شاید او گاهی هم سر معلم نبوده باشد،
ولی اهالی گذر او را به اسم سرمعلم صاحب شیرگل خان می
شناسند و این قصه مربوط به اوست.
دو روز قبل چند بار نزدیک بود که
بیجاره در وسط جاده زیر چرخ موتر ها خـــرد و خمیر
شود. او از مدتی به این سو عادت کرده در اثنای راه
رفتن با خود حرف میزند، با انگشتانش گپ میزند،
گــــــاهی احساساتی می شود. زمانی می خندند و گاهی
نیز هق هق می گرید. همین دیروز او را در وسط جاده موتر
رو با خود حرف میزد که دایور سرش را از دروازه بیرون
کشیده، گفت:
او کاکا اگر از عمر خود سیر شدی، برو
چند قرص خواب بخور .... کلان آدم خون خوده گردن ما
بیچاره ها نیانداز که چوچ و پوچ دار هستیم . و در حالی
کـــــــه بد و بیراه می گفت، به راهش ادامه داد.
چند دقیقه بعد نزدیک بود که سرمعلم
صاحب با یک گادی تصادم کند. گادی ران او را به باد
دشنام و ناسزا گرفت، ولی گوش سرمعلم شیرگل خان بدهکار
این گپ ها نبود. او بود و عالم خیالاتش ..... او بود و
چرت هایش و او بود با خود راز گفتن هایش .... او بود و
اندیشه های دور و درازش .... و او بـــود و عالم غصه
ها و خنده هایش .....
راستی او دیروز به چه فکر می کیرد؟
شاید باور شما نیاید، به پنجاه سال بعد کشور ..... آری
به سال دو هزار و پنجاه میلادی ......
تا که از یادم نرفته باید بگویم که
کاکا سر معلم ، صاحب چهار فرزند است که یکی فعلاً در
امـــریکا مهاجر است، دیگری در روسیه زندگی می کند،
دیگری در یکـــی از کشور های عربی بسر میبرد و فقط
صبور الله است که خود را سنگ صبور ساخته و با پدرش در
کشور است. او بــــه این می اندیشد که:
پنجاه سال بعد یک نواسه اش که مایکل
نام خواهد داشت، با دیگری که شیرگلوف نام دارد و
ســومی که فرضاً شیخ ابو زید نام دارد، به منظور
اشتراک در جشن ملی کشور و دید و بازدید اقارب به
افغانستان می آیند. آنها به مـلاحظه عکس های فامیلی و
آدرس هایی که از پدران خود دارند، راساً به خانه قیوم
جان پسر صبور الله مـــــــی آیند.
طبعاً این بچه ها به زبان های بیگانه
حرف میزنند که قیوم جان زبان هیچ یک را نمی داند. آنها
با زبان اشاره و نشان دادن فوتو های سرمعلم صاحب شیرگل
خان خود را به یکدیگـر معرفی می کنند. شبی را در خانه
قیوم جان سپری می کنند و فردای آن سوار بر الاغ ها و
اسب ها روانه منطقه جشن می شوند. مشکل اساسی درین جاست
که اینها خرسواری و اسب سواری را نمی دانند و از سوی
دیگـر در حالی که پطلون به پا دارند، مشکل است که سوار
کاری کنند. بچه های شیطان کوچه به آن هـا می خندند و
آنها به همراهی و همرکابی قیوم جان به منطقه جشن
میروند. در آنجا یک نفر خارجی پیدا می کنند که به هر
چهار زبان کم کم وارد است و مشکل لسانی این ها را تا
حدودی حل می کند. مراسم جشن شروع می شود، آنها می
بینند که تعدادی از سوار ها، بوق چیان، طبل نوازان،
کبوتر های نامه بـــــر، سیلاوه داران، گرز آزمایان،
نیزه داران، شمشیر بدستان، شاطر ها، خندق کن ها ، بیل
داران، کلنگ بـــه دستان و نقاره چیان از برابر مردم
می گذرند. از دیدن این همه سوار نواسه های کاکا سر
معلم رم می کنند، دست های خود را به هوا می کنند و می
خواهند که سوران خود را فـــــرش زمین کنند. ولی به
لطف خدا این کار صورت نمی گیرد. هریک ازین دسته ها
شعار هایی را با خود حمل می کنند که در آنها نوشته
هایی به نظر می خورد. مثلاً :
{{ به پیش بــه سوی عصر حجر ، ما
عـــلیه تخنیک و تمدن در همـــــــــه ساحه ها ، با
الخاصه در عـــــــــــرصه نظامی هستیم. }}
بعد سان و رژه ملکی ها شروع می شود در
میان گادی ها که به وسیله اسب ها کش می شود، چندین تشت
حاوی هلیه دارچینی، گل زنبق، جوانی بادیان، گل بوی
مادران، شیر خشت، چهــار عرق و .... دیده می شود.
