در حالیکه
حوصله ام از سر و صدای بچه های خوردم سر رفته بود به
خانمم گفتم:
عزیز گل !
بیا و از همی میله رفتن صرف نظر کن، بخدا مچوم چری دل
مه نمایه که به میله بروم.
عزیز گل از
حرف شوهرش عصبانی شده و گفت:
ایشته به
میله نرم؟ پس مه ای رخت و لباسها را به چه تیار کردم؟
می فهمی که تا به زن برار تو نشان ندهم از لباس درست
کردن و طلا پوشیدن دست کمی از او ندارم کی میگذارم؟
من گفتم:
پس تو بخاطر چشم و همچشمی به میله میری نه بخاطر
تفریح؟
عزیز گل
جعبه جواهراتش را آورده و گفت : امروز به تاجور نشان
میدهم که طلا پوشیدن و لباس قیمتی به تن کردن چی رقمه.
همینکه
چشمم به جعبه جواهرات افتاد با عجله گفتم: نکو هه زن !
طلا نپوش، آخه به عروسی خو نمیری که طلا به سر و گردن
خود میکنی! یکسال طول کشید تا مه پول قرض همی طلا ها
را دادم اگر به همونجی رفتیم و ای طلا ها گم شد باز او
وقت چیکار کنیم؟
خانمم با
خونسردی جواب داد: فال بد نزن! مثلیکه تو طلا ها را از
مه کرده بیشتر مایی. گم شد که گم شد، بخیرات سر مه.
مادر مه میگفت که تو مرا نمایی نگی که راست میگفته،
آخر برو کمی از برار خود یاد بگیر پارسال به میله چهار
شنبه اول سال زن برار تو دسبند طلا گران قیمت خوده گم
کرد، برار تو هم کرنج به ابرو نیاورده و در عوض یک
دستبند دگه حتی بهتر از دستبند اولی به زن خود خرید.
مه گفتم:
ای مثال ها چیه که میزنی؟ یعنی برادر مه کار خوبی
کرده؟
عزیز گل با
فریادی از جا برخاسته و گفت: مه دیگه چیزی نمی فهمم
فقط بگم که امروز باید با سر و ضع شیک به میله برم تو
چی می فهمی که اونجا بین زنها چی سیالی و شریکی یه،
دگه چنه نزن که به گپ تو کچالو هم پوست نمی کنم.
دیدم بحث
کردن با وی راه حل نیست و از آنجائیکه طبق معمول تابع
اوامر اعیال بودم گفتم: خیلی خوب، هر رقمکه تو راضی
باشی، اگه اعصاب شما خراب نمیشه بریم لباس بپوشین که
زودتری بریم.
بعد از
اینکه عزیز گل بیش از دها مرتبه پیش روی آئینه رفته و
به قد و قامت نیم وجبی خود نظر انداخت و از چپ براست و
از راست به چپ میچرخید و خودش را تحسین میکرد و بلاخره
آماده رفتن شد و از خانه بیرون شدیم و کنار جاده به
انتظار تاکسی ایستادیم چندین تاکسی با دستی که من بطرف
شان تکان میدادم ایستاده اما با دیدن ده یازده نفر
بدون تامل پا بفرار می گذاشتند. خلاصه یک ساعت هم
بخاطر گرفتن تاکسی معطل شدیم تا یکنفر که تاکسی
کلانتری داشت توقف کرده حاضر شد با مبلغ زیاد کرایه،
مارا به مقصد برساند. چون تعداد بچه ها زیاد بود
تعدادی با مادر شان به چوکی عقب موتر و تعدادی با من
به جلو موتر و بقیه هم که داخل تاکسی جای نشدند به
ابتکار تاکسی ران ، به تولبکس موتر جابجا شدند. تاکسی
با وزن زیادی که حمل میکرد به آرامی حرکت می نمود و کم
کم صدای نالش چرخهایش بگوش میرسید. تاکسی ران با تعجب
نیمچه نگاهی به من انداخته و گفت:
میگم برار!
شما که نامخدا تعداد شما زیاده، عوض تاکسی یک ملی بس
دربستی کرایه میکردین بهتر نبود؟
تا خواستم
جواب مرد راننده را بدهم که دهان باز و حرف در حال
خروج، خانمم از چوکی عقب صدا را بلند کرده و گفت: تو
پول کرایه موتر خوده بگیر و به ای کار ها کاری نداشته
باش، تور اینجی مفتش تعین کردند که تعداد بچه های
مردمه بشماری؟ باز ما کی بچه زیاد داریم، ای نه، ده
اولاد هم زیاده؟
تاکسی ران
خنده ای معنا داری کرده و دیگر چیزی نگفت. لحظاتی بعد
تاکسی که در حال رفتن بود ناگهان تعادلش را از دست
داده و تاکسی ران با عجله موتر را متوقف ساخته و برای
با خبر شدن از عوارض آن، از موتر پیاده گشت. بعد از
کله کشیدن به چهار اطراف موتر با دست به سرش زده و
گفت:
خاطر چند
روپیه پول کرایه شما انی یک عالم ضرر به مه رسید.
من پرسید:
حالی چکار میشه؟
با عصبانیت
جواب داد: از دیگ به تغار میشه! چیه؟ توقع داری باز هم
شمار به موتر خود سوار کنم؟ موتره خو از کار بنداختین،
مگری پالانی بسر مه بندازین تا مه شمار بسر شانه خود
ببرم.
حرفی نگفته
و پول کرایه اش را دادم و بعد به اتفاق خانم و بچه ها
براه افتادیم، اما ناگهان تاکسی وان بطرف ما دوید و
گفت:
صبر کنین
هه! هر چهار تایر موتر پنچر شده، مگری تاوان بدین.
خانمم با اعتراض گفت: چره ما تاوان بدهیم؟
تاکسی وان
گفت: بخدا از پیر شما پول خور میگیرم! گروه عجوج مجوج
به تکسی من سوار شدین توقع دارین موتر مه سالم بمانه؟
بخاطر
اینکه دعوای صورت نگیرد، پول پنچری چهار تایر موتر را
حساب کرده و بدست تکسی وان دادم، بقیه راه با پای
پیاده طی شد. بلاخره بعد از ساعتی تاخیر، مانده و هلاک
به مقصد رسیدیم. جای خلوتی را در نظر گرفته و نشستیم،
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که سر و کله برادر و
خانم برادرم هم پیدا شد. آندو نیز به اتفاق ما مصروف
شوپ شوپ چای و کورچ کورچ دشلمه شدند. خانم برادرم و
خانم بنده فقط متوجه سر و وضع همدیگر بودند و به دیگر
چیزی جز این مسله توجه ای نداشتند تا اینکه برادرم
برای خرید میوه رفت و من هم به اتفاق چند تا از بچه ها
بطرف پارک کوچکی که در آنجا وجود داشت رفتیم.
اما از دین
صحنه های حیرت انگیز تعجب کردم ... در قدم اول مردی را
دیدم که سوار بر گاز های مخصوص اطفال چهار ساله شده و
خطاب به دوستش میگوید:
فیض احمد!
چهار دست و پا بدو که ایتو میله ها کم پیدا میشه!
پسر جوانی
را دیدم که دوان دوان بسمت آن مرد رفته و گفت:
انی حانی تو دگه نگاه کن که مه ایشته ایستاده پا گاز
میخورم!...
او به مجرد
رسیدن به گاز، چون چلپاسه از آن بالا رفته و خطاب به
دوستش گفت: یالله مر گاز بده!
اما در
اولین حرکت گاز، تعادلش را از دست داده و رو به طرف به
رکوت رفت. از نعره یا مادر که از نهاد سینه اش بگوش
رسید فهمیدم که پای مبارکش به امان خدا رفته و شکسته
است. مردی که او را گاز داده بود جلو دویده و در
همانحال گفت:
مه و تو
میخواستیم کمبودیهای دوره خورترکی خور جبران کنیم که
ای هم نشد.
با دهان
باز به این صحنه نگاه میکردم که به ناگاه مگس سمجی با
یک حرکت ماهرانه رو بطرف دهان نیمه باز من شیرجه رفت و
تا آمدم بخودم بجمبم که متوجه شدم در معده ام گشت و
گذار میکند از این موضوع حالم بهم خورد و قبل از واکنش
دیگری، پسر کلانم را دیدم دوان دوان بسمت من آمده و
گفت:
آقا بیاین
که گلوبند مادر مه گم شده!
با این
حرفش چنان شوک عصبی بر من وارد نمود که لزره آن دست و
پایم را به رقص عربی دعوت کرد. با آه و ناله نزد خانمم
دویده و او را در حالی زار ناله زدن دیدم. تا چشمش به
من افتاد گفت: دل تو یخ کرد؟ الهی که میگم دهن و زبانک
تور مرده شور بشوره بخیر که ایتو فال بد نمیزدی...
حالی ایشته سر خور به پیش سر و سیال بالا گیرم؟
و در
حالیکه زیر چشمی به خانم برادرم نگاه میکرد ادامه
داد.:
بدیدی
ایشتو چشم مردم کار خور بکرد؟ چشم خو نیه، فقط گله
شیطانه! سنگه میترقانه! وی میگم کور شی بخیر...
خانم
برادرم با عجله پرسید: به مه میگی؟
خانمم گفت:
بم هر کسی که مر بچشم خورد میگم.
منکه
کاملاً گیچ تشریف داشتم (البته بعد از ازدواج)، همراه
با بچه ها به جستجو پرداخته و خانمم را به دعوا و
مرافعه خودش رها کردیم. اما هرچه پالیدیم فایده نکرد و
گردنبند پیدا نشد. وقتی نزد خانمم برگشتیم دیدم که
اینبار در کنار گریه و نفرین های مادر مانندش دست به
موهای سرش برده و آنها را نیز با کشیدن به غزا داری
دعوت کرده آهسته و مضطربانه جلو رفته سوال کردم که چی
شده؟
جوابداد:
بچه کله
کته تو گم شده.حالی اور از کجا پیدا کنم؟
با دست،
چنگی به صورتم انداخته و گفتم ای دگه ایشتو مصیبتی
بود؟
برادرم با
بقیه بچه ها به جستجوی پسر کوچکم پرداختند. منهم بعد
از یک جر و بحث مفصل با خانمم برای دادن اعلان مفقودی
بسمت شعبه ای رفتم که در همان تفریحگاه موجود بود در
حال رفتن پسر جوانی سر راهم سبز شده و پرسید:
میشه
خواهشی از شما کنم؟
با خود
گفت: چی عجب که بلاخره یک آدمی را دیدم که مودبانه تر
صحبت کرد.
من گفتم:
چی خواهشی جوان فهمیده؟
جوابداد:
بریم خودی هم النگ و دولنگ بازی کنیم.
منکه حدسم
بار دیگر اشتباه از آب درآمده بود گفتم: مر مسخره
میکنی یا خوده؟
جوانک جاهل
خندیده و گفت:
اگر چه
قابل مسخره کردن هستی، ولی فعلاً قصد ازی کاره ندارم،
ایتو گپی هسته که چون من یک نفرم نمیشه که یک نفره الگ
و دولنگ بازی کنیم پس تو هم بیا بریم خودی مه همبازی
شو.
من عصبانی
شده و گفتم: تو نره غول ازی تنه درشت خو خجالت نمی
کشی؟
او گفت: مه
اصلاً نمی فهمم که خجالت با خ نوشته میشه یا با ح، تو
هم چی توقع های زیادی از مه داری. بیا بریم، بخدا خوب
بازییه.
چپ چپ
نگاهش کرده و گفتم: قد و قواره خور نگاه کن، بچه کته
کلانی النگ و دولنگ بازی میکنی؟
پسرک در
حالیکه میرفت گفت: برو برو کاکا! به قصه ازی گپها نباش
که پیر میشی.
همانطوریکه
براه ام ادامه میدادم با خود گفتم: عجیب آدمهای پیدا
میشن که فکر های بچه گانه هم هنوز هم بسر شان است، اگر
چه مه هم دست کمی از آنها ندارم، همی هست که فرصت یو
به مه دست نداده اگه نی که خیلی دلمه میخواست کمی گاز
خورده و پائین بالا بپرم...
سرم پائین
انداخته میرفتم تا به مقصد مورد نظر رسیدم، آنجا صف
طولانی از جمیعت ایستاده بودند. من از یک نفر که بغل
دستم ایستاده بود سوال کردم:
البت اینجی
غلور خیرات میدن؟
مرد با
تکان سر جواب منفی داده و گفت: خیرات بکجا بوده؟ ما
همه بخاطر گم شدن بچه ها خو اینجی به نوبت ایستاد ایم
تا اعلان بدهیم. آخه ای زنها ما وقتی به میله، عروسی و
مجلس میرن به فکر بچه های خود که نیستند، فقط بلدند که
ایشته خود خور به هفت قلم آرایش کرده و بسر این و آن
تیم بدند...
وقتی به آن
صف طولانی نگاه کردم چشمانم سیاه تاریکی رفت و فهمیدم
که تا شب هم نوبت به من نمیرسد اما خوش بختانه در همان
لحظه برادرم از راه رسیده و گفت:
بیا که بچه
تو پیدا شد.
با خوشحالی
پرسیدم: بکجا بود؟
برادرم
گفت: کمی دورترک از صدای گریه او، اور پیدا کردیم.
من پسرم را
در بغل گرفته و گفت: تعداد بچه های مه زیاده، نمی
توانم از همه با خبر باشم، باور کن همالی نام چند تا
از بچه های خور نمی فهمم.
برادرم با
طعنه گفت: تیم والیبال شما همراه با ذخیره نشینان خود
تکمیل شده، حالی دگه فکر کنم به فکر سر مربی و داور
مسابقه باشین...
با ناراحتی
گفتم: تو دگه اینجه برای مه نمکدان نشو عوض گپها بیا
بریم که زن مه چیکار میکنه.
با رسیدن
به نزد عزیز گل با کمال خرسندی دیدم که گردنبند او نیز
پیدا شده و بگفته خود او در همان نزدیکی خودش افتاده
بود، اما او بر اثر ناراحتی زیاد متوجه نگردیده بود.
منکه همه چیز را حل شده میدیدم خدا را شکر کرده و به
خانمم گفتم:
حالی
فهمیدی که مه فال بد نمیزدم، بلکه حقیقته میگفتم؟
خانمم که
متوجه اشتباهش شده بود گفت:
مه فهمیدم
که اشتباه کردم، اما دیگه این اشتباه تکرار نشده و بتو
قول میدم که از این پس به گپهای که میزنی توجه کنم.