مـامـور شیـر گل

 

مامور شیر دل از هیچ چیز نمی ترسید به جز یک چیز و آن (( قانون )) بود. موصوف یگان وقت به سیاست و سیاست بازی هم دست میزد لذا کتابهای مونتسکو، روسو، ، ویکتور هوگو و امثال آنرا خوانده و همیشه میگفت: قانون تار جولا است.

خصوصاً در کشور های غریب و عقب مانده چون افغانستان آنچنانکه تار جولا حشرات ضعیف را گیر مینماید اما حشرات و حیوانات قوی آنرا پاره کرده میگذارند. قانون هم همینطور است، همیشه مثالهایی میداد. با عصبانیت میگفت: طبق همین قانون اگر شخصی شوق قاچاق چند گرام هیروئین را کرده، در بین کپسول جابجا نموده و قورت نماید، مسوولان دولتی در بنادر و میدانهای هوایی آن را از معده اش بیرون میکشند و از طریق مطبوعات به اطلاع همه رسانیده میشود اما مافیای وطنی جمع مافیای خارجی در یک شبکه بسیار منظم و دقیق هزاران تن هیروئین را تولید، ترافیک و خرید و فروش نموده ملیارد دالر تا و بالا میشود و از قلب افغانستان تا قلب اروپا و امریکا میرسد. (( قانون)) جلوش را گرفته نمی تواند. اما اگر یکنفر از گشنه گی یک جوال آرد را دزدی کند دفعتاً از طریق ادارات امنیتی و مطبوعاتی به اطلاع عامه رسانیده میشود که (( یکنفر دزد خطرناک با پشتاره بالفعل دستگیر شده و تحقیقات ادامه دارد)) اما کسانیکه شهر ها را ویران و غارت و ده ها هزار انسانرا کشتند والله اگر کسی از آنها سوال کند که او جان برادر! همینقدر انسانرا که با راکت و مرمی کشتی آیا آدم بودند یا بوجی؟ و با ذکر دها مثال همیشه دعا میکرد که خداوند، انسانرا به چنگ قانون ندهد. قانونیکه طعمه اش فقط مامور رتبه ده و تنبگی است. و یا زور آوران اصلاً کار نداره و کنترول ، نظارت و تفتیش اصلاً طرف شان نمی تانه برود.

مامور شیر دل از یک مورد دیگر هم خیلی آزرده بود. معلومات میداد که یکوقت یک مدیریت کنترول و مدیریت تفتیش در خود وزارت خانه ها وجود داشت و کار ها بصورت عادی پیش میرفت اما نمی فامم دفعتاً چطور شد که سالها پیش وزارت مالیه با آمریت ها و مدیریت های کنترول خود وزارت ها را اشغال و همزمان تیم دیگری بنام تفتیش صدارت علاوه از کنترول به وزارت خانه ها سرازیر شدند. این (( دزد بگیها )) با قلم های سرخ و سبز ماموران اداری و محاسبات را در پچال نمودند. اما اگه پنجاه سال پیش یک تعمیر دولتی یا پل ساخته میشد سالها دوام میکرد از وقتی که دزد بگیها زیادتر شده رفت بعد از دو سال چپه میشه. خدا پرده کنه، بی برکتی شده.

وقتی در حکومت حزب دموکراتیک خلق افغانستان در ادارات دولتی مدیریت های امنیت افزار گرید و مردم گم میشد، مامور شیر دل به همکاران هشدار داد: چپ تانه بگیرین که نام گیرک ها آمده ... سیاست، میاست بند. شولیته بخور پردیته کو و با افزار کمیته های خارنوالی بر تطبیق قوانین در وزارت خانه ها، مامور شیردل آهسته آهسته گفت: مگر ما همه دزدیم که چهار طبقه دزدبگیر آمده، کنترول جمع تفتیش جمع نظارت جمع امنیت !!! این همه بی اعتمادی چیست؟ پس وزیر ،معین ، روسا و غیره برای چه کاری مقرر شده اند؟

در دنیا روز تا روز تشکیلات دولتی کوچک و پر محتوا شده میرود.

