سید بیگم خانم در حالیکه چادریش را در دست میگرفت گفت:
ایشتو خوب شد که لاقل بعد از مدتها مهمان داری ، امروز
کمی راحت شدیم و فرصتی میسر شد تا ما هم بتوانیم به
تفریح و هوا خوری بریم و نفس راحتی بکشیم.
من کرتی ام را پوشیده و گفتم: حالی امروز خدا مراد مه
و توره بداده، پس تو هم عجله کن که تا یکی پیدا نشده و
مهمان گفته مزاحم رفتن ما نشده، از خانه بیرون بریم.
سید بیگم چادریش را بسر کرده و میخواستیم از دروازه
بیرون برویم که ناگهان زنگ تلفن به صدا در آمد،
همانطوریکه بطرف تلفن میرفتم با اوقات تلخی گفتم:
خدا بخیر کنه ، ای دگه کی خواهد باشه؟
همینکه گوشی تلفن را برداشتم و گفتم بلی که ناگهان
صدای بم مانند خشویم دست و پایم را به لرزه انداخت. وی
با یک لحن خاصی بدون کدام کلام احوال پرسی با خشونت
گفت:
من. گفتم : بلی صاحب! نظر گل غلام حلقه بگوش شما.
پرسید: امروز بخانه خود هستین؟
من آهی از سینه بیرون داده گفتم: ها ... ایشته ما
بخانه نیستیم، .. شما دل جمع باشین که ما سال به
دوازده ماه به خانه خود منتظر آمدن شما شیشته ایم ...
خشویم گفت: خاطری مه و خسر تو مائیم که چاشت به خانه
شما بیائیم، می فهمی که بری چاشت چه تدارک ببینی که ؟
من با عجله موضوع صحبت را عوض کرده و گفتم: انی خودی
سید بیگم گپ بزنین ... خشویم از حرف بنده ناراحت شده و
چنان فریادی کشید که موهای سرم به عنوان احترام هر چه
بیشتر ، سیخ شده و قلبم به تکان افتاد. وی با لحن عصبی
گفت:
چری گپه تیر میکنی شغالک؟
من با لکنت زبان گفتم: بببباور کنید که قصد بدی نداشتم
... خوب حالی فرمایش بدین که چاشت بری شما چی تدارک
ببینیم؟ مثل دیروز و پریروز کباب سیخی ماین یا قورمه
کوفته و چلو مرغ و کباب دیگی به اضافه کباب برگ ؟ کدام
یک از اینها به میل شماست که نوش جان کنین؟
او که تا اندازه ی قانع شده بود گفت:
والا از خوردن ای خوراکیهای تکرار دل مه بد شده، امروز
دگه دل مه هوس بولانی گندنه دار تند و تیز کرده که
خودی سیر و ماست نوش جان کنم.
من در حال گوش دادن دستورات خشویم بودم که متوجه شدم
خانم بیچاره ام دست پاچه شده و نمی دانست که چکار کند.
من خطاب به خشویم گفتم:
شما حالی از سید بیگم هم نپرسدین، او امروز کمی مریضه
و ......
حرفم را قطع نموده و گفت:
بهانه نکو گمشو که اگه اعصاب مه خراب شد کله تو خروس
کلنگی ره میکنم ... ما تا چند دقیقه دگه به اونجه
میرسیم منتظر ما باش.
تماس قطع شد، منکه خیلی عصبانی شده بودم بجانب خانمم
نگریسته و گفتم:
تا چند دقیقه دیگر پدر و مادر تو از راه میرسند، پس
بیا لااقل بری همی چند دقیقه هم که شده از خانه بیرون
رفته و هوای عوض کنیم.
سید بیگم خواسته ام را پذیرفته و تا خواستیم از خانه
خارج گردیم که اینبار صدای زنگ دروازه ما را تکان داد.
من به طرف سید بیگم نگاه کرده و او به طرف من و هر دو
با یک صدا گفتیم:
باز چه مزاحمی آمده است؟
من از پنجره ی که بداخل کوچه باز میشد، داخل کوچه را
نگریستم. از دیدن ده یازده تا بچه خورد و آدم کلان که
بخیر از ده برای چندین شب مهمانی آمده بودند، ضربان
قلبم شدت یافت و خطاب به خانمم گفتم:
میگم مه امروز سکته نکنم خوبه .....
با نگرانی پرسید: چری؟
گفتم: آخه اونه باز نواسه کاکا مادر مه خودی دو زن و
سه درجن بچه ها خورد خود پشت در منتظره که مه دره وا
کنم.
خانمم ناراحت شده و گفت: مه نمی فهمم که خانه ما
مسافرخانه شده یا رستوانه که هر کس سر خوده پائین
انداخته و اینجه میاین، خوب حالی چکار کنیم؟
بعد از یک مکث کوتاه گفتم: اصلاً مه و تو خوده قایم می
کنیم و هر چه هم که زنگ دره زدند، ما در واز نمی کنیم
و آنها هم بلاخره می فهمند که ما بخانه نیستیم و به ای
رقم ازم راهی که آمده اند پس میرند.
خانمم حرفم را تائید کرده و هر دو نفر آرام آرام در
کنج حویلی قرار گرفته و از باز نمودن دروازه امتناع
ورزیدیم. زنگ دروازه پی در پی نواخته میشد تا اینکه
خاموش گردید . من خنده ی کرده گفتم:
دیدی که رفتند، حالی دگه ....
هنوز حرفم به پایان نرسیده بود که زنگ دروازه بار دیگر
با شدت بیشتر نواخته شد ، عرق ترس روی پیشانی ام نشسته
و گفتم:
باز کی آمد؟
مجبور شدم به آرامی طرف پنجره اتاق رفته و از آنجا
بداخل کوچه نگاه کرده و با کمال تعجب دیدم که نه تنها
گروپ مهمانان اولی نرفته اند، بلکه بچه خاله خانمم نیز
همراه با خانم و شش بچه اش پشت در معطل ایستاده اند.
من با درماندگی بطرف خانمم رفته و گفتم:
همی که میگویند از بد بدتر شد راست بوده .... عوض یک
درجن، دو درجن مهمان پشت دروازه خانه معطل ایستاده اند
سید بیگم گفت: بیا گپ زیادی نزن که صدا تو ره می
شنوند، راه حل اینه که دره وا نمی کنیم آنها هم بلاخره
میرند دگه.
به حرف خانمم توجه کرده و کناری ایستادم و به صدای
دلخراش زنگ دروازه که در آن لحظات همچون چکش بر مغزم
کوبیده میشد، گوش فرا میدادم. چند دقیقه بعد صدای زنگ
به ناگاه قطع شد. من با خوشحالی گفتم:
این دفعه دگه بخیر گم شدند و از شرشان بی غم شدیم
......
اما در عین صحبت کردن بودم که ناگهان صدای غال مغال به
گوشم رسید، با عجله به سمت پنجره رفته و از آنجا باز
هم بداخل کوچه نگاه کردم. از دیدن خشو و خسر و پسر
کاکای عزیزم که به اتفاق چهار عمه ام که به انتظار
ایستاده بود و مهمانان که از قبل تشریف آورده بودند،
احساس ضعف و بیحالی بمن دست داد چنانکه به خانمم گفتم:
نمی فهمم که مه میچرخم یا خانه بدور سر مه می چرخه؟
سید بیگم نزدیکم آمده و گفت : مثلیکه به هیچ رقم نمیشه
که از این محاصره شدید رهایی پیدا کنیم.
در همان لحظه صدای یکی از مهمانان به گوش رسید که
میگفت:
ما خو از یک ساعته که هی پشت سر هم زنگ دره می زنیم،
ولی کسی دره واه نمیکنه، مه میگم شاید زنگ دروازه
خرابه و نمی شنوند. پس بیائین خودی مشت های خود به در
بزنیم بلکم بشنوند.
لحظاتی بعد رگباری از مشت های که به دروازه خانه می
کوبیدند، گوشهای ما را نزدیک به کر شدن ساخت. مهمانان
وقتی دیدند که اینکار شان هم نتیجه نداشت باز یکی از
آنها گفت:
میگم مخو تا همی دره وا نکنم آرام نمی شینم، آخه میشه
کدام گپ مپی شده باشه ... خدای نکرده دزد چیزی به خانه
از اینها نیامده باشه!
دیگری گفت:
بی از او ای دو نفر بخاطر علاقه زیادی به مهمان داری
دارند، هیچوقت جای نمی رند، پس حتماً یک گپی شده. حالی
بیائین هر کدام از خیر خود سنگی برداشته و به در بزنیم
شاید صدای دره شنیده و بری واز کردن یو اقدام کنند.
باور کنین تا همی دره نشکنم یله نمی دم!
دیگری گفت: باز مه امروز صبح به هوای اینجه آمدن چیزی
هم نخوردم و حالی دل مه از گشنگی بی حال شده میره !!
بلی ، آنها بلاخره از کوبیدن دروازه به سنگ هم خسته
شده و همه با هم یک نظر شده و گفتند که باید دروازه را
از جا بکنند. صدای یکی از مهمانان حاضر در پشت در
بگوشم رسید که گفت:
آقایان جلوتر بیائید تا حشر کرده و به اتفاق هم ، ای
دره از جا بکنیم.
از خانمها یکنفر گفت: بخاکی نیستند، برنج و روغن ها
خور که نبرده اند، خود ما میریم بری خود دیگ پخته می
کنیم!
آقایان همه با هم سرودند :
خانم ها و بچه های خورد یکطرف که ما جلو دویده و ای
دره از جا خواهیم کند ... بنام خداوند مهربان ، آنکه
ما را بخشید یک سفره نان ، بریم بخیر .... ای یک ، دو
، سه ........
هنوز به در نزدیک نشده بودند که با عجله آنرا گشوده و
با درماندگی گفتم:
حالا که قرض و مهمان هر دو با هم از سر و کله ما بالا
رفت، پس به قول شاعر {{ قرض که از سر بالا رفت ، مرغ و
پلو بزن }} پس بفرمائید داخل !!!!