آنروز قرار بود که برای خرید چهار کیلو کچالو به شهر
بروم. چون شنیده بودم که آنجا نسبت به ده قیمت کچالو
ارزانتر میباشد. به همین نیت، بایسکل کهنه و فرسوده ام
را که از چندین جا وصله پنچر گیری به همراه داشت گرفته
و آرام آرام براه افتادم ....
هنوز به سر کوچه نرسیده بودم که دوستم احمد را که
دکاندار محله ما بود دیدم، وی در حالیکه چند من کچالو
پیاز را به سر خر حمل میکرد، بعد از سلام و حال احوال
پرسید:
بکجا میــری؟
گفتم: میرم کــــــه از شهر چهار کیلو کچالو بخــــرم.
احمـــــــد تعجب کـــــرده و گفت: چــــری از شهر؟
البت اینجی دکــــان نیه که تو راه به ای دوری میری
بـــــــه شهر؟
گفتم: آخـــــه احمد جان! برارک خـــــور بگردم، درسته
که اینجی دکان هست و تو هم کلاه بدار... منظورمه
دکاندار ما هستی ، مه شنیدم که به شهر کچالو ارزانتره.
احمد گفت:
مه کاری ندارم لالا جو! مقصد رگ دیوانــــگی خور باز
بکــــار انداختی، از مه گفتن بود ، اختیار خـــــور
داری.
به گپهای احمد توجه ای نـــــکرده و بعد از خداحافظی
با وی ، بـه راهم ادامه دادم. هر چه به شهر نزدیکتر
میشدم، هوا هم گرم شده میرفت. زردی آفتاب چنان مــر
محاصره کرده بود که هر لحظه آمادگی تسلیم شدنه
میگرفتم. به سختی رکـــــاب میزدم، عرق از سر و گردن
مه روان بود،. بلاخره گرمای شدید تابستانی دلمه
بیحــــال ساخت و سر مه مثل چرخ فلک های پارک شــــروع
به دور زدن کرد و همراه با بایسکل ، چند ملاق از راست
به چپ و از چپ به راست زده و روی زمین افتادم. شانس
آوردم کـه آنجا بجز از چند عابر پیاده رو، از موتر
خبری نبود وگر نه خیلی زود حــرام میشدم. عابرین اعم
از محترم و محترمه، با دیدن من که روی سرک چسبیده بودم
دوان دوان بطرفم آمده و کمک کردند تا گوشه ی بنشینم.
یکی از آنها که خودش را یک سر و گردن بالاتر از بقیه
میدانست گفت:
بیچاره دل یو ضعف کـــرده، باش که مه برم بری یو آب
میوه بخرم.
به این ترتیب چند پاکت آب میوه تاریخ تیر شده را بمن
خورانیدند: عجب اینجا که معده ام خم به ابرو نیاورده و
اتفاقاً حالم کمی بهتر شد. منهم ضمن پرداخت پول آب
میوه ها، از عابرین تشکری نموده و براهم ادامه دادم
ولی چند قدم رفته یا نرفته بودم که اینبار بایسکلم
پنچر شد. خـــواستم دست بلند کــــرده ام روی بایسکل
فرود آرم، اما تغیر عقیده داده و چپــات محکمی را در
پشت گردنم احساس نموده و خطاب بخودم گفتم:
بخــــور حق تونه، انی حالی به ای بدبختی دگــــه خیر
مقدم بگو.
با پای پیاده که نمیشد به مقصد رسید، مجبور شدم ب
دوکان پنچری گیری مراجعه کرده و بایسکلم را به دست
صاحب دکان بسپارم. بعد از انتظار زیاد، بایسکلم را که
حالا یک وصله دیگر نیز به وصله هایش اضافه شده بود
تحویل گرفته و بعد از پرداخت پول تعمیر کار بایسکلم،
براه افتادم.
آفتاب گرمتر از صبح شده بـود و تمام بدنم را میسوزاند
اما من تحمل میکردم و به راهم ادامه میدادم تا اینکه
برای بــــار دوم، تحملم زیاد طول نکشید و بازهم دلم
ضعف رفت. از ترس افتادن به روی زمین، بایسکلم را کناری
ایستاد کـــردم. نگاهی به چهــار اطرافم کردم، لیکن
این دفعه از دکان خبری نبود تا آب میوه نوش جان کنم.
نیروی ضعف در حــــال پیشروی در من بود که ناگهان در
آن جـاده ای خلوت صدای موش مانند بچه ی را شنیدم که
صدا میزد: آیسکریم ..... آیسکریم !
با عجله او را صدا کرده و گفتم: بیار کاکا جو ، از همو
شیریخا به مه بده که دل مه از حال برفت.
پسرک چند تا آیسکریم بدستم داده و گفت: اینا شیریخ نیه
ماما!
گفتم : هر بد بلای که هست باشه ، هیچی نگو که ضعف
کردم.
در اول معده ام کمی تعجب کرد، آخه با این نوع خوردنی
تا بحال برخورد نکرده بود ولی نمیدانم ای چه شکمی بود
که در ظرف دو دقیقه، پنج دانه آیسکریمه قورت داده و
طلب ششمی کردم که پسرک گفت:
دگه ندارم، خلاص شد.
پولهای آیسکریم های خورده را به او داده وقتی از خوب
بودن حالم مطمین شدم به راه پر ماجـراهم ادامه دادم.
خــــوشبختانه دیگر مرا هیچ بلای نزد و کم کم خـاک و
گرد شهر از دور نمایان شد، اما هنوز وارد شهر نگردیده
بودم که گدای سمجی جلو بایسکلم را گرفته و گفت: بده
بنام خدا !
گفت : پول ندارم برار!
اما وی که سمجتر از آنی بود کــه فکر میکردم، جلوی
بایسکلم دراز کشیده و گفت: بخدا تا پول ندی از سر راه
تو کنــــار نمیرم تا مر به زیر بایسکل کنــــی، بیازو
ازی زندگی پر در آمــــد کرده ، مرگ به مـــه بهتــره.
منکه دیگر رمقی حتــی برای جر و بحث کردن با گدا هم
برایم باقی نمانده بود، دستم را داخل جیبم برده و
نمیدانم چه مقدار پول بیرون کشیده و بدست گــــدا
دادم. وقتی به طور کلــی به مقصد مورد نظرم رسیدم،
مقداری خاک از طریق تنفس راحت به بدنم راهنمایی کرده و
یکراست بسراغ کراچی های کچالو رفتم. از هر جا که دلم
میخواست کچالو گلچین کرده و وقتی قیمت آنها را هم
پرسیدم، یک افغانی ارازنتر نسبت به ده بود. همین را
یکنوع تجارت تلقی کرده و همه کچالو های انتخابی ام را
به ترک بایسکل با ناز و نازان بسته کردم و با خیال
راحت برای پرداخت پول کچالو ها به جیبم دستبرد زدم.
اما خدا بدهد پول! تمام پولها را خرج کــــرده و
باقیمانده آنهــــا هم نصیب گدا شده بو. با فهمیدن این
مــوضوع، دو دستی به ســـرم زده و گفتم:
بیچاره شده .... خاک به سر شدم ....... حالی چکار
کنم؟
یکی از مردان کچالو فروش دید به سر و کله ام میکویم
تعجب کرده و از من علت این کار را جویا شد، اما قبل از
آنکه جواب او را بدهم سرم بار دیگر به چــرخش افتاده
این بار دگه فشار اعصاب و فشار گرما متحدانه دست به
دست هم داده یک دفعه ای مرا از پا در آوردند ....
با باز کردن چشمانم، خودم را در قصابخـــانه که همان
شفاخانه باشد دیدم. خـــانواده ی بیست و پنج نفری ام
دستمال به دست منتظر بودند تا داکتر اعلام عزاء دهد و
شروع به گـــریه و زاری کنند که ناگهان دیدند گربه هفت
جــان چشمان روباه مانندش را باز کرده است و این آرزوی
دیرینه شانرا بار دیگر بر باد فنا داد. در میان
آنهمــه کله که گردهم آمده بودند، کله هشت کیلویی
احمـــد دوستم را که نمــای جالب تری داشت تشخیص دادم.
وی که منتظر بود تا انتقاد های درونی اش را سرم خالی
کند گفت:
بتو نگفتم نرو به شهر ؟ آخه اگه قیمت کچالو به اونجی
ارزانتره علت یو همی گپهایه دگه .....
من ناله کنان گفتم: دمــاغ کج تور بگردم که همیشه گپ
حقــــه میزنی، نول کج بابا خو! دگه بتو قول میدم که
بری خرید کچالو هرگز به شهر نمیرم.
پدرم حکیمانه سر به تـــکان در آورده و گفت:
باز هم شیرو خیر ببینه که تور به اونجی بدید و به
مــــا اطلاع داد، اگه نی مـگری اعلان میدادیم که
فلانی به اثر خلل دماغ گم شده.
مه گفتم: دگه تکرار نمیشه آقا جان! ای مسله ره هم سر
دگه کــار های بی عقلی که از مه سر زده و میزنه حساب
کنین، باز هم بخاکی، یک تجربه که بشد.
پــدرم گفت: فرقی نمیکنه، تو ای میراثه از مه داری،
اما یاد تو باشه که هر تجربه آسان بدست نمی آیه و ای
تجربه هم از همو تجربه های بود که بتو گران تمام شد.