میلیونر قلابی

 

آنروز ها به هرجا که میرفتم و با هرکس که هم صحبت میشدم، گپ گپ مبایل بود. روزی نبود که نام مبارک مبایل فکر بهم ریخته ء مرا به خودش مشغول نسازد. کم کم تصمیم گرفتم که به پدرم پیشنهاد کنم که برای من هم سرشته ی یک مبایل را بگیرد، اما کو جرعتی که این پیشنهاد را برای پدرم بدهد. از آنجائیکه پدرم مرد عصبی بود، هرگز جرعت نکرده بودم که در رابطه به خواسته هایم با وی صحبت کنم. برهمین اساس با خود اندیشدیدم که چگونه و در چه موقع این پیشنهاد را مطرح کنم، به این نتیجه رسیدم که هر وقت پدرم خوشحال بود و میخندید بهترین وقت برای طرح پیشنهادم است. پس باید منتظر میماندم.

روزها و شبها و هفته ها به طول انجامید تا بلاخره موضوعی پیش آمده که لبان پدرم را تبسمی از هم گشود و من از همان فرصت کوتاه استفاده نموده و ورقه درخواستی ام را بطرفش گرفتم. پدرم ورقه را از دستم گرفت و بعد از آنکه با قلمش چندین جا را بخاطر غلطی املایی ام خط کشید و اصلاح نمود، بلاخره پائین ورقه را امضاء نموده و بدستم داد. در حالیکه قلبم تند تند میزد، پائین ورقه را خواندم اما آنجا نوشته بود که تا اطلاع ثانوی باید صبر کنم. مجبور شدم که چندین روز دندان روی خواسته ام بگذارم و صبر کنم تا اینکه پدرم توسط قاصدک میان راه یعنی برادر کوچکم بمن اطلاع داد که فعلاً دل و جرعت آنرا ندارد تا به بکس خزانه اش که یک دو سه لک پول از چند سال قبل بعنوان ذخیره نگهداری کرده است، دست درازی کند و اما برای آنکه منهم از قافله ی مبایل بدستان عقب نمانم، حاضر است که مبایل یکی از دوستانش را به عنوان امانت یک چند روزی بدست من بسپارد. چاره ای جز این نبود و بلاخره به همین هم راضی شدم. روز بعد مبایل مذکور توسط دوست پدرم به در خانه ما آورده شد و ورقه های که تضمین میکرد آن مبایل دو روز بعد صحیح و سالم به دست صاحبش برگردانیده خواهد شد، به امضاء رسید. وقتی مبایل را به دستم داد حس کردم که از خوشحالی در آسمانها میدوم ...

قبل از آنکه از خانه خارج گردم برای سه خواهر و چهار برادرم وظیفه دادم که از تلفن خانه همسایه هر کدام به نوبت به شماره مبایل امانتی من تماس بگیرند، چون دیگر کسی نبود که بخواهد با بنده تلفنی صحبت کند. بهر حال با یک تیپ خاص و قیافه که غرور عجیبی در آن دیده میشد، قدم بداخل کوچه گذاشتم. چند روز قبل در پارکی که نزدیک منزل ما موجود هست، چند پسر جوان مبایل بدست را میدیدم که هر روز آنجا آمده و با هم چرندیات میگفتند و من هم که آنروز صاحب مبایل شده بودم تصمیم گرفتم که نزد آنان رفته و هر طور که شده آنها را متوجه خود و مبائیلم بگردانم. دوستان بیکارم ساعتی بعد از هر طرف سر و کله ی شان نمایان گردید. هر کدام مبایل های خود را برای دید بیشتر به گردن آویخته بودند. اما من برای اینکه ابتکار جدیدی از خودم نشان دهم، مبایل را روی کلاه شاپوی که از زمانهای قدیم از پدرکلانم بجای مانده بود وصل کرده بودم. آنها همینکه نزدیکم آمدند با دیدن مبایل، فریادی کشیده و یکی از آنها پرسید؟

تو هم مبایل داری؟

من لبخندی زده و با غرور فراوان گفتم:

ای بابا ! تو هم چی گپها میزنی، منکه سالهاست مبایل دارم ... در آنروز های که شما ها یک تیلفون پلاستیکی هم در خانه نداشتین مه مبایل داشتم.

یکی دیگر از آنها گفت:

پس چطور که ما هیچ وقت مبایله بدست تو ندیدیم؟

در حالیکه با دست کلاهم را میچرخاندم گفتم:

خوب دگه ، دیگر داشتن مبایل برایم عادی شده بود، هر چه به پدرم اسرار میکرم که پا پا! دیگر برای من مبایل مدل جدید نخرید اما مگر به حرفهایم گوش میکرد. خلاصه از بس مبایل بدست گرفته ام ، اینبار ترجیع دادم که آنرا روی کلاهم وصل کنم بهتر است ....

در همان لحظه زنگ مبایلم به صدا آمده و من در مقابل چشمان از حدقه بیرون زده ی دوستان با طرز جالبی مبایل را به دست گرفته و مشغول گفتگو شدم. شخص تماس گیرنده کسی نبود جز برادر کوچکم، وی پشت سرهم تکرار میکرد که گوش کن چه میگویم، اما من بدون توجه به حرف او میگفتم:

اوه پا پا ! باز هم میخواهید برای من موتر بنز آخرین مدل بخرید؟ نه نه ....

دگه نمی خواهم برایم پول بدهید، آخه به اندازه کافی جیبهایم خالی ....

یعنی مممنظورم پر است .... اینقدر پول را برای چی بخواهم ؟

و بعد از یک خداحافظی کوتاه تماس را قطع کردم. چند دقیقه ی دیگر را هم که با دروغ های شاخدار دوستان جدیدم را سرگرم ساختم، بار دیگر زنگ موبایلم آمد و این بار برادر بزرگم بود که تماس گرفته بود. اما من وانمود کردم که پیشخدمت منزل ما می باشد و گفتم:

ای بابا ! من که فرمایش دادم که برایم از رستورانت غذا بیاورید، دیگر سوال کردن نمی خواهد ... اما حالا که خیلی اصرار میکنی پس برای چاشت کمی ایشکنه پخته کن، آخه از بس شب و روز سه چهار رقم کباب خوردم دیگر خسته شده ام از این همه خوردن گوشت. لااقل امروز یک غذای غریبانه ی برایم درست کن، میخواهم کمی هم از دل غریبان همیشه ناکام آگاه گردم.

بعد از این مکالمه تماس را قطع کردم. دوستانم که دیگر اطمینان حاصل کرده بودند که با شخص میلیاردر روبرو شده اند، دور و برم تجمع نموده و هی قربان و صدقه ام میرفتند. همانطوریکه میخواستم، در هر دو سه دقیقه زنگ مبایلم به صدا می آمد و یکی از اعضای خانواده ام با من مکالمه میکردند. اما من فرصت گپ زدن به آنها را نمیدادم و خودم پی در پی حرفهای از دهانم بیرون میکردم که واقیعت آن حتی در خواب هم برایم میسر نشده بود. یکی از آن پسر ها رو به من کرده و گفت:

ببینم ! رفیق چطور که تا دیروز ما ترا نمی دیدیم؟

من با لحن غرور آمیزی گفتم: آخه من دیروز از سفر برگشتم.

یکی دیگر پرسید: راست میگی؟ خوب بکجا رفته بود؟

گفت: جا های همیشگی که تا بحال ده پانزده بار آنجا رفته ام، من دیروز از فرانسه برگشته ام.

صدای فریاد آنان برخواسته و یکی پرسید: آنجا برای چی رفته بودی؟

گفتم: تفریح عزیز من ، منکه تحصیلاتم را در بهترین دانشگاه امریکا به پایان رسانیده ام، فعلاً میخواهم که بعد از مدت چندین سال تحصیل کمی به سیر و سیاحت بپردازم.

در همان لحظه بار دیگر زنگ مبایلم هوش از سر دوستانم پراند، یکی از برادرانم بود، اما من او را مستخدم خطاب کرده و گفتم:

ای بابا ! باز هم که اصرار داری کفشایم را رنگ بزنی، آخه من که هنوز جایی نرفته ام که گرد و خاک روی کفشهایم نشسته باشد. خیلی خوب حالا که اینقدر اصرار داری، من خودم میایم دم در منزل تا تو کفشهایم را رنگ بزنی.

دوستان پرسیدند: حالا میخواهی بروی؟

گفتم: نه جانم، فعلاً بیشتر از مصاحبت با من مستفید شوید باز بعداً خواهم رفت.

خلاصه در آن ساعت با آن حرفهای دروغم  چنان دوستانم را علاقمند حرفهایم ساخته بودم که همگی که کله هایشان را نزدیک من آورده و مشتاقانه به چرندیات من گوش میدادند. در همان لحظه که من مشغول دروغ و درنگ بودم ناگهان دستی به شانه ام خورد و مرا به نام صدا زد، منکه کم کم احساس میکردم واقعاً شخصی پولداری هستم بدون نگاه کردن به پشت سرم گفتم:

آمده ای کفشهایم را رنگ کنی؟

او بار دیگر شانه ام را تکان داد، من در حالیکه خودم را عصبانی نشان میدادم فریاد زنان به عقب برگشته و در همان حال گفتم:

عجب مستخدم سمجی هستی بابا گفتم که ....

با دیدن مردکه صاحب مبایل ، جیغی زده و چند قدم به عقب برداشتم و در همان حال لکنت زبان گفتم:

شششما ....؟ اینجا چچچچکار .... میککککنین؟

دوست پدرم گفت: مه بخانه شما آمدم تا مبایلم را پس بگیرم وقتی دیدم نیستی از برادرت خواستم تا با تو تماس گرفته و این موضوع را به عرض مبارک برساند، اما مثلیکه متاسفانه تو اصلاً اجازه صحبت کردنه به آنها نداده ای و من مجبور شدم که خودم اینجه بیایم، می بخشید دگه، بنده امروز کار واجبی برایم پیش آمده که باید به مسافرت بروم به همین خاطر آمدم تا مبایلم را به من بدهی چون لازم دارم.

در مقابل چشمان حیرت زده دوستان جدیدم مبایل را بدست صاحبش داده و بعد به آرامی چند قدم از دوستانم فاصله گرفتم و بعد به یکبارگی شروع به دویدن کردم. یکی از دوستان فریاد زنان پرسید:

کجا رفتی میلیونر قلابی؟

همانطوریکه در حال فرار بودم گفتم:

تا صاحبان این کرتی و کلاه و کفش ها نیامده اند، خودم زودتر بروم و این امانتی ها را به صاحبانش تحویل دهم !!!

از بهاره عسکری

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved