رفته بودم به
خواستگاری، خسرم که بلند خانه نشسته بود، نگاهی به قد
و قواره ام انداخت و گفت:
تو کمر خوده بری
مصارف عروسی و دگه خرج و مخارج ها بسته کردی؟
گفتم : بلی صاحب ،
مشاهده بفرمائید .... من یک هفته می شود که با همی
دستمال میراثی که از پدرم بجا مانده است کمرم را بسته
ام .
خسرم گفت : آفرین !
خوب ، تو باید در قدم اول پنج لک افغانی بعنوان پیش
پرداخت به من بدهی.
گفتم : متسفانه ندارم
.
گفت ک پس سه لک بده
گفتم : ندارم .
گفت : برو خیره ، پس
همی یک لک بده .
گفتم : متاسفم ،
ندارم .
گفت : باید یک ست
طلای تا زانو ریز با لباسهای گرانقیمت برای دخترم
بیاری .
گفتم : نه .... نمی
توانیم.
گفت : موتر چی ؟ داری
؟
گفتم : خیر قربان ،
من تا به همی سن رسیده ام یک بایسکسل لکنده هم ندارم
چه برسد به موتر ......
پرسید : خــــانه
چطور ؟
گفتم : از روزیکه
خوده یاد میدم ، کرایه نشین بودم و همی امروز صاحب
خانه مره جواب داد. چونکه چهار میشه کرایه خان او را
ندادم.
پرسید : فعلاً به جیب
خود چند داری ؟ می توانی همی ده روپیه مه پول خورد بدی
؟
گفتم : عذر می طلبم
قربان ! اگه شما دارین، یک سه چهار روپیه به مه بدین
که کرایه موتر مه بشه.
گفت : سواد چی ؟ سواد
داری ؟
گفتم : خیر ندارم
..... اگه الف برابر منار هم باشه خوانده نمی توانم .
گفت : قرض چی ، داری
؟
گفتم : از مو های سر
خود بیشتر ، اصلاً همی یک ماه میشه که از زندان آزاد
شدم، آخه قرض ها از گوشها مه سر کرده، حالی هم به قید
زمانت چند تا حق و همسایه از زندان آزاد شدم و باید تا
آخر همی برج قرضهای خوده بدم و گر نه باز هم میله های
زندان مره به زیارت می طلبه .......
گفت : اخلاق چی؟
گفتم : صفر .... از
مه بد اخلاق تر به بسته فامیل ما پیدا نمیشه .
گفت : معرفت چی ؟
داری ؟
گفتم : نه ، همین یک
قلم را کم دارم.
گفت : زبان خوش چی ؟
گفتم : این یکی را که
اصلاً ندارم .
پرسید : طناب بری خفه
کردن چی ؟ داری ؟
گفتم : خیر قربان !
این یکی را هم ندارم.
در حالیکه از شدت
عصبانیت زیاد ، بلندی صدایش به اوج خود رسیده بود،
بطرفم آمده و گفت : پس باش که این یکی را من برایت
بدهم .......
بمن فرصت نداد تا از
جایم حرکت کنم ، هر دو دستش را با سرعت دور گلویم گرفت
و تا توانست فشار داد. آنقدر فشار داد که هر دو چشمم
از حدقه بیرون زد و نفس به نوک دماغم رسید ......
به ناگاه فریادی
کشیده و از خواب پریدم .... پدر و مادرم که از صدای
فریاد دلخراش من از خواب بیدار شده بودند ، با عجله به
سراغم آمده و پرسیدند :
چی شد ؟ چکار شد ؟
من در حالیکه با دست
دور گلویم را ماساژ میدادم گفتم :
هیچی ، چیزی نشده،
فقط فهمیدم که باید زن نگیرم !!!!