در کره ما چی خواهد گذشت؟
نمی
دانم که شما وقتیکه در بستر خواب میروید، تا زمانی که
خـــواب بر چشمان شما سایه می افکند، به چه فکر
میکنید؟ ولی من درین لحظه ها بخاطر بشریت فکـــر می
کنم، به خاطر آینده و انسانیت می اندیشم. شاید بگویید
که مردک تو چکاره ای که این همــه گپ های کلان میزنی؟
شما هم حق دارید که چنین اعتراضی داشته باشید. ولـی
دنیای تخیل خیلی وسیع است. حد و مرز نمی شناسد، من هم
حق دارم که به هر چه دلم میخواهد فکر کنم.
همین دیشب به این خیال افتادم که اگر
روزی بشریت کره ماه را قابــل زندگی برای انسان بسازد
و انتقال انسان با وسایل ساده از زمین به مهتاب میسر
گردد، بچه آدمی در آنجا چه خواهد دید؟
این فانتزی مرا بخوانید، شاید حس و
گمانم بی جــــا نباشد. فکر میکنم که آدم ها از یک
قسمت کره ماه پا به سر زمین مهتاب می گذارند. در آنجا
یک مجسمه کلان چنــد متری به مشاهده میرسد که مربوط به
نیل آرمسترانگ امریکایی، همان آدمی که نحستین انسان
بود که پا به کــره ماه گذاشت، می باشد. در پهلوی
مجسمه لوحه بزرگی به چندین زبان قرار دارد که در آن
نوشته است:
{{ ای انسان زمینی! به کره ماه خوش
آمدی. این مهتاب همــــان چیزی است که قرن ها شاعران،
نویسندگاه، منجمان و فیلسوفان در مـــورد آن گفتند و
نوشتند. جمعی او را یک دختر زیبا میدانستند، بعضی آنرا
یک الهه می خواندند، عده ای هلال او را به ابروی یار
تشبیه میکردند، و گـــاهی هم شاعری بدون در نظر داشت
زیبایی های ماه آنرا نعل اسب ممدوح خود میدانست، ولی
امروز تو بــــه چشم سر می بینی که ماه یک کره خاکی
است. سنگ دارد، کوه ها دارد، کــــــــــوهپایه ها و
کوه بچه هــــا دارد، همواری ها و برجستگی ها دارد. تو
که در اینجا آمدی، باید خصوصیات اخلاقی و روانی
اهــــل زمین را فراموش کنی. در کره ماه نباید کسی با
کسی خصومت ورزد، نبایـــــــد درینجا انسانها همدیگر
را بدرند، نباید که در اینجا سلاح باشد، نه باید که در
اینجا رقابت های تجارتی را با خـود بیاوری، نه باید که
اختلاف فکر و اندیشه را با خود از زمین آورده باشی. من
نیل آمسترانگ به شما و همـــراهان شما اقامت خوش و
زندگی با سعادت در کره ماه آرزو می کنم. }}
هنوز مرد تازه وارد از کنار این
نوشتــه و مجسمه دور نشده که می بیند چراغ های رنگارنگ
در جاهای مختلف این نوشته و مجسمه به سویش سوسو مــــی
کند و یکسر اعلان های تجارتی پخش میگردد. مثلاً مرد
میدان سگرت مالبورو می کشد، در کره ماه هر غذایــــــی
را که بخورید، خطر تسمم دارد، مگر اینکه از رستوران مک
دونالد استفاده کنیــــــد.... کمپنی اسلحه سازی فلان
با دانشمندان و مغز های متفکر علمی در خدمت شماست. شما
می توانید سلاح هایی را فرمایش بدهید که فسمتی از زمین
یا مهتـــاب را به هوا بلند کند، در کره ماه از
همآغوشی به طریق سکس استفاده کنید و یک عمر لذت ببرید
و دههــــــا شعار دیگر. مرد به پیش میرود. هنوز چند
صد متر دور نرفته است کـه یک سرباز امریکایی به او
دستور توقف میدهد و می گوید:
تو پیش نیا ور نه فیر می کنم.
مرد با تعجب اظهار میدارد:
شما اشتباه میکنید، اینجا امریکا
نیست، کره ماه است و همه قسمت های آن مال همه زمینی
هاست.
سرباز امریکایی با بی حوصله گی شانه
هایش را بالا می اندازد و با شتاب می گوید:
خاموش باش! صحیح است که این جا سر
زمین امریکا نیست، ولی ایالات متحده امــریکا در اینجا
منافع حیاتی دارد.
مرد حیران می شود و برای بار اول می
شنود که امریکا غیر از زمین در آسمان نیز دارای منافع
حیاتی است. مرد می خواهد به سوی شمال برود، به سوی
جنوب برود، و خلاصه به هر سو که میرود، راهش بسته است.
اینجا منافع حیاتی انگلیس مطرح است. آنجا را روس ها
پولیگون ساخته اند، آنطرف را چینایی ها گرفته اند و
غیره.
فقط چند صد متر مربع از کره ماه به
اختیار آدم ها بخاطر رهایش و گشت و گـــــذار باقی
مانده است. مرد ترجیح میدهد که در همین مساحت محدود
گردش کند. در اثنای گردش چشم او با دو نفر می افتد که
در یک گودال مصروف بوکس کاری و یخن کندن همدیگر اند.
بــــــه آنها که نزدیک می شود، می بیند کــــه یکی
اسرائیلی و دیگری
عرب است که در
آنجا نیز با هم مشت و یخن می باشند. کمی آنطرفتر دو
مـــوجود دیو نما مقابل او ایستاده اند، او ازین دیو
نما ها می ترسد. نزدیک می شود و می بیند که آنها با
مــو های کشال، صورتهای سیاه، بینی های هموار و چشمان
از حدقه برآمده در برابر او ایستاده اند. خلاف تصور
مرد آنها دیو نبودند ، بلکه دو انسان سیاه پوست می
باشند که مو های آنها تا زانو شان کشال شده اند.
مــــرد از دیدن آنها تکان می خورد و آنها که از
ترسیدن مرد ناراحت می گردند، می گویند:
ما هم مانند
شمـــــا انسان هستیم. مگر از مدتی که به کره ماه آمده
ایم تا به حال موفق با اصلاح مو های سر خود نشدیم،
زیرا سلمانی ها در اینجا مال سفید پوستان بخصوص
امریکایی هاست. بعضی از آنها که زیاد تبعیض نژادی
دارند، اصلاً پای ما را به دروازه سلمانی خـود نمی
گذارند و آنانیکه کمتر به مرض تبعیض مبتلا باشند ،
نزاکت را مراعات کرده و می گویند:
آقا ما از کره
زمین قیچی که مو های به هم پیچیده شما را کوتاه
کنــــــد، نیاورده ایم، معذرت ما را بپذیرید. در حالی
که می دانیم دروغ میگویند. مـرد حیران مـــــــــی شود
که انسان های متمدن چرا این تب تبعیض را با خود به کره
ما برده اند.
مرد چیز های
عجیبی را در آنجا مشاهده میکند که ذکر همه درین مختصر
نمی گنجد. مثلاً می بیند که برای کودکان از کره زمین
بازیچه های بی آزار آورده اند، ولی در اصل اسلحه ایست
کـــــــه به شکل بازیچه ساخته اند، مواد غذایی تاریخ
تیر شده را از زمین می آورند و خوراک ساکنان کره ماه
می کنند. به نام بته های گـل در حیاط خانه گلهای کوچک
مواد مخدره می کارند. مرد می بیند که تاجران زمینی
قحطی مواد خوراکی را در مهتاب خلق می کنند، اینها و
دهها بلای دیگر که در زمین رایج است.
هفته ها یکی از
پی دیگری می گذرند و هفتهای نیست که در آنجا یکی دو
نفر گم نشوند. دوباره بعد از چند روز پیدا می شوند و
هرچیز که از آنها بپرسـی جواب داده نمی توانند، زیرا
آنها خاطره های شانرا فراموش کرده اند. هر روز از گوشه
یی احــــوال میرسد که فلان آدم در فلان گوشه خلوت ماه
فرود آمدن پشقاب پرنده یی را دیده و به چشم خود
موجودات عجیب و بیگانه را مشاهده کـــرده است ، تا
اینکه روزی صبحگاهان که مردم کره ماه از خواب بر می
خیزند، می بینند کـه در و دیوار آنها را اعلامیه گرفته
است، کاغذ های زیادی هر سو ریخته است. از نوک بامها
گرفته تا داخل خــــانه ها، موزه ها، گودال ها، قله
ها، سرکها ، کنار دیوار ها و خلاصه در یک کلمه هر گوشه
و کنار پر از کاغذ است و در همه کـاغــــذ ها به شکل
واحد این نوشته ها به چشم می خورد:
ساکنان کره
مهتاب را سلام زیاد تقدیم است. مـــدت هاست که ما
باشندگان سایر سیـاره ها و ثوابت شاهد حضور شما در کره
ماه هستیم و هر روز به چشم سر مشاهده می کنیم کـــــه
شما عادات و کردار بد خود را از زمین آورده اید و به
اینجا انتقال داده اید. چند بار بزرگان شما را غرض
نصیحت با خود بردیم، هر چه به آنها گفتیم، تاثیر نکرد.
بالاخره سر های آنها را باز کردیم. با کمال حیرت دیدیم
کــــه مغز ندارند. دو باره آنها را به شما بر
گرداندیم. به شما اخطار است که در ظرف یک ماه این
کــــره معصوم مهتاب را رها کرده، نزد زمین و زمینی ها
بر گردید. در غیر آن همگان را محو و نابود خواهیم کرد.
مردم این
اعلامیه را بار بار می خوانند، در اثنای خواندن لب های
و دندان های شان می لرزد، هر کدام آواز قلب خود را می
شنود و سر از همان روز سفینه ها از محل مخصوص پرواز به
سوی زمین در حرکت می شوند و کیهان نوردان یکسر فریاد
می کشند:
زمین والا ....
زمین والا .... سفینه در حرکت است .... عجله کنین که
نمانین....
او کپتان
همــــی گک ره هـــم بالا کو که نه مانه ، او خــــاله
اگـــه رفتنی هستی تیز تیز بالا شو . برو بخیر.