روز
چهارشنبه یکی از ماها، اولین زنگ از تیلفون خانه ای ما
موقع بصدا درآمد که همگی هیجانزده منتظر زنگ تیلفون
بودیم. از آنجائیکه برای اولین بار بود که ما هم به
قطار تیلفوندار ها پیوسته بودیم. با شنیدن زنگ من و دو
برادر کوچکترم یک دفعه ای بطرف گوشی یورش بردیم. منکه
از آنها در آن مسابقه ای دوش سبقت گرفته بود، زودتر از
همه گوشی تیلفون را برداشتم اما در همان لحظه مادرم از
راه رسید و گوشی تیلفون را از دستم گرفته و گفت: مه گپ
میزنم، می فهمم که ماما شمانه.
با تعجب
گفتم: شما؟
وی گفت:
البت فکر کردی تو زبان داری و مه نی؟
به این
ترتیب او شروع نمود به صحبت و وقتی فهمید که مخاطبش
مامایم می باشد، سر اختلاته باز کرده و یک ساعت کامل
بدون وقفه گپ زد. بعد از قطع تماس گفت:
ایشته کم
گپ زدم، مگری به برار خود بگم که این دفعه یک سه چهار
ساعتی با مه گپ بزنه که باز مثل امروز اختلات ها مه
نیم کاله نمانه.
وجود
تیلفون در خانه غوغای بپا کرده بود. بیشتر اوقات اعضای
خانواده ام منتظر زنگ تیلفون که همچون صدای چهچه
بلبلان در گوش ما خوش می آمد نشسته بودیم و بر سر
اینکه کی صحبت کند و کی نکند جنجال داشتیم. همسایه ها
هم که از وجود تیلفون در خانه ما آگاه شدند، شب و روز
وقت و ناوقت شماره بدست پشت در خانه به صف ایستاده
بودند. کم کم از وجود تیلفون خسته شدیم بخصوص وقتی رفت
و آمد اقوام و خویشان هم به جمع هسایه ها اضافه شد.
مزاحمت های تیلفونی هم آغاز گردید. همه از داشتن
تیلفون پشیمان شده بودم چنانکه بر عکس روز های اول که
بر سر برداشتن گوشی تیلفون جنجال میکردیم. چند ماه بعد
جنجال بر سر این بود که کسی حاضر نمیشد تا گوشی تیلفون
را بردارد.
یکروز
خانواده ام به مهمانی رفتند و من چونکه به عروسی یکی
از دوستانم دعوت بودم از رفتن به مهمانی صرفنظر کردم.
آنروز
دیرتر از خواب زمستانی برخواستم و وقتی یادم از عروسی
آمد، با عجله بسمت لباسهایم هجوم بردم و در حال پوشیدن
کرتی ام بودم که زنگ تیلفون بصدا آمد. در حالیکه یک
آستین از کرتی ام را پوشیده و آستین دیگر آن آویزان
بود بطرف تیلفون رفته و گوشی را برداشتم ... الو !!
صدای خانمی
بگوش آمد که گفت:
آقای
محترم: ممکن است دستور پختن شوربا برنجه به مه بگین؟
فهمیدم که
مزاحم تیلفونی است، پس گفتم:
خانم عزیز!
مزاحمت نکن که وقت ندارم و باید جایی برم.
وی حرفم را
نا شنیده گرفته و گفت:
اگه پختن
شوربا برنجه بلد نیستی، پس لطف نموده بگو که چای چه
رقم پخته میشه؟
با عصبانیت
گوشی را گذاشتم و غرغر کنان مصروف پوشیدن جورابهابم
شدم که اینبار صدای دروازه بلند گردید. با عجله با آن
سمت دویدم و بر اثر همین عجله ای زیاد، کفشایم را چپه
بپا کرده بودم. دروازه را که گشودم خسرو خان همسایه
راست و استوار مقابلم ایستاده بود. بعد از احوال پرسی
شماره ای بدستم داده و گفت:
آمدم که با
یکی از دوستان قدیمی خود گپ بزنم.
گفتم:
بفرماید.
او گفت: نه
دگه مه همینجه ایستاد میشم تو اول شماره را بگیر خاطری
مه رونمایک تیلفون شمار نیاوردم باز بده ...
سوال کردم:
بگویم با کی کار دارم؟
گفت: که با
نواسه ماما فضل احمد، بچه شیر احمد، همسایه نور آحمد
کار دارم.
بعد از بر
قراری تیلفون، مردی گوشی را برداشته و گفت:
الو !!
بعد از طی
مراحل اولیه، نامهای را که خسرو خان گفته بود، بترتیب
به زبان آوردم، اما مرد مذکور که مرا با مزاحم تیلفونی
عوض گرفته بود عصبانی شده و گفت:
مرتکه نره
غول! خجالت نمی کشی مزاحمت میکنی؟ گمشو بگذار گوشی
تیلفونه! اگه نی از همینجه چنان بوکس آرنولدی بتو بزنم
که کیف کنی.
این فرموده
را چنان با جدیت اداء نمود که با عجله گوشی تیلفون را
گذاشتم. اما خسرو خان که قناعت نکرده بود یکبار دیگر
از من تقاضا بعمل آورد تا شماره بگیرم اما خانمش که
تازه از راه رسیده بود مانع شده و شماره دیگری بدستم
داده و گفت:
حالی نوبت
منه که گپ بزنم، خیر ببینی بچه جو هی شماره تیلفونه
بگیر دایر کن که مه با بچه خود گپ بزنم.
بعد از
برقراری تماس، گوشی را بدست خانم خسرو خان دادم. وی دو
دوستی تیلفون را قاپیده و به مخاطبش گفت:
جلیل جو !
زنگ زدم که بگم امشو کچالو داریم ... می فهمم که تو
کچالو خوش نداری، پس امشو بخانه کاکا خود بمان و نیا.
خانم خسرو
خان به قصه سرایی اش همچنان ادامه میداد که پسر کوچکش
سر دیوار خانه بالا دویده او را صدا زده و گفت: نه نه
بیا که بری ما مهمان آمده.
اینحرف،
خسرو خان و همسرش را در یک چشم بهم زدن از خانه ای ما
پراند. نفسی براحتی کشیده و گفتم: مگری هرچه زودتر برم
که بسر مه دیر شد. برای گرفتن بایسکیل رفتم که باز هم
دروازه با ضربه های که بر او وارد میامد، بلرزه افتاد.
غرغر کنان به آنسمت رفته و دروازه را باز کردم. مرد
ناشناسی را مقابلم دیدم. بعد از یک احوال پرسی مفصل
سوال نمود:
همی نصرو
خان بکجا میشینه؟
گفتم: مه
نصرو خانه نمی شناسم.
مرد ناشناس
گفت: ایشته نمی شناسی؟ اگه بفهمی که او ایشته آدم
خوبیه ... درست یادمه هست که 37 سال پیش وقتی بری خرید
کچالو پیاز به شهر رفته بودم...
حرفش را
قطع نموده و گفتم: آقای عزیز! عرض کردم که مه اور نمی
شناسم، برین از چند نفر دگه بپرسین شاید اور بشناسند.
آنمرد بدون
توجه بحرفهایم گفت: تو بچه سیاه کله خان نیستی؟
گفتم: نخیر
اما او به
ناگاه مرا در بر گرفته و در حالیکه با من بغل کشی
میکرد گفت:
تو ایشته
بچه ازو خدا بیامرز نیستی؟ که مه و آقا تو شبها و روز
ها با هم تیر کردیم. نام خدا مناری گشتی، مه فکر
میکردم همنطور خورد ماندی. به مثل آغا خو کمی اعصاب
خراب هم معلوم میشی. خاک خبر نبره، از بس که اعصاب
خراب بود همه به او میگفتند مغز گوساله خورده که مثل
شغال بجان هر کس حمله میکنه. درست یاد مه هست که
دوازده سال قبل وقتی مه و آغا تو یک جنگ کاری با هم
کردیم. همو جنگ باعث دوستی ما شد و از آنجائیکه او
بیچاره ...
گفتم: آقا
جان! شما مره عوضی گرفتین، مه نی بچه سیاه کله خان
هستم و نی هم آغا مه فوت کرده.
مرد نگاهی
بمن کرد و گفت: بچه سیاه کله خان که نیستی، نصرو خان
خو میشناسی!
گفتم: برو
کاکا برو ...، تو مرض داری مزاحم مردم میشی؟
آنمرد از
من فاصله گرفت و رفت و در همانحال با خود میگفت: خیره
میرم، باز از او طرف که آمدم خودی تو بیشتر اختلات
میکنم. اگر چه مه اصلاً آدم اختلاتی نیستم ولی چون از
قیافه ای مرغ تو خوشم آمد دو باره بسراغ تو میایم.
با رفتن
آنمرد ناشناس عجله ای بیشتر بخرج داده و بطرف بایسکیل
رفتم، اما صدای زنگ تیلفون مرا از جا پراند. دوان دوان
بطرفش رفتم.
الو !!
شخص تماس
گیرنده گفت:
امروز
حوصله مه سر رفته رفیق! زنگ زدم که خودی مه کمی اختلات
کنی.
گفتم: برو
کله خور بخاک کن، مزاحم نشو دیوانه که مه کار دارم!
او گفت: تو
که اختلات کردنه یاد نداری، پس گوش کن که مه شروع کنم
...
گوشی را
گذاشته و از تیلفون فاصله گرفتم ولی بار دیگر زنگ
تیلفون بر اعصابم چکش زد. گوشی را برداشتم مزاحم بود،
چند بار دیگر هم زنگ آمد و باز هم مزاحم بود. دیگر
خیلی عصبانی شده بودم به همین دلیل از رفتن عروسی
صرفنظر کرده و نشستم. لحظاتی بعد دروازه بصدا درآمد
اما از ترس آنکه مبادا یکی از همسایه ها برای تیلفون
کردن آمده باشند دروازه را باز نکردم. دقایقی بعد پدرم
از سر دیوار بداخل حویلی پرش کرد. وقتی بطرفم می آمد
پایش می لنگید، فهمیدم افتادن به زمین حالش را بجا
آورده است.
چری دره وا
نمیکنی؟
این سوال
از جانب پدرم بود. گفتم:
شمار با
همسایه ها عوضی گرفتم.
با ناراحتی
گفت: ای باز مد جدیده؟
گفتم: نی
بابا از دست تیلفون کردن آنها و مزاحمت های تیلفونی
خسته شدم. می بینین که از عروسی رفتن هم بماندم.
پدرم خندید
و گفت: اولاً که هنوز ساعت یازده بجه روزه و می توانی
به عروسی بری و دیر نشده، دوماً یک خبر خوش بری تو
دارم...
مشتاقانه
پرسیدم: چه خبری؟
گفت: چون
پول نداشتم قبض چندین ماهه و عقب مانده تیلفونه
بپردازم، لذا برای آسودگی خود و شما، خط تیلفون فروختم
تا برای همیشه از شر مزاحمت های تیلفونی راحت گردیم!..