خـــــواب می بیینم که دعوتنامه یی
بـــــــه منزل ما آورده انـــــــد که در آن چنین
نوشته است:
.... قرار است که یک هفته فرهنگی زیر
نام هفته طنز در کشور بلغاریا برگزار گردد. از شمـــا
طنز نویس با استعداد و شناخته شده خواهشمندیم تا به
اتفاق سایر طنز نــــویسان مشهور خویش به فلان تاریخ
به شهر صوفیه تشریف بیاورید.
کارت را می گیرم و به سراغ چند نفر
طنز نویس مشهور میروم و بــــا هم غرض اجازه مسافرت به
یک مقام مسوول مراجعه می کنیم. تازه جوان هفده ساله یی
در مقام آمریت قرار دارد و ما از طنز و هفته طنز و
ضرورت اشتراک هیت برایش می گویم. اما او بینی اش را می
خارد و پیوسته بــــــــه صورت ما عطسه می زند، بدون
اینکه بداند منظور مــا چیست. بالاخره پس از چند دقیقه
بی حــــوصله می شود و به منشی خود می گوید:
ای طنز چه بـــــلا هس، طنز نویس چه
هس؟
منشی او کــــــه همه کاره مقام است،
از جـــــا بر می خیزید و بـــــه احترام اظهار مــــی
دارد:
صاحب، طنز یعنی زهر خند و طنز نویس
آدمی است که مردم را در حـــــال خنده می گریاند، یعنی
که او نواقص و کاستی ها را با شیوه خنده آوری مطرح می
کند که آدمهای با احساس از خواندن آنها ممکن است
بگریند.
مقام مسوول گفت:
اینا که همزمان مردم را مــــی
خندانند و می گــــــریانند، نویسنده نه بلکه ساحر
اند، یعنی جادوگراند و باید مجـــــازات شــــــــوند.
ما از شنیدن این جملات ترسیدیم و به
خود لرزیدیم، تا خــــــــوشبختانه از اثر وساطت و پا
در میانی آقای منشی، زنده و سلامت از دفتر برآمدیم و
در آنجا تعهد سپردیم که دیگر چیزی به نام طنز
نـــوشته نه کنیم و این تعهد را به مقام مسوول تقدیم
داشتیم.
اما من به تنهایی به کشور بلغاریا می
روم و درین نشست فرهنگی اشتراک می ورزم می بینم که یک
طنز نویس امریکایی شروع به خواندن یک پارچه طنز خود می
کند. محتوی طنز او خنده بــر سیاه پوستان است. مردک می
خواهد به زبان طنز ثابت کند که سیاه پوست هنوز به
مرحله مدنیت نرسیده و یک قـــدم تا جهان حیوانیت فاصله
دارد. و من زیر دل با این امریکایی می خندم کــــه
چطور در امــــریکا پیشرفته آدم هـــــای پیدا می
شـــــوند که از نظر ذهنــی به عصر بوق و حجــر تعلق
فکر دارند. سپس یـــــک نویسنده انگلیسی شروع به
خواندن طنز خود می کند. گرچـــه کـــلمات او بخاطرم
نیست، ولی روح نوشته اش این بــــــــود که چند تاجر
انگلیسی چگونه به کشوری میروند و چگونه به اهالی آنجا
باغ های سبز و سرخ را نشان می دند. آنها بـــه تب دالر
و پوند گرفتار می کنند، باز چگونه جای داد های آن مردم
را می خــرند و چگونه ثروت هــای آنها را می برند. طنز
نویس آین کلاهبرداری هموطنانش را نادیده گرفته و همه
چیز را به حساب بی عقلی اتباع آن کشور محاسبه می کند.
نوبت به یک طنز نویس جاپانی رسید و او
طنز خود را در مورد ویروس های کمپیوتری نوشته بود و
نشان می داد که اگر این ویروس ها داخل سیستم کمپیوتر
شوند، آم ها چگونه در محـاسبات خود اشتباه می کنند و
چه و چه می شود. راست بگویم خودم به ویروس و کمپیوتر
نا آشنا هستم، بناً تا آخــــر روح نوشته اش را
نفهمیدم.
سپس ایوان پطرویچ طنز نویس مشهور
روسیه نوشته اش را می خــــــواند. خـــــلاصه مطلب او
این بــــــــود که دراتحاد جماهیر شوروی سابق نان
وجود داشت، اما آزادی نه بود. شکر حـــالا آزادی هست،
اما نان نیست. مردم همه قید ها و زنجیر ها را شکسته
اند. هر کس می تواند که به پدر و مــــــادر دیگری
دشنام بدهد. آزادی است که از عــرق جبین نان بخورد و
یا کسی را غــــــارت کند و سرمایه دار شود، هر لندهور
آزاد است که با دختران زیر سن ده ســـال همبستر شود و
در میان گریه و فریاد کودک خود را از نظر جنسی ارضاء
نموده و به بالاترین درجه لذت برساند. حتی آزادی به
اندازه ایست که هر کس می تواند خودش را آزادانه از قید
زندگی رهایی بخشد و با خوردن چند قرص یا حـــلق آویز
شدن و یا شیوه معقول دیگری خودکشی کند.
بعد یک طنز نویس فرانسوی عقب تربیون
قرار گـــــرفت. طنز این آدم در مورد کسانی بود
کـــــه از فرهنگ بهره ندارند و خـــــود را در هیئت و
هویت فرنگی جا می زنند. راست بگویم طنز این مسیو آنقدر
ادبی بود که ما کمتر به منظور نویسنده پی بردیم.
القصه از هر کشوری کسی به پای می شد،
نوشته اش را می خواند و بعد مثل بچــــــه آدم سر جایش
می نشست تا که یکبار از تربیون شنیدم که برای این حقیر
و فقیر نوبت دادند.
من
به عقب تربیون قرار می گیرم. چون نوشته یی با خود
ندارم، خیلی شرمنده هستم. خوب بالفرض شما هم به جای من
می بودید، از شما غیر شرمنده شــــدن چه کاری ساخته
بود؟ مگر می شود کــه آدم در کشور ما چیزی بنویسد
کـه به کسی تماس نکند و
مگر نشنیده ایم که می گویند: { زبان سرخ سر سبز مــی
دهد بر باد . } آیا بردن یک صفحه کـــــاغذ ازین کشور
به خارجه از گذشتن هفتخوان رستم مشکـــــــل تر نیست
که هست. بناً در عقب تربیون اعلام کردم که زندگی ما
مردم خودش طنز است، بناً اجازه بدهید کـــه یـــک طنز
شفاهی زیر عنـــوان { فعالیت روزمره یک هموطن }
خــــدمت شما تقدیم دارم. بعــد گلویم را صاف کرده،
اظهار داشتـــم:
ما مـــردم که صبح وقت از خــــواب بر
می خیزیم، قبل از رفتن به بازار، زنان خود را بی گناه
یا با گناه لت و کوب می کنیم، زیرا به فـــــــکر ما
اصلاح زنان فقط از طریق مشت و لگد ممکن است.
با شنیدن این گفته یـــک تعداد
حــــــاضرین به گریه افتـــــادند و تعدادی هــــم
خندیدند و بـــــــه آواز بلنـــــدی گفتنـــــد:
شما دیوانه هستین، دیوانه ، هـــــه
هـــــه هــــــه هـــــه ...........
ساعت نه قبل از ظهر معمولاً با
مـــراسم اعـــــــدام تلویزیون ها می رویم و اگــــر
در خانه ای کدام تلویزیون زنده بــــــــاشد، آنرا در
میدان بــــــزرگ شهر اعـــــــدام می کنیم.
این بار تعــــــدادی از جمله طنز
نویسان جاپانی که بیشتