در این دنیا پهناور خدا اگر یک نفر هم
از بیخ بته بـاشد، همان آدم من هستم، زیرا پدرم قبل از
تولدم عمر خود را به شما بخشید و قـرار اظهار همسایه
ها مادرم در دو مـــــــاهه گی ام از دنیا رفت، برادر
و خواهری نیز ندارم. بناءً همیشه آروزم این بود که
زودتر جوان شوم و خلاء زندگی خود را با وجــود یک دختر
زیبا و دوست داشتنی پر کنم. مگر افسوس که تقدیر را
تدبیری نیست و دست قضا بـرایم چیز دیگری را رقم زده
بود. همین چند سال پیش روزی از مقابل یک آرایشگاه می
گذشتم که نـــــــاگاه چشم من به قد و رخسار یک دختر
آرایش شده افتاده. دختر نـگو که ماه بود، پری بود. در
یک تلاقی نگاه ها تیر عشق او تا اعماق دلم فرو رفت.
نامش را نـــه پرسیدم . ولی من او را از همان روز {{
قمر البنات }} نام گذاشتم.
بنده کــــــه کمی طبع شعری و سواد
مختصری دارم، پیوسته در دیوان اشعار شعرا وصف او را می
جستم. قمر البنات من یعنی ماه همه دختران، یعنی موجودی
که می درخشید و تـــا دور دست ها زیبایی اش جلوه می
کرد. خلاصه پس از چند بار خواستگاری با قمر البنات
نامزد شدم، به شرط آنکه تا شب عروسی با یکدیگر هیچگونه
تماسی نداشته باشیم.
اینجانب خیلی عجله داشتم که زود تر به
هم برسیم. به نظر من هر روز به اندازه یک سال سپری می
شد. من در وجود قمرالبنات خود آرزوهایم را می دیدم کـه
می شگفند، عطر وجود او خانه و خانواده ام را پر می کرد
و من می توانستم از عالم تنهایی بدر آیم.
ماه ها سپری شد تا بلاخره شب ازدواج
ما فرا رسید. در شب عروسی قمرالبنات را در کنارم
ایستاده کردند. ناگهان متوجه شدم که قد او به مشکل تا
به کمرم می رسد.
آه خدای من! آن سرو روان من چرا به
زمین فرو رفته است ؟
در حـــــالی که می خواستم خود را
خیلی مودب و علاقمند به او نشان بدهم، گفتم:
عزیزم ، روز اول که ترا در مقابل
آرایشگاه دیدم، سرو و صنوبر در پیش قامت تو چیزی نبود.
چه شـــــــد کـــه امشب از طـــالع ما نیمه شدی؟
صدایی از گلویش برخاست که بیشتر به
تار های بی سر و تال موسیقی مانند بود. صدایی که شبیه
به آواز یک خروس بود که کسی حلقومش را فشرده باشد. به
همان لحظه فهمیدم کـــــه قمرالبنات من در بینی خود
تکلیف دارد و نمی تواند صدایش را به شکل رسا بکشد. آری
از حلقوم خشکیده اش صدایی برخـاست که می گفت:
من آنروز بالای زینه سوم دروازه
آریشگاه ایستاده بودم و تو فکر کردی که پاهایم بر زمین
است. به راستی که چشم عاشق کور است. او راست می گفت:
من اصلاً سه پله زینه را حساب نکرده بودم. با خود
گفتم: اشکالی ندارد. دخترک روز به روز جوان تر و خوشگل
تر می شود و قد می کشد. بـــا این سن خام باید هم قدش
کوتاه باشد.
مراسم آهسته برو و وداع با خانواده
های مهمان به پایان رسید و من با قمرالبنات خـــود در
بستر تنها شدم. نور ماه از شیشه های کلکین به داخل
اطاق خواب ما می آمد و دزدانه این شب خوش ما را تماشا
می کرد. ساعتی نگذشته بود که خواب به چشمانم ریخت و
خوابیدم. نمی دانم چه وقت از شب گذشته بود. همین که
چشم گشودم، دیدم مردی با سر بی موی در پهلویم خوابیده
است. خوب کــــه متوجه شدم، دیدم که خانمم در آن پهلوی
مرد خسبیده است. می خواستم فریاد بکشم، ولی با خود
اندیشیدم که این مـرد بیگانه راه گریز ندارد. بهتر است
همین جا در پیش چشم خانم با او تصفیه حساب کنم.
گــــاهی وسوسه می شدم که به خواب می بینم. لحظه یی می
اندیشیدم که کدام جن در هیئت و شکل انسانی در
کنــــــارم خفته است؟ سیلی محکمی به گوش مرد کچل زدم
که ناگهان فریاد خانمم بلند شد که :
واخ ... واخ ... گل آغا مره کشتی ....
مـه به تو چه بد کردم که در شب اول عروسی سزاوار لت و
کوب باشم؟
گفتم: عزیزم مه تره سیلی نزدم .....
ناق غـا لمغال نکـــــو ........ باز اگه ای آدم بی
موی تو هستی، آن خانم مودار که پهلوی تو خوابیده که
است؟
دفعتاً قمرالبنات دستی به فرق مویش
کشیده ، گفت:
خدا مره مرگ بته ..... مو های مصنوعی
ام از سرم خطا خورده و بعد دو دستی به مو هایش چنگ زد
و آنرا بر فر ق خود جابجا کرده ،اظهار داشت:
عزیزم حــــاله فهمیدی کــــه کدام
نفر بیگانه نبود. ببی یک نفر خیالی از جمع ما کـــم
شد. سپس آهی کشیده، اظهار داشت:
درست به یادم نیس که چند ساله بودم که
به محرقه گرفتار شدم. همه مو های سـرم ریخت. بعد از آن
مجبور شدم که از موی مصنوعی استفاده کنم.
راست بگـــــویم، دلم خیلی برایش سوخت
و او را قـــــابل رحم و رافت دانستم. او هم از گناه
من در گذشت و چیزی نه گفت. فقط از جیب پیراهنش دو عدد
ساجق را گرفت و آنها را دهان گذاشت.
گفتم:
عزیزم در این نا وقت شب ساجق جویدن چه
معنی داره؟
قمر البنات من با لحن معصومانه اظهار
داشت: حالا ما و تو همسر یکدیگر هستیم. نــــــه باید
که هیچ راز ما از یکدیگر پوشیده باشد. می دانم که از
دهان من بوی غیر مطبوعی بالا می شود. نمی خواهم که گل
آغای عزیزم ناراحت بشوه ...........
اوه خدای من! چه می شنیدم . قمرالبنات
من فقط همین عیب را کم داشت .
چیزی نگفتم و همه چیز را حواله به
تقدیر و طالع خود نمودم و به خواب رفتم . ســاعتی
نگذشته بود که دیدم خانم کور مال کور مــــــال پشت
چیزی می گردد و پی هم از استقامت بالشت تا انتهای
بالین را دو دسته می پالد و ازین حرکات او حیران شدم و
گفتم:
عزیزم چرا نمی خوابی ؟ دنبال کدام
گمشده می گردی؟ تــــــره به خــــدا بخــــواب تا من
هم راحت شوم.
دیدم که عصبانیت او بالا گرفت و همچو
شیر غران به بد و بیراه گفتن به شرکت ساجق سازی آغاز
کرده، گفت:
الهی ای فابریکه ساجق سازی آتش بگیره
..... مرده شو صاحبان این ها ره ببره . می نویسند ساجق
اصل آدامس خروس نشان ... پلنگ نشان .... چه نشان و
...... زهر مار ...... در حالی که به مردم عملا سرش می
فروشند. حتی ساجق های آنها از سرش هم چسبنده تر است.
گفتم :
عزیزم .... اینجا کدام محکمه دایر نیس
که سلامت را از ملامت تشخیص دهـــــد. از سوی دیگه این
فابریکه همین دو ساجق نساخته ..... با مـا و شما هم
کدام دشمنی نداره ناراحت نباش، آسوده بخواب .....
دیگه ازین نوع ساجق ها استعمال نکن ...... قمر البنات
در حالیکه چون شیر می غرید ، فریاد کنان گفت:
چطور ناراحت نباشم. ببی پنج عدد دندان
مصنوعی مره ای ساجق های لعنتی با خود برد. دیگه چــــه
می خواستی که بشود؟ تازه متوجه شدم کـه دندان های خانم
نیز بیشتر مصنوعی اند. با او کمک کردم و در کنج بستر
دندان های به ساجق چسبیده اش را پیدا کردم و گفتم:
عزیزم شکر چشمان تو از پیاله هم
بزرگترند. این هم دندان هایت .... چرا نتوانستی آنها
را پیدا کنی؟
قمر البنات من هق هق کنان شروع به
گریستن کرد و گفت:
خیر اس که مه شب کور هستم. هر چه که
باشم خودم به خانه تو نیامدم. بلکه این تو بودی کـــه
برایم شعر گفتی و نام مره قمر البنات گـــــذاشتی .
باش که صبح شوه، باز ببی که ستاره ره ده آسمان روشن
پیدا کده میتانم یا نه؟
اوه خدای من ! قمر البنات من به مرض
شب کوری هم مبتلا بود و من چیز ی نمی دانستم ؟
xxxxxxxxxxxxxxx
زمـــان می گذشت و من که در عشق خود
را شکست خورده احساس میکرم، به این دل خوش داشتم که
روزی روزگـــاری قمرالبنات برایم کودکی به دنیا می
آورد. با آن کودک خوشی ها و غم هایم را تقسیم می کنم.
او را به مکتب می فرستم. برایش زن می گیرم. در وقت
خواستگاری اش متوجه می شوم که زن کاملاً آیده آل برایش
بیابم. اما این آرزویم برآورده نشد. به داکتر مراجعه
کردم. داکتر کــــه مرد با تجربه و سرد و گرم روزگار
چشیده بود، خانم را بعد از معاینه از اطاق بیرون کرد و
برایم گفت:
بیادر گل شکر کلان آدم هستی . نمی
دانــــــــم که ای زن خاله یا همشیره کــلان توس .
همی عقل تو چطور قد میته کــه یک زن پنجــاه و هفت ،
پنجاه و نه ساله بزاید، پیش روی خـانم ها ای مطلب را
یاد آور شدن بی کلتوری هس. حالا که گفتم ناق خوده زامت
نته .......
با شنیدن حرف های داکتر سرم دور خورد.
فکر کردم که در و دیوار برایم می خندند. خیال کردم که
آله فشار داکتر به سویم می خندند و همه به یکصدا
فــریاد می کنند: زن به پنجاه و هفت ســـالگی نمی
زاید. خواستم که راهم را از خانم جدا کنم، قاضی که حرف
هایم را شنید، گفت:
هر چه که می گویی راست هس، حق با
توست. بعد زنم با کمال فروتنی و با نگـــاه های التماس
آمیز همه چیز را شــــــرح داد. از عشق سوزان من ....
از کلمــات محبت آمیزی که در روز های اول نامزدی برایش
گفته بودم. ازینکه او را قمر البنات خواندم و غیره و
غیره.
در صدای او یک معصومیت خاص نهفته بود
. گویی کلمات را فرشته ها بر لب هــایش می گذاشتند.
قاضی با شنیدن دفاعیات او گفت:
شما قطعاً ملامت نمی باشین، حق با
شماس.
بعد رو به سویم گشتانده ، گفت :
ببی جوان، در این میانه ملامت
آرایشگاه هس. کمی هم شمــا ملامتی دارین که چشم بسته
عاشق سینه چاک این خانم شده اید. محکمه دلیلی ندارد که
ازدواج شما را فسخ کند.
من که از هر در و دروازه نا امید شدم،
چاره را در آن دیدم که منزل را به خـــــانم رها کرده
و خود آواره شوم. روز را در جایی و شب را در گـــوشه
یی می گذارانم و این یاداشت های خود را نوشتم، شاید
روزی به درد دیگری بخورد.