرد و فرستاد. یکسال بعد نامه ای از البرت رسید و از علاقه فاطعمه خانم نسبت به خود ابراز امتنان کرده و نوشته بود که به زودی پای سفره عقد خواهد نشست. فعلاً به جستجو دریافت بهترین محل دنیا به خاطر سپری کردن ماه عسل بعد از ازدواج است. او قصد دارد تا سوار بر موتر سایکل دور جهان را بگردد. بعد از مراجعت بــــا امریکا انشاالله این ازدواج صورت می گیرد. او نوشته بود که این سفر کم از کم سه سال وقت را در بر می گیرد.

فاطمه خانم دیگر از انتظار خسته شده بود، ولــــی می خواست که به هر خواستگاری که لب تر کند، جواب مثبت بدهد، ولی کسی به خواستگاری او نمی آمد. بسیاری از خواستگار های اولی حالا بچه های قد و نیم قد داشتند.

سالها یکی از پی دیگری سپری می شد. یکسال ، دو سال ، سـه سال ، پنجسال، ولی از البرت خبری نشد که نشد. حالا دیگر فاطعمه را کسی فاطعمه خانم نمی گفت و بچه ها او را خاله فاطمه صدا می کردند. بعد از شش سال نامه البرت مواصلت کرد کــــــــه در آن نوشته بود: سفر او به دور کره زمین با چانس بد مواجه شده و در اولین کشور مسیر خــــود با پسر بچه ای تصادم ترافیکی کرد که از اثر آن چهار سال به زندان افتاده و آب خنک خورده است. می خواهد که این سفر را از نو شروع کند. این بار از خاله فاطعمه خواسته بود تا ضرب المثل ها و فـکاهیات شرقی را بیامزد و به انگلیسی ترجمه کرده ، برایش بفرستد. در این نامه وعده کرده بود که انشالله به جای سه سال ممکن است این سفر دو نیم سال  وقت را در بر بگیرد . فاطعمه جان که حالا بچه ها او را خـــاله فاطو صدا می کنند، همچنان چشم به راه است و شوق زندگی در آسمانخراش های نیویارک و ســـــوار شدن در موتر های آخرین مودل سال ذهن او را به خود مشغول می دارد.

 x x x x x x x x x x x x x x x x x

 

ببخشید نگفتم که فاطمه خانم کجایی است. فــکر می کنم که مساله ملیت و جایی او مهم نباشد، مهم این است که هر دختر شرقی مصاب به {{ تب امریکایی }} است.

 

از فاروق عطایی

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved