دستهایم را
به چوکی محکم بسته بود ... همانطوریکه قدم میزد،
سیگاری را آتش زده و بعد از آنکه چند پک پی در پی به
آن زد خطاب بمن گفت:
بهتره
خودمانی صحبت کنیم. ببین رفیق! بنده زیاد اهل معامله و
ای کار ها نیستم. اما حاضرم با تو یکی معامله کنم،
حالا چی میگی؟
سرم را با
افسوس تکان دادم ... چی میدیدم؟ خشوی بیچاره ام که غیر
از غیبت کردن از در و همسایه و بهم اندازی من و اعیالم
که دگه کاری نداشت، چطور یک دفعه گی عوض شده بود؟
نگاهی به سر و وضعش کردم، با خودش چکار کرده بود. از
چلو صاف بعنوان کلاه شامپو استفاده کرده بود و یک دست
لباس کماندویی جنگی نیز بتن داشت. یک تفنگچه کوچک و
پلاستیکی را هم بعنوان اسلحه در دست داشت و سیگاری هم
به لب. و در حالیکه اسلحه را با یکی از انگشتان دستش
میچرخانید گفت:
خوب گوشهای
نشسته ات را باز کن ببین چه میگویم! تو نقشه ای گنج را
بمن میدهی و من هم در عوض آزادت میکنم.
من با
درماندگی گفتم: آخه کدام نقشه گنج؟ مه ای نقشه گنجه از
کجا پیدا کنم؟ اصلاً ای گپها چیه که میزنی خشو جان؟
دستها مه واکن که خون گره کرد!
چند قدم
بطرفم برداشته و گفت:
چطور جرعت
میکنی به رئیس باند پشقاب پرنده بگوی خشو؟
تعجبم دو
چندان شد. وی گفت:
لطفاً خودت
را به کوچه ای حسن چپ نزن! تو خوب میدانی که نقشه ای
گنج کجاست، پس بهتره که وقت را هدر نداده و حقیقت را
بمن بگویی، چون در آنصورت من حاضرم با تو معامله کنم.
با بی
حوصلگی گفتم: کدام حقیقت؟ چری گپها مه باور نمیکنی؟
نزدیکم
آمده و در حالیکه اسلحه پلاستیکی را روی شقیقه من
میگذاشت گفت:
پس با
معامله کردن با من موافق نیستی؟
تا خواستم
اعتراضی کنم که با همان اسلحه، فشاری بر شقیقه ام وارد
آورده و با جدیت تمام گفت: زیاد خودت را به نفهمی نزن!
اگر چه من با شکنجه زیاد موافق نیستم، ولی کاری نکن
مجبور شوم اینکار را انجام دهم ...
گفتم: ای
چه طرز گپ زدنه! مخو داماد ته کلگی خور شما بودم، حالی
ایشته مر از یاد ببردین؟
او که دید
باز هم بر خلاف خواسته اش حرف میزنم بدون معطلی سیگارش
را از گوشه دهان برداشت و همانطوریکه بطرف صورتم نزدیک
میساخت پرسید:
خوب، حالا
چطور! حالا بمن میگی که آن نقشه کجاست یا نه؟
منکه از
نزدیک بودن سیگار بصورتم ترسیده بودم و در حالیکه
چشمانم سیگار را دو تایی میدید، با صدای آمیخته به ترس
گفتم:
بخدا مه
نمی فهمم که گنج به کجایه و نقشه گنج چیه، اصلاً مه
...
فریادش
حرفم را قطع ساخته و گفت: خیلی خوب، باز هم دروغ سرهم
میکنی؟ پس بعنوان یادگار این چند داغ را که توسط سیگار
روی صورتت میگذارم از من بپذیر.
او این را
گفته و بلافاصله سیگار آتش زده اش را به چند جای از
صورتم چسپانید که عربده ام را از درد سوختگی به هوا
بلند ساخت. سپس با لبخندی، دندانهای یک عمر نشسته خود
را به نمایش گذاشته و گفت:
چطور بود
عزیزم؟ آیا این جزا کافی بود؟ پس حالا بمن بگو که نقشه
گنج کجاست و از کجا میتوان پیدایش کرد.
ناله کنان
به بدن بسته شده به چوکی ام تکانی داده و گفتم: باور
کن که از هیچ چیز خبر ندارم.
عصبانی شده
و خواست چند تا مرمی بعنوان پاداش بطرفم بفرستد، اما
زود پشیمان شده و کناری رفت. وقتی بعد از دقایقی تاخیر
برگشت. کارد آشپزخانه در دستش میدرخشید. از دیدن کارد،
نفسم به شمارش افتاد و با لحن التماس آمیزی گفتم: نه
... نه .. ! جلو نیا ...
او گفت:
حالا که حرف درست راهی به آن کله بی مغزت ندارد، به
این نتیجه رسیدم که باید همینجا به حیات ننگینت خاتمه
داد. نخواستم راحت از دنیا بری. وقتی حاضر نیستی بگویی
نقشه کجاست، پس بهتره عذاب کش گردی.
خواستم
همراه چوکی بر خیزم، اما متوجه شدم که پاهایم را نیز
به چوکی بسته است. فهمیدم که کوشش برای رهایی از آن
محیط نا ممکن است. او همچنان کارد بدست نزدیکم آمده و
گفت:
آیا دوست
داری که نفست برای همیشه قطع گردد و دیگر از تنفس در
این دنیا محروم گردی؟
التماس
کنان گفتم: نه ... نه .. مه نمایم که دگه نفس نکشم ...
قهقهه ای
سر داده و گفت: حالا شدی پسر خوب، پس زود باش بمن بگو
که آن نقشه ای گنج کجاست؟
گفتم: چند
بار بگم که مه از هیچ نقشه ای خبر ندارم و سر مه به
ایتو کارها وا نمیشه، آخه مخو انجینر و مهندس نیم که
سر از نقشه دربیارم!
قاطعانه
گفت: نه ... نشد دگه، پس با خودت خدا حافظی کن.
ترس از مرگ
، آنهم عزرائیل روی زمین یعنی خشویم، مرا سخت به وحشت
انداخته بود، جیغ و داد زنان گفتم:
نه ... مر
نکش! بخدا ایندفعه بیشتر از قبل در خدمت شما و دختر
شما هستم، اصلاً از مه مثل سگ کار بکشین گله نمی کنم،
حتی پوشک کردن بچه های خورد هم بیشتر از همیشه به عهده
مه، دگه چی میگی؟
گفت: تو
بهتره بمیری و در دنیا نباشی، چون در غیر این صورت
معلوم نخواهد بود که آن نقشه گنج نصیب چه کسی خواهد
شد.
هر قدر
فریاد زدم، التماس کردم، نالیدم، اما فایده ای نکرد.
او از من نقشه گنج را میخواست که منهم نمی دانستم
کجاست و منظورش از گنج چیه. پس تصمیم گرفت کار را
یکسره کرده و مرا بکشد. دستش را که کارد در آن
میدرخشید بالا برده و بطرف من فرود آورد ... با تمام
قدرت و نیرو، خودم را از چوکی کشیده و گفتم:
نه ......
و با عجله
چشمانم را باز کرده از تخت خواب به پائین افتاده ام و
دیدم که مادر و خواهرم در حال جمع آوری پنبه های لحاف
من هستند. پدرم با عصبانیت کتاب جنایی را از بالای سرم
برداشته و خطاب به مادرم گفت: ای دفعه دگه ای رقم
نمیشه، مگری ای دیوانه زنجیری ره به پیش داکتر
روانشاسی ببرم.
مادرم
نگاهی به رنگ پریده و عرق صورتم نموده گفت:
داکتری
نمایه، دگه اجازه نده از طرف شب کتاب پولیسی و جنایی
بخوانه، خوب میشه.
من در
حالیکه بخوابی که دیده بودم می اندیشدم، در دل حرفهای
آنها را تائید کرده و تصمیم گرفتم که دیگر از خواندن
کتابهای خیالی و هیجان آور و ترسناک بصورت عموم خود
داری کنم.