از دفتر ولایت به ما اطلاع دادند که فردا جناب وزیر
صاحب ..... به سلسله بازدید از کار و پرسونل شعبات این
ولایت، دفتر ما را نیز مورد دیدار قرار میدهد، همان
بود که فردا صبح کمی وقتر به اداره آمدیم. تشکها
و بالشتها را منظم ساختیم و تفدانی های نصوار را کمی
شستشو دادیم. سر و وضع خود را در آئینه های کوچک قطی
نصوار دیدیم و به بابه رجب گفتیم که امروز از دروازه
دهلیز مراجعین را اجازه ورود ندهند، تا مقام محترم به
آرامی از دفتر ما دیدار به عمل آورد.ـ
هنوز یک ساعت از شروع کار ما نگذشته بود که بابه رجب
دوان دوان آمده گفت:ـ
اینه جناب آمد، یک بکس هم همراه داره، آماده باشین،
اینه آمد ....ـ
و ما کاملاً آماده پذیرایی و گزارش بودیم. همینکه مرد
به اطاق داخل شد، همه در مقابل او از جا برخاستیم، اما
هر اندازه که ما خود را در برابرش قات میکردیم او از
ما بیشتر خود را قات میکرد و این تواضع زیاد او شعر
شاعر را به یاد ما آورد که { تواضع ز گردن فرازان
نکوست } ـ
مرد اصرار میکرد که او را نه شرمانیم و به سر
جای خود بنشینیم. بعد با لحن رسا اضهار داشت:ـ
بیــادرا ... مدیر صاحب ها ... مه خلیفه غلام صدیق
سلمانی هستم ... روزگاری سلمانی لوکس شهر از من بود.
خوب طوریکه شما می دانین کا مه پرچو شد ... حالا حوصله
نشستن در کنار جاده ره ندارم ... آمدم که اگه سر های
شما قابل تراشیدن باشد، آنها را چون دیگ های مسی سفید
کنم. پیاله و پاکی و پنبه و حتی یک مقدار عطر نیز در
بکس من است. در مورد اجرت من نیز مساله یی نیست، موضوع
جور آمد است. ما ضمن اینکه از او تشکر کردیم، لنگی های
خود را برداشتیم و سر های قلعی شده خود را به او نشان
دادیم، تا قناعتش حاصل شد و از دفتر برآمده، بابه رجب
نیز موضوع را فهمید. راهش را گرفت و رفت. هنوز چند
دقیقه نگذشته بود که دو باره بابه رجب آمد و گفت:ـ
آماده باشین. اینه خودش هس، ای دفعه دروغ نیس، جناب از
پیش و میرزا صفدر خان در عقب اوست. اینه آمدن .ـ
با شنیدن نان میرزا صفدر همه ما به خود لرزیدیم، زیرا
در ادارهه ما همه او را می شناختند. آدمی بود که در
همان لحظه های اول آمران را صید میکرد. بعضی او را
پینه یی لقب داده بودند، جمعی او را چسب دوقلو می
گفتند، خودش خود را صفدر برق می نامید. واقعاً که برق
لچ بود.ـ
ما مامورین در حالی که زیر دل از همرایی میرزا صفدر با
جناب وزیر صاحب ناراحت بودیم و فکر میکردیم که پیش از
دیدار ما همه سیر و پیاز ما را گفته باشد، چیزی به روی
خود نیاوردیم. میرزا قنبر گفت:ـ
دزد نباش از شاه نترس، میرزا صفدر چکاره .... هر چه
دلش میخاد بگوید ... با خدا باش و پادشاهی کن ....ـ
نه سیر خوردیم و نه دهن ما بوی سیر میدهید .ـ
اگر غماز نباشد دنیــــــا گلستــــان هس .ـ
در این وقت عالیجناب با میرزا صفدر خان به اطاق داخل
شد. ما ادای احترام کردیم و در جاهای خود بپا
ایستادیم، خانه میرزاه صفدر آباد که به انتظار ما
پایان داد و اضهار داشت:ـ
ای آدم روزگاری از معاریف شهر ما بوده از گردش روزگار
حالا بیچاره شده، از شما میخواهم که خدا ووس گفته هرکس
چیزی کمک کرده میتانه با او کمک کند.ـ
ما هم دست به جیب بردیم و هر کدام چیزی کمک کردیم، ما
فهمیدیم که برای بار دوم اشتباه کرده ایم. بابه رجب دو
باره سر جایش رفت. هنوز نیم ساعت نگذشته بود که برای
بار سوم آمد و گفت:ـ
به خدا ای بار خودش هس ... همو جناب هس ... زود باشین
آماده شوین .ـ
در این اثنا دروازه اطاق گشوده شد و مرد چهار شانه و
قد کوتاهی وارد شد. همه در برابر او ایستادیم و او
یکراست مرا مورد خطاب قرار داد و گفت:ـ
مدیر جان مثلی که مره نشناختی، مه همو یار قدیم هستم.
همو قرار داد گوشت .... میفامی سالها به اداره شما
گوشت قرار داد داشتم و آنرا سر وقت رساندم ... ده ای
چند سال ده ملک های پائین بودم ... دار و ندار مه رفت
... حالا پس آمدم و در شهر نو یک دوکانک قصابی با غلام
زاده های شما گرفتم، آمدم که به شما بفهمانم که اگر
کدام کیلو گوشت ضرورت بود، به خدمت هستیم. انشاالله ما
نمک به حرام نیستیــــــــم.ـ
با او خداحافظی کردیم و راهش را گرفت و رفت. ما از این
حالت خسته شدیم و به بابه رجب گفتیم که بس هس . بگذار
که مراجعین به دفتر بیایند. بعد سیل مراجعین به ادره
آمدند. ما به رسم معمول با یکی تلخ گفتیم و با دیگری
بر خورد جدی کردیم و با یکی صمیمیت نشان دادیم و با
دیگری کمی ترشرویی نمودیم و با این سان روز بر ما سپری
شد.ـ
فردای آن همینکه بدفتر رسیدیم در گل صبح به ما اطلاع
دادند که نظر به امر مقامات همه ما دستجمعی موقوف شده
ایم و جرم ما این بود که در مقابل وزیر صاحب بی
اعتنایی نشان دادیم.ـ
گرچه از آن وقت یکسال سپری شده، اما به سر مادر اولاد
ها قسم که تا حال هم نمی دانم که وزیر صاحب چه وقت
تشریف آورده و چه وقت شعبه را ترک گفته و او که
بود.ـ
بایه رجب نیز که در جمله موقوف شدگان بود، می گفت:ـ
سر مه ده دفتر سفید شد ای حال ره ندیدم، همه مردم به
یک شکل لباس می پوشند، آدم چه بفهمد که فلانی وزیر هس
و فلانی قصاب کوچه ....ـ
و ما در حالیکه بیگناه بودیم با نگــــاه هـــــای
اشکبــــار اداره را ترک دادیم.ـ
|