چند روز مختصر مي شد كه به شهر مهاجر پرور پشاور پناه
آورده بوديم. هنوز عرق كَلوش هاي ما خشك نشده بود كه
هواي رفتن به اروپا و امريكا در كلهء ما برقک زد. چون
شنيده بوديم كه پاكستان تختهء خيز است براي رفتن به جا
هاي ديگر.
اتفاقاً روزي يكي از دوستانم كه دروازه هاي تمام سفارت
خانه هاي دنيا را زيارت كرده بود، براي ما مژده داد كه
سفارت كشور سويدن در اسلام آباد، براي پذيرش مهاجرين،
فورمه توزيع مي كند.
با شنيدن اين خبر چهار پا داشتيم (جمع دو پاي مادر
اولادها)، چهار ديگر از موتر قرض كرديم و فرداي آن روز
رهسپار اسلام آباد شدیم، اين كه كدام ساعت از پشاو راه
افتيديم، نمي دانم. فقط همين قدر به ياد دارم كه در
نزديكي هاي اسلام آباد رسيده بوديم ـ پس از پيمودن سه
ساعت راه ـ كه صداي اذان صبح به گوش رسيد.
در مسير راه فكر مي كردم كه شايد از شمار كساني باشيم
كه پيش از همه به سفارت برسيم؛ اما وقتي به آنجا
رسيديم، ديديم كه تعدادي از هموطنان خارج رَو ما از
روز قبل در آنجا سنگر گرفته و شب را نيز در آنجا سپري
كرده اند.
لحظه به لحظه بر تعداد منتظرين افزوده ميشد. بعد از يك
انتظار طولاني دروازهء سفارت نيمه باز شد و همه در
جاهاي خود بي حركت شديم. همه منظم در صف ايستاديم.
لحظه یی بعد، متوجه شديم كه يك سگ از پاسبانان سفارت
است و اين طرف و آن طرف ولگردي مي كند.
نزديك به يك ساعت ديگر منتظر مانديم تا اين كه دروازه
باز شد. همه گي از جا بر خاستيم. هنوز خود را جمع و
جور نكرده بوديم كه متوجه شديم. شخصي كه دروازه را باز
كرده است ميخواهد يک کراچي كثافت را از سفارت بيرون
نمايد. اين يك ضربهء ديگر بود بر وجدان زخمي ما، كه
خدا داد و كشيديم.
سر انجام، در حوالي ساعت ده صبح بود كه يك مرد خارجي
با يك ترجمان افغاني از دروازهء سفارت بيرون شدند و از
ما خواستند كه در قطار منظم بايستيم. دقايقي بعد،
توزيع فورمه ها آغاز گرديد، هنگام توزيع فورمه ها، گاه
گاهي هموطنان ما بي نظمي مي كردند و مي خواستند بي
نوبتي كنند و پيشتر از ما كار شان تمام شود و به سويدن
بروند كه اين مسأله موجب عصبانيت خارجي شد و دو سه بار
به سگ خود اشاره كرد و به زبان خارجي به سگ چيزي گفت و
بعد به ترجمان و ترجمان به ما، كه:
ـ ببينيد! حد اقل برابر اين هم نيستيد براي اين هر
چيزي مي گويم، عملي مي كند، اما شما، ني!
شايد كساني شرميده بودند، پيشانيم را دست زدم به كلي
خشك بود و حلق و گلويم نيز تر. ديدم یعنی که بر من
اثری نکرده بود.
در حدود ساعت سه بعد از ظهر بود كه به ما فورمه رسيد و
قرار شد كه در هفتهء آينده فورمه ها را باز پس دهيم.
خوش و خندان به طرف خانه رفتيم.
يك هفته روي خود را در تمام كورس ها و مراكز آموزش
زبان هاي خارجي سياه كرديم تا موفق شديم که روي فورمه
ها را هم سياه سازيم.
همين كه فورمه ها را تحويل سفارت داديم، اولاد ها همه
سر و صدا كردند كه زود شويد پدر جان فرصت را از دست
ندهيد كه وقت كم است، چند دانه كتلاك سويدني پيدا كنيد
كه براي خود چند دست لباس مود سويدن بسازيم. با اين سر
و وضع كه نمي شود به آن جا برويم.
چند روز همهء بازار هاي كتاب و قرطاسيه پشاور را زير و
رو كردم تا اين كه توانستیم يك كتلاك سويدني ـ آن هم
از سال هاي قبل ـ پيدا كنم. با اين كار اندكي آتش شان
فرو نشست.
بعد از سال هاي طولاني، كله ام به جوش آمد و يك چيزي
در مغزم خطور كرد. با خود گفتم: "بچهء پدر ... بيا كه
يك معلم زبان سويدني پيدا كنيم و تا آمدن ويزه، زبان
بياموزيم كه در سويدن به درد ما بخورد."
در پشاور به این کار موفق نشديم و سر انجام، از اسلام
آباد يك استاد را در برابر حق الزحمه خيلي گران به
پشاور خواستيم تا براي ما زبان سويدني تزريق كند.
در فاصلهء سه ماه، استاد موفق شد تا الفباي زبان
سويدني را براي بچه ها ياد بدهد. با معذرت كه من و
مادر اولاد ها همين قدر هم نتوانستيم. چون که كله ها
لشم شده بودند و حروف گير نمي كردند.
يك روز صبح سر چاي بوديم كه زنگ كوچه به صدا درآمد و
لحظه یی بعد، پسر كلانم نفس سوخته وارد اتاق شد و گفت:
ـ پُسته رسان از سفارت نامه آورده!
غريو و هياهو بلند شد. يكي گفت:
ـ او بابا تا حالي لباس هايم را از نزد خياط نياورده
ام.
ديگري فغان و ناله سر داد و گفت:
ـ«او ماي گا د» كُرتي من نزد خشكه شوي ماند.
مادر اولاد ها ناله كنان گفت:
ـ از كابل آغاي گلم را به خاطر خداحافظي خواسته ام که
تا حالا نيامده، خدا مي داند چه وقت باز پشاور مي
آييم، خدا مي داند كه سفارت پاكستان در سويدن براي ما
ويزهء پاكستان را مي دهد يا نه.
دسترخوان همان جا ماند و همه دنبال ترجمان دويديم.
وقتي ترجمان نامه را باز كرد و خواند، بعد از درنگ
كوتاهي گفت:
ـ سفارت از شما معذرت خواسته و گفته است كه با شرايط
پذيرش شان مطابقت نداريد.
پيش از همه متوجه مادر اولاد ها شدم كه تكليف قلبي
داشت. ني، ديدم كه به فضل خدا به خير گذشت.
هنوز از سوگ نرفتن به سويدن خلاص نشده بوديم كه آگاهي
حاصل نموديم سفارت دنمارك فورمه توزيع مي نمايد و
گفتند تا دير نشده است عجله نماييم.
حالا ديگر تجربهء كافي داشتيم، سر صبح خود را به اسلام
آباد رسانديم. فورمه گرفتيم. فورمه ها را خانه پُري
كرديم و دو باره به سفارت تحويل داديم. كتلاك دنماركي
پيدا كرديم. معلم زبان دنماركي استخدام نموديم و به
اين ترتيب مصروف شديم.
چهار ماه تمام، مادر اولاد ها دار و نادار خود را صرف
ملا و تعويذ نمود و در تمام زيارت ها بند بسته كرد تا
اين كه خدا رحم كرد و از سفارت جواب آمد كه نوشته
بودند:
ـ شرايط پذيرش پناهنده در دنمارك قرار ذيل است:
بايد يكي از اعضاي خانواده هاي درخواست دهنده در
دنمارك باشد و يا با هم خون شريك باشند. در صورت نبود
چنين شرايط معذرت مي خواهيم.
كلاهم را كه چند بار خودم و چند بار روزگار از سرم
برداشته و دو باره گذاشته بود، قاضي ساختم و سوگندش
دادم كه مانند قاضي هاي زمانه قضاوت نكند. به نتيجه
رسيديم كه چاره چيست. نه از اعضاي خانوادهء ما كسي در
آن جا هست و نه با كسي خون شريكي داريم. پس چه كار
كنيم تا با كسي در دنمارك خون شريك شويم. يك راه وجود
دارد كه مقداري خون را به دنمارك پُست كنيم تا شخصي آن
خون را در بدن خودش زرق كند و با ما خون شريك شود. آن
هم در صورتي كه كدام آدم مبتلا به مرض سرطان پيدا شود
و نداند كه اين خون يك افغان است، تا حاضر شود، خون ما
را زرق كند.
در همين وسوسه ها گير بوديم كه مژده يي رسيد و ما را
از همهء جنجال ها رهانيد. گفتندكه روند تازه يي از سوي
UNHCR
روي دست است و براي بيوه ها پناهنده گي مي دهند. با
شنيدن اين موضوع هواي بيوه گري بر سر مادر اولاد ها زد
و گفت:
ـ بابهء اولاد ها، خدا ترا زنده داشته باشد. انسان با
يك بيوه گفتن بيوه نمي شود. بيا كه يك بار ديگر بخت
خود را آزمايش كنيم.
سر انجام تصديق مردن خود را ساختم كه سال هاي قبل وفات
يافته ام. شواهد، اسناد و مداركي هم از مراسم جنازه،
فاتحه، شب هاي جمعه گي و اربعينم آماده نمودم.
با اين حال، به فرمايش مادر بچه ها و اولاد ها زنده در
خانه دفن شدم تا كسي از زنده بودن من به
UNHCR
اطلاع ندهد.
سه ماه گذشت تا اين كه از طرف
UNHCR
جواب رسيد كه نوشته بودند:
ـ ما در مورد شما معلومات حاصل كرديم، از اين كه شوهر
مرحوم شما قبل از وفات كدام موقف سياسي مهم نداشت و
فعلاً هم شما براي سرپرستي تان فرزندان بزرگ داريد،
بناً با شرايط پناهنده گي اين سازمان مطابقت نداريد و
از شما معذرت مي خواهيم.
اين نامه به من اجازه داد تا مجدداً زنده شوم و از
خانه بيرون برایم.
متوجه گرديدم كه در بساط چيزي نمانده است و تمام داشته
هاي خود را مصرف كرده ام، تصميم گرفتم كه مقداري پول
از نزد دوستان به قرضه بگيرم و چند دست لباس افغاني
براي اولاد ها بسازم و هم چنان چند روزي به آنان زبان
مادري شان را بياموزيم تا دوباره به وطن بر گرديم.