ماریا عــــزیز!
وقتیکه این نامه به دست تو می رسد ،
شاید مدتها از مردن من گذشته باشد. ولــی باور داشته
باش که تا آخرین لحظات زندگی انعکاس صدای تو در خاطرم
باقی است که قبل ازین مسافرت برایم می گفتی:
رابرت .... خوده ناق ده ای گلیم
بیمـار مپیچان .... بخاطر اولاد ها هــــم که شده به
این سفر مـــــرو ... دلم در مورد این سفر گواهی بد می
دهد ... ولی من دو پا را در یک کفش کرده و بانگ
میـــزدم :
نا این غیـــر ممکن هس . بایـــد به
این کشور رفت، گـــزارش های مستند اخبــــاری و تصویری
تهیه کــــرد. بایـــد دست همه ژورنـــالست ها را از
پشت سر بست و چنـــــان گــــــزارش ها و راپور
هایـــی آورد که طرف علاقه همه گـــان باشـــد.
خلاصه من به این کشور آمــــــدم ،
ولـــی همینکه پا به مـــرز آن گذاشتم، پاسپورت
مــــرا گرفتند و از من در مورد شغل من پــــــرسیدن.
من کــــه کم کم فــــارسی می دانستم، گفتـــــم:
من ژورنالیست هستــــــم.
آنهــــا این کلمه را نفهمیـــد ند.
دو بـــــاره و ســــه باره پــــرسیدن و من دو
بـــــاره و ســـــــه باره تکــــــرار کـــردم.
بلاخره یکــــــی از آنهـــــا گفت:
بــــابــــا این کـــــه حــــرفی
نداره مــــــــــردک زورنالیست هـس، زور یعنی
قــــــــــوت. دیگــــه جــــای ســـــــوال نیس....
پهلــــــوان هـس.
هنـــوز من چیزی نگفتـــــه بودم که
دو ســــه کس آماده پهلــــوانی و زور آزمایـــی با من
شــــدنــــد و مـــردی که بیشتر به یک لنـــــدهـــور
افسانوی شباهت داشت، مـــــــــرا در بغــــل
گـــــرفت. آنقــــــدر فشار داد کـــه نزدیک بود
استخوان هـــایم خمیر گـــردد. بعد مـــــرا به
فــــرق خود بالا کرد و چنــــان به زمین زد کـــــه
ســـرم گیج شــد، چشمانم سیاهی کـــرد و خودم صدای
استخوان هایم را شنیدم. کمی که به حـــــال آمـــــدم،
گفتم:
شمــــا اشتبــــــاه ..... من
زورنالست نـــــه ....... من ژورنــــــــــالست .....
جور نالیست ..... من پهلــــوان نــــــه جــور نالست
.....
این بار یکــــــی از تازه وارد
هــــــــــا کـــــــه دیگــــران بــــــه او
احتـــــرام مـــــــی گــــذاشتند، بــــا لحن فیلسوف
مآبانه اظهـــار داشت:
شمــــا هنــوز نفهمیدین کــــــــه
جورنالیست چــــه هس ..... جـــــورنالست یعنــــی کسی
کـــــه آدم هـــــا را جـــــور می کنــــــد، شفـــا
می بخشــــد. مـــــــا و شما داکتر و حکیمجی و طبیب
مـــــی گیـــــم .... فـــــــــــرنگی هــــــــا
جـــورنالست می گــــــویند.
هنــــوز حرف نزده بـــــودم که یکی
از موظفین گمرک پیراهن خود را بالا کشید و از درد معده
اش شکایت نمود. دیگری چنان به رویـــم عطسه زد
کــــــه رخساره ام را تر کـــــرد و به این وسیله
فهماند که مصاب به گـــریپ است، سومی از خــــارش وجود
خو حرف زد و من حیران بودم که چه بگویم. همینکه مجال
تنفس پیـــدا کـــردم، گفتـــم:
شمــــــــــا اشتباه ...... من
داکتـــــر نـــــه ..... من ژورنالست گــــزارش
...... راپور تاژ .... شما چگونه زندگی مردم چه می
کنن .... با شمــــا مصاحبه .... از شمـــــا عکس
..... آنجـــــــا در تلویزیون نشــــان دادن .......
یکی از حاضران کــــه بی حوصله شده
بود ، گفت:
بــــــه این حـــــرامزاده چـــــــه
کــــه مـــــــا چگونه زندگی می کنیـــــــــــم
...... نکنــــد جاسوس باشـــــد. بعــــد اثاثیه ام
را گشودنــــــد.
مـــــاریای عــــــزیز در همــــان
لحظات نخست کـــامره ویدئویی ام را شکستــانـــدند،
بعـــد دوربین هـــــا و مایک ها و هــــــرچه کـــه
داشتم، همـــه را شکستند و گفتنــــــد:
مــــــردک احمق بایـــــــــد قبـــل
از آمــــدن به کشور مــــــا خــــــود تو این
چیـــــز ها را اعــــدام میکـــردی . مگـــر نمی دانی
کــــه اینها از مظاهــــــر تمـــــدن هست!
در این وقت مــــو بـــر اندامم راست
شد، چشمـــــانم سیاهـــی کـــرد. حیـــران بودم که
چــه بگویم، خــــواستم که واپس گــــردم، اما اجازه
نـــــدادند و بعــــد برایم فهماندنـــد که در
مـــورد ادامــه سفـــر من به داخل کشور از مقامات
ذیصلاح کسب اجازه می کننــــد و تا آن وقت بایــــد من
نزد آنهـــــا باشـــــم.
شب را به هر مشکلی که بود صبح
کـــردم. فردای آن گفتنـــد که باید قواره تو به
ماننـــد ما باشد، از تراشیدن ریش بایــــــــــــــد
صرفنظر کنی، موهای خــــود را نیز چهــــار تیغ مانند
مــــا بتــــراشی و کله تـــــــو همچون یک طاس
سفیـــــد گردد.
در همــــان روز مــــردی بـــا یک
کــــاسه آب و یک تیغ کهنـــــه که بیشتـــــر به
کـــــــارد شباهت داشت، نــــزدم آمـــــد و شروع به
تراشیدن مـــو های سرم کـــرد.
ماریای عــــزیز، می دانی چه دردی را
تحمل کردم. هـــربار که این تیغ کندی مــــــی کرد، آن
را با موهای دستش پاک میکرد. اکنـــون که آن صحنه ها
به یــــادم می آید، مو بر اندامــــم راست می شود. هر
چند لحظه یک بار خـــون از فرق من فوران می کرد و این
مرد از ماده سبز رنگی کـــه در جیب خود در یک قطی فلزی
داشت، مقداری را بر فرقم می پاشید. با این کار او گویی
وجودم آتش مــی گرفت. سر تا پا می سوختم. بعد فهمیدم
که این ماده سبز رنگ نصوار نام دارد و این مردم آن را
پــــودر عقل می نامند. دو هفته از آمدنم گذشته بود.
روز به روز قیودات بیشتری بر من تحمیل مـی شد. بلاخره
روزی برایم گفتند که از مرکز جواب آمده که شما را
اجازه دخول در کشور به دهیم. حالا همـه شرایط تو تکمیل
شده و فقط یک شرط باقیمانده، ترتیب آنرا نیز همین
امروز می دهیم. بعد همه کار ها روبراه می شود. می دانی
کــــــه در کشور ما مصاحبه، عکس گرفتن، تهیه رپرتاژ و
غیره جرم است. فقط این اختیار را داری که در هر گوشه
که می خواهی، چکر بزنی و هر وقتیکه از مسافرت خسته
شدی، باز گـردی، بدون اینکه درین جا با کسی راجع به
چیزی صحبت کنی.
مـــاریای عـــزیز! فکر کـــردم که از
هفتخوان رستــــم گذشته ام، گرچه کالای کهنه ای دو
هفته بود در جانم بود، مرا می آزرد و هنوز زخم های سرم
بهبودی حاصل نکرده بودند، بآنهم خـــــود را خوشبخت
احساس میکــــردم، اما این شرط آخر چیزی بود که مرا تا
دروازه مــرگ برد. تــــرا بیشتر به انتظار نمی گذارم.
بگذار که اشک های تو عین خواندن این نامه، صفحه کاغذ
را چنان شستشو کند که اشک هایم همین اکنون این کار را
میکند. عزیزم، باور کن که البرت تو دروغ نمی
گــــــوید. همان مرد، بلی همان آدمی که سرم را سفید
کرده بود با دو سه نفر دیگر آمــــدند، دست هایم را
محکم به دروازه خانه بستن و با همان تیغ درشت به جان
شرمگاهم افتادند . من فریاد کشیدم، از خود بیخود شدم.
کـــــــاملاً هوشم را از دست دادم و وقتیکه به هوش
آمدم هر کدام آنها برایم مبارک، مبارک می گفتند و
اظهار مــــی داشتند که مرا سنت کرده اند.
ماریای عزیز، زخم وجودم را با خاک های
سائیده شده پر کردند و یکــــــی دو بار نیز از همان
پودر عقل در شرمگاهم گذاشتند، تا خون بیشتر نریزد،
امــا من مصاب به مرض تیتانوس شدم. چون در اینجا دوا و
داکتر نیست، روز بــه روز وضع من وخیم تر می شود. سه
روز است که از حرکت باز مانده ام. دست ها و پا هایم با
اختیارم نیست. یک اندازه لکنت زبان پیدا کرده ام .
ماریای عزیز، ترجیع میدهم که این نامه
را بعد از مرگ من دریافت کنی، نــه این که مرا زنده به
این حالت دیدار نمایی، روی بچه ها را ببوس .... الوداع
ماریای دوست داشتنی ام . از تو مـــــی خواهم که از سر
گناهان البرت حرف ناشنو و کله شق بگذری.
جان من و جان تو جان من به قربان تو
دوستدارت {{ البرت }}