جوانی در وسط ایستاده است و در هــاون بزرگی مشغول
کوبیدن این ادویه می باشد. این گروپ دسته دوکتوران است
که شعار آنها به هر سو طنین افکن است:
{{ به پیش به سوی طب جالینوسی، ما
مکروب و ویروس را به رسمیت نمی شناسیم و شــاگردان از
عقب فریاد می زنند::
نمی شناسیم.
بعد مردی با چهار نفر از زیر دستان
خویش سوار بر یک کراچی دیگر جلب توجه می کنند. سردسته
این گروپ در حالی که انبور کلانی در دست دارد، دو
دندان مــــــردی را در حالت کشیدن نشان می دهد، توجه
همه بینندگان را به خود جلب می کند. از عقب او شاگردان
او پیاده مــی روند و پی هم از میان گادی صدا بر می
خیزید که :
ما دندان ها را بــــــــه انبور می
کشیم.
و دیگران به یــــــک آواز می
گـــویند:
می کشیم.
سپس جمیعت کالا سفید ها با قیافه منظم
جلب توجه می کنند که هر یک سکه بـــزرگی در دست دارد
که از فاصله دور نظر بیننده را به خود جلب می گرداند.
قیوم جان می گوید:
اینها قضات اند و به وسیله انداختن
این سکه ها به هوا و شیر و خط حکم خود را صادر می
کنند. آنها فیصله خود را نیز چند دقیقه بعد از صدور
حکم بــــه معرض تطبیق قرار می دهند. شعار بزرگی
پیشاپیش آنها در حرکت است و در آن نوشته اند:
{{ جهانیان باید قضاوت را از ما
بیاموزند. مرگ بر وکیل مدافع، مرده باد محاکم سه گانه.
}}
به تعقیب این گروپ دیگری متشکل از
جوانان و نو جوانان ظاهر می شوند و اینها بر شانه های
خود نوشته هایی دارند که علاقه و پیوند آنها را با
ارسطاطالیس می رســـــــــاند. از قبیل {{ ارسطو یار
}} ، {{ ارسطو مل }} ، {{ ارسطو دوست ، پیرو ارسطو }}
و غیره ......
می گویند که اینها شاگردان مدرسه
السیاغوجی ارسطاطالیس هستند و همه به یک زبان صدا می
کنند:
{{ هر انسان حیوان است و هر حیوان
انسان نیست. }} گویی که به کشف بزرگی نائل آمده باشند،
و جماعت مردم ازین گوهر فشانی آنها به تعجب و حیرت می
افتند و اینها را نوابغ عصر و خردمندان زمانه می
انگارند.
از عقب آنها تخت روانی به مشاهده
میرسد که چهار نفر پیاده یک نفر را بر آن حمل می کنند.
مردی که بالای تخت نشسته است، سمبول وقار و شرافت است،
کوهی از عظمت و غـــــرور هست ، چند کیسه حاوی مواد
سبز نیز در جلو و بغل اوست. می گویند این آدم مخترع
هس، کاشف هس، دانشمند هس و چه و چه ......
حس کنجکاوی مهمانان تحریک می شود. می
خواهند بدانند که این مغز علمی به کشف و اختراع چه
چیزی نائل گردیده است. یکی از حاضران اظهار میدارد:
بیادرای آدم ره یک دسته ور ندارین ...
همی مردک در ترکیب پودر عقـــل و نصوار تغیراتی آورده،
مقداری از آهک و تنباکوی آنرا تغیر داده و انقلابی در
جهان علم و تنکیک بوجود آورده هس، حالا نصوار ساخت او
حتی به آسیای میانه هم میرود .... ببی ما مردم که پودر
عقل استعمال می کنیم، شــکر همه عاقل و فاضل هستیم،
وای به حال فرنگی های بیچاره که ازین نعمت محروم
مـــــانده اند و با این کنایه خود می خواهد دل خارجی
ها را بشکند. این دانشمند که در وسط جمیعت میرسد،
فریاد می کند:
{{ هرکه ناسی نیست ، او از ناس نیست.
}}
و مردم به یک آواز جواب مـــــی دهند:
{{ صاحب اندیشه و احساس نیست.}}
بعد جمیعت دیگری می آید و می گویند که
اینها ادبیان و فـرهنگی های جامعه هستند. در پیشاپیش
آنها این نوشته به چشم می خورد:
{{ ما ادب را از بی ادبان می آموزیم.
}}
خلاصه اینکه این صحنه ها برای نواسه
های سرمعلم شیرگل خان جالب به نظر میرسد ، ولـــی همه
آنها درین اندیشه اند که چرا از جنس لطیف و ظریف یعنی
خانم ها، دختر خانم ها، مادر ها ، و خواهر ها کسی درین
مارش اشتراک ندارند.
بلاخره جوینده یابنده است. انتظار
آنها گل میدهد و می بینند که چند دختر خانم را از
مقابل جمیعت می گذرانند و مردان شلاق بدست مشغول شلاق
کاری آنها هستند. نواسه های سرمعلم صاحب بی حـوصله می
شوند و می پرسند که درین روز ملی چرا باید این دختر
خانم ها شلاق کاری شوند؟
مردی که به صفت ترجمان ایستاده است.
آهی می کشد و می گوید:
بخاطر اینکه مادر کلان این دختر ها
روزی و روزگاری درس و تعلیم می خوانده و در ادارات
دولتی وظیفه داشتند. بناً به کفاره گناهان مادر کلان
ها اینها قابل سرزنش و تنبیه می باشند.
با شنیدن این جمله ها و دیدن این صحنه
حوصله نواسه های سرمعلم صاحب به سر میرسد، لبریز می
شود و از قیوم جان می خواهند که از ادامه مشاهده این
مراسم خود داری ورزند و با آنها به خان بروند.
آنها به منزل میروند. بعد ازین پسران
کاکا قیوم جــان تفهیم می کنند که می خواهند به مقبره
پدر کلان شان سری بزنند و عکسی از قبر او با خـــود
داشته باشند. آنها هی میدان و طی میدان سوار بر اسب ها
و الاغ ها به سوی قبرستان میروند. در آنجــا ترجمان
لوحه قبر سرمعلم شیرگل خان را می خوانند که در آن چنین
نوشته است:
{{ هذا مرقد خلد آشیان، جنت مکان،
مرحوم مغفور استاد شیر گل خان مشهور به سر معلم صاحب
می باشد. نامبرده به حیث یـــک متخصص تعلیم و تربیه به
دوش ابنای وطن حــــقوق معنوی زیادی دارد، موصوف دارای
درجه دوکتوری در رشتــــه تعلیم و تربیه بوده و به چند
زبان بین المللی تسلط داشت. در چندین سیمینار،
سمپوزیوم و کنفرانس نماینده افغانستان بود. از چند
پوهنتون دوکتوری افتخاری داشت.
مرحوم مغفور شاگردان زیادی تربیت کرده
و آثار علمی بزرگی در ده جلد از خـود به یادگار گذاشته
است. با دریغ و درد که روز های آخر عمر مذکور با فقر و
تنگدستی، عزلت و بیماری گـذشت و در یک سحرگاه سرد و
سیاه اوخر پائیز از اثر سکته قلبی این دنیا را وداع
کرد. روحش شاد باد.}}
نواسه های سرمعلم صاحب از این
همـــــه افتخارات پدر کلان خود می بالند، تصویر های
زیادی از چهار گوشه قبر بر می دارند، و از قیوم
جــــان می خواهند که آثار علمی پدر کلان آنها را
بدسترس شان قرار بدهد.
بعد رو به سوی قیوم جان بر گشتانده و
می گویند:
بر سر این وطن چه حال و روز آمد که
امروز قرن ها از کاروان مدنیت عقب افتاده است؟
زبان قیوم جان از جواب این پرسش بند
می آید و می گوید:
والله برادر زاده ها چه بگــــم .....
کلان ها می گفتن که ده ای وطن هر چیز به جایش بود.
یکبار آدم هایی پیدا شدند کــــــه می گفتند: به ییش !
مقابل آنها جمیعت دیگری عرض وجود
کردند که می گفتند: به پس !
مردم تکلیف خود را نمی دانستند که به
پیش بروند یا به پس .... اصلاً نمی دانستند کــه چگونه
به پیش و پس بروند و تا کجا بروند ..... بلاخره فیصله
شد که به پس بروند. هنوز هم فضلای کرام جامعه ما عقیده
دارند که طور لازم به پس نرفته ایم.
ما از دنیا و گپ های شما چیزی نمی
دانیم و این حرفهای کاروان مدنیت برای ما غیر قابل فهم
است .
x x x x x
x x x x x x x x x x x x
آنها با قیوم جان خدا حافظی مـــی
کنند و عکسهای پدر کلان خـــــود را که به وسیله قیوم
جان بدست آورده، می بوسند و می خندند، سر معلم صاحب
شیر گل خان نیز درین عالم خیال می خندد و رخساره آنها
را می بوسد. غافل از اینکه در جــــاده روان است و بچه
های کوچه از عقب او این تصنیف را سر داده و دسته جمعی
مــــــی خوانند:
ســـر معــلم دیوانـــه
بینی اش مثل پوقــانه
دلــش میخاد بخنـــده
خنــــــدیده نمیتانــــه
شیر گل خان دیوانـه