سر انجام از آنچه مامور شیر دل تنفر داشت به سراغش آمد . یکروز صبح سرگرم کار بود که مامور کنترول دوسیه یی را در مقابلش گذاشته با استهزا گفت: اختلاس را شنیده بودیم اما حالا با چشم سر می بینیم. بی حیایی هم اندازه ای داره.

مامور شیر دل! دفتر محاسبات تا صفحه 101 ده لک نشان میدهد اما از آن به بعد صد لک به ملاحظه میرسد و در اخیر باز هم ده لک افغانی را تصفیه حساب داده یی ......

این نود لک باقیمانده ازمابین کجا رفت؟ خانه خراب، بیا حسابی بتی چور خو نیست.....

مامور شیردل با دستان لرزان دوسیه را گرفته از مامور صاحب کنترول تا ساعت دو بجه وقت خواست او از صفحه اول شروع و به سنجش آغاز نمود. وقت نان چاشت هم گذشت و او تلاش داشت تا حساب نود لک افغانی را پیدا کنه.

مامور شیر دل گاهی کلاه کهنه پوستی اش را به سر میگذاشت زمانی به پهلویش و باز به سر میکرد. بوبوی خدا بیامرزش در آخرین دقایق حیات به او دو وصیت کرده بود: اول آنکه به دین و دولت صادق باشد و دیگر چون که گرمی ره گرمی می ورداره باید همیشه کلاه بپوشد که فرزند خلفش هر دو وصیت را قبول و با وجود سالها ماموریت خیلی صادق و شکم اولادش هنوز گرسنه بود. همچنان همیشه کلاه پوست بر سر میگذاشت تا دماغچه اش گرم باشد. لحظات به کندی سپری و ساعت دو فرا رسید. مدیر و مامور کنترول حاضر شدند. مامور شیر دل در حالیکه عینک نمره ذره بینی اش را بر چشم کرده بود، مدیر کنترول با عصبانیت انگشتش را روی عدد صد لک صفحه 102 گذاشت و فریاد زدو { نود لک کجا رفت} ؟

مامور شیر دل با استفاده از عینک ذره بینی سرش را خم و بعد دو باره سرش را بالا نموده همچون ناپلون بناپارت که از جنگ بزرگی فارغ گردیده باشد جواب داد: مدیر صاحب حسابش را یافتم. سرتان را پائین نموده عدد را با دقت نگاه کنید!

مدیر کنترول که او هم عینک بچشم داشت سرش را خم و بعد از ملاحظه دقیق عدد صد لک ، آهسته و شرمیده شرمیده گفت: این یک صفر اضافی از کجا شده؟ مامور شیر دل جواب داد: صایب مگس خرابی کده ... او از آزمون بزرگی بدر شد.

مامور شیر دل با دستمال کهنه ای که غرض پاک نموده عینک هایش به جیب داشت عرق پیشانی اشرا پاک میکرد اما هنوز نفسی براحت نکشیده بود که از اتاق پهلو همهمه ای به گوشش رسید. (( هله که تفتیش آمد )) ماور شیر دل خوده جمع و جور نکده بود متوجه شد که دفتعاً مرد بلند قد بروتی در حالیکه از خشم میلرزید و دوسیه ای در زیر بغل داشت وارد دفتر شده دوسیه را باز نمود و بروی میز مقابل مامور شیر دل گذاشت گفت:

مامور شیر دل! تو از قانونیت بویی نبرده و از نظارت بی خبر استی؟ کنترول و تفتیش کجاس؟ لایحه وظایف ات کجا اس، اداره میکنی اما کار حسابی، چرا؟ مامور شیر دل در حالیکه پاهایش میلرزید با لکنت زبان گفت: صصایب لایحه وظایف قدیمی ... نوشد ... بما ابلاغ ... در حالیکه یکبار دیگر سر و رویش پر از عرق شده بود پیشانی اش را روی دوسیه گذاشت ... دقایقی سپری گردید ... خاله پروین که سی سال در همین اداره به صفت ملازم و خانه سامان کار میکرد با گام های شمرده بسوی مامور شیر دل رفته سرش را از میز بالا و چون مادر مهربان در بغل گرفت ... و در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود آهسته گفت: خدایا ... مامور شیر دل زاره ترق شد.

 

از ضیا وزیری

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved