روز ها بود
که غلام محی الدین در خانه بیکار بود. بالاخره دوستی
به سراغش آمد و گفت: برای تو کار خوب و بی مصرفی پیدا
کرده و به دنبال اینگفته فوراً سه بسته کوچ را در
اختیار او گذاشت و اظهار داشت:
سر از فردا
بساط خود را در روی بازار هموار نموده و صدای می کنی:
پودر کیک، پودر مگس ، پودر مادر کیکان، پودر مرگ موش،
پودر مرگ خسک .......
مردم می
آیند، آن گندم های رنگ داده شده را برای موش ها می دهی
و آن دو پودر دیگر را که در داخل بسته هاست، به نابودی
خزنده ها و گزنده ها تو صیه می کنی و ازین راه لقمه
نانی در می آوری.
غلام محی
الدین سر از فـــــراد بـــه سوی شهـــر رفت، در
گــــوشه ای نشست و با آواز بلند صدا زد:
دوای مرگ
موش، دوای ضد خسک، پودر مرگ مگس، مادر کیک، مرگ خزنده
و پرنده، گزنده و رونده، حشرات هوایی و زمینی .... او
بیادر پول نداری یا چشم نداری .... بیا پول داره پولش،
بی پول ره دعایش ... امتحان شرط هس . غلام محی الدین
غلام همشهریان هس ... پودر بخر که ارزان هس ... شب های
تابستان هس ... گزنده و پرنده فروان هس. بچه آدم به
خواب گران هس . همی که او ره حشره گزید گریان هس ...
چوچه گک به داد و فغان هس، مادرک هراسان هس... تمام شب
خانواده بیدار و نالان هس ... خداوند خودش مهربان هس
.... علاج مشکل به دست غلام محی الدین جان هس . دوا
بخر که ارزان هس.....
این صدا تا
دور دست ها می پیچید و آنقدر غلام محی الدین در بافتن
و ادای کلمات ماهر شده بود که هر کس از کنار او می
گذشت، بی اختیار می ایستاد و به این نثر های مسجع او
گوش میداد، بسیاری نیز از روی شوق یک مقدار پودر از وی
میخریدند. خلاصه صدای غلام محیی الدین در شهر صدای
آشنا بود و همگان او را می شناختند.
روزی از
روز ها همشهریان به دور بساط او حلقه زدند و می شنیدند
که یکی می گفت: او غلام محی الدین خانه ات به زیر بام
شوه، این پودر ها پودر نیس، خاک میده هس .... خاکستر
ذغال هس .. همی ده خانه ما کیک بود. سه مرتبه تا به
حال از تو ظالم پودر خریدم، قطعاً تاثیر نکرد. و غلام
محی الدین در حالیکه از شنیدن این گفته ها تا بناگوش
عرق کرده بود، گفت:
او بیادر
مرداره قول هس و کار ها ره امتحان ... تو برو یک کیک
ره از خانه بیار پیش روی همی جمیعت، از همی پودر خودم
ده چشمای او می ریزم، اگه کور نشد، بیهوش نشد، و جانه
نه داد، مه نام خوده میگردانم، دیگه مه غلام محی الدین
نخواهم بود ....
جمیعت ازین
استدلال غلام محی الدین به خنده افتادند. پیر مردی که
نزدیکتر به او ایستاده بود، گفت: الهی غلام محی الدین
مرگ جوانی نه بینی ... نام خدا دارو گرم واری تیز
هستی، برق لچ هستی ... جان پدر اول کیک ره کدام نفر
گرفتار کده میتانه ... باز چطور او ره پیش تو بیاره
... از کجا معلوم که کیک چشم داره یا نه؟ خوب اگه آدم
کیک ره گرفتار کده بتانه، چرا خودش نکشه که او را ایقه
راه نزد تو بیاره .......
غلام محی
الدین گپ را به مسخره کشانده گفت: جان پدر حاله که
مطلب ره فامیده ... دیگه ای قسم گپ مفت به کسی نزن ...
خانمی از
زیر چادری داد و بیداد راه انداخته بود و می گفت:
بیادرا اینا پودر نیس. خدا می دانه که چه هس. به جای
اینکه مادر کیک ها ره از خانه مه گم کنه، دو چند کرد.
غلام محی
الدین از شنیدن گپ های زن کمی وارخطا شد و اظهار داشت:
همشیره گل ... مه خو صورت تره دیده نمیتانم . خدا می
دانه که ای دواره از پیش مه خریدی یا از کس دیگه ...
به آنهم اینه ای پوری دیگه تاوان .. ببر و امتحان کو
..... به جای خوار و مادرم باشی. گور و گردن تو که
راست میگی، یا که رقیب های مه تره تحریک کده ....
غلام محی
الدین فکر میکرد که جمیعت به کنار می رود و او این
دعاوی را خاموش کرده که ناگهان مردی در حالیکه چیزی
شبیه به یک خرگوش را در یک قفس انداخته بود از دور
نمایان شد و شتابان به نزد او آمده، گفت:
او بیادر
.... او غلام محی الدین جان .... مه به تو پول دادم که
برایم دوای مرگ موش بدهی، حاله ببی که از تاثیرات دوا
های تو ای موش خانه نزدیک هس به یک گربه تبدیل بشوه
.... تاوان مره که میته ؟
غلام محی
الدین به دقت به سوی قفس نظری انداخت. چیزی در قفس دید
که نه موش بود و نه گربه. تقریباً یک خرگوش بود. بعد
با صدای بلند گفت: از قدیم گفته اند. اگر حسود نباشد،
جهان گلستان هست. تره دشمنای مه تحریک کده ... او
بیادر شما قضاوت کنین. همین موش است یا خرگوش ...؟ همه
گان مرگ و مردن دارین راست بگوئین .... لحاظ هیچکدام
ما ره نکنین. مه دوای مرگ موش می فروشم ... مره به
خرگوش ها چه کــــار؟
عده ای
فریاد کردند که موش است و تعدای گفتند که خرگوش هست.
آدم های زیادی که از جاده عبور میکردند، ایستاده شدند.
عده ای اظهار داشتند که این موجود موش است. و بعضی آن
را خرگوش می دانستند. گپ ها به شرط و شرطبازی کشید.
یکی گفت:
اگر موش بود یک لک افغانی جایزه داری.
از آنسو
صدا شد: اگر ثابت شد که خرگوش است مه دو لک افغانی
جریمه هستم.
بچه جوانی
که تــــازه از کشور ایران برگشته بود و هنوز لهجه
ایرانی گپ میزد گفت: ای دادش تره میگم ... جونم پول
افغانی چه ارزشی داره؟ اگه موش بود مه بیست هزار تومن
دادنی هستم.
دیگری گفت:
اگه خرگوش بود ، باز همی یار شما پنجاه هزار روپیه
پاکستانی میدهد.
جوانک
دیگری که می گفتند تاجر بچه است گفت: شرط به یکهزار و
پنجصد دالر امریکایی.
خلاصه دور
بساط غلام محی الدین مجلس دوطلبی تشکیل شده بود و یکسر
شرط می بستند و قیمت را بالا می بردند. بلاخره یکی به
آن تاجر بچه صدا کرد:
خیر اس ما
که پول نداریم به یک مارکیت شرط می بندم که این حیوان
موش باشد. پدر بچه که در آن نزدکی ها ایستاده بود،
ناگهان احساساتی شد و گفت:
او پوده با
ای بچه ا چه شرط و شروط بازی داری. همرای لالایت شرط
بزن. به سیصد جریب زمین تخم ریز شرط می بندم که خرگوش
باشد.
مرد که با
این لندهورشرط بسته نمی توانست و تمام شهریان او را
غول سرمایه می دانستند، گفت: برو گمشو تو از پشت کدام
بته پیدا شدی ... پول حرام خوده به رخ ما مکش .. به
انسان کمی غیرت و حیا هم خوب هس. چیزی که خوشبختانه ما
داریم و تو نداری.
همین گپ
بود و آتش گرفتن مرد تاجر و طرفداران او. به زودی بساط
معرکه برپا شد. چند فرق سر ، چند دست و پا شکست و
موضوع به حکومت و رسمیات برده شد.
تمام سکنه
شهر خواسته و نا خواسته به دو گروه تقسیم شده بودند.
عده ای طرفدار این و جمعی طرفداران آن . بلاخره گپ به
اهل خبره کشید تا آنها نظر بدهند. دفتر حکیم جالینوس
زاده بعد از چند روز اعلام داشت که در کتب قدما به
چنین پرسشی بر نخورده، بناً از جواب معذرت خواسته می
شود.
گپ بالا
گرفت و به سطح یک سوال ملی در آمد. بلاخره مقامات
فیصله کردند که قفس را با این موجود به خارجه بفرستند
و تا اعلام نتیجه مردم از حوصله مندی کار بگیرند و صبر
را پیشه خود سازند.
در اینجا
بود که کارد یک تعداد آدم ها که مایل به رفتن به خارج
بودند، دسته پیدا کرد و بوسیله طرفداران خود تبلیغ
کردند که این موجود عجیب الخلقه باید توسط یک هیت به
خارج برده شود، تا این ثروت ملی را در راه کسی غضب
ننموده باشد. مگر از قدیم نگفته اند که احتیاط در هر
کاری شرط است و سر از پخته گی نمی شکند.
آدم های
زیادی بخاطر منافع ملی اشک می ریختند. کلمه ملت، ثروت
ملی و ضرورت حفظ دارایی های ملی سخن روز بود. جمعی نیز
اظهار می داشتند که این حرفها توطئه است.در کشوری که
عده ای موزیم ملی خود را فروختند، معادن طلا و فیروزه
را می فروشند، سنگ های قیمتی را می فروشند، حتی مرغان
هوا را به خارجی ها می فروشند، مساله این که این
موجود موش است یا خرگوش چه ارزشی دارد؟
بلاخره سر
شما را چه به درد آورم. هیت سه نفره تعین شد و به مردم
اعلان گردید که به فلان روز این موجود عجیب الخلقه را
به خارجه می برند. باز جمعی بیکار نه نشستند، آستین ها
را بر زدند و گفتند:
باید یک
هیت کنترول با این هیت همراه شود، تا شیطان آنها را
وسوسه نکند. علاوه بر آن یک هیت نظارت باید هیت کنترول
را تحت نظارت داشته باشد. خلاصه این کار ها صورت گرفت
و دو هفته بعد این موجود عجیب با قفس و صاحب خود و هیت
ها و غلام محی الدین جان و گندم هایی را که به غرض
کشتن موش ها داده بود به خارجه بردند.
در طی این
دو هفته پیوسته رادیو ها و جراید اخبار مربوط به
مصاحبه های هیت را پخش میکردند. طی این مدت چندین بار
شرط و شروط بندی از طرف گروپ های با هم رقیب در کشور
صورت گرفت، چند بار پولیس مسلح وظیفه گرفت تا در میان
دو گروپ متخاصم اخذ موقع کند و نگذارد که آنها همدیگر
را بکشند.
بعد از دو
هفته هیت با نتیجه لابراتوری واپس آمدند که دوکتو
لابراتوار در مورد چنین نوشته است: این موجود اصلاً یک
موش است و این گندم ها که برایش داده شده، از گندم های
لابراتواری است که ما همیشه بخاطر رشد مصنوعی حیوانات
در لابراتوار به آنها میدهیم. در نتیجه حیوان به رشد
غیر معمول مواجه می شود و این عمل سبب می گردد که
لابراتوار در وقت کمتر به نتیجه بهتر برسد.
از همان
روز نام غلام محی الدین در شهر چه که در کشور مشهور تر
شد و هرکس به خاطر وجود خود و رشد هورمون ها و غیره و
غیره نزد او مراجعه می کنند و فکر می کنند که غلام محی
الدین قادر است بچه یکساله را در یک روز ده ساله
بسازد.
همچنان هر
روز از ولایات مختلف کشور و نقاط مزدحم شهر احوال
میرسد که دو گروپ متخاصم که بخاطر شرط بندی تشکیل
یافته بود، همه روزه سر راه همدیگر را میگیرند و فرق
یکدیگر را می شکند.
دیروز یک
خبرنگار خارجی مقاله ای در مورد این حوادث نوشته و در
اخیر اظهار حیرت کرده بود که مردم ما مصروف چه کار
هایی اند؟ چه انرژی و استعداد هایی که در راه هایی
بیهوده به مصرف می رسد؟ و در اخیر سوال کرده بود که
نتیجه چنین حوداث به حال این کشور چه خواهد بود؟
بیچاره نه
می داند که ما مردم هرکاری که دل ما می خواهد انجام می
دهیم و گاهی هم به نتیجه کاری متوجه نمی شویم و بعد از
اینکه فرق ما به سنگ خورد و میده شد، تازه می فهمیم که
سنگ یک موجود سخت بوده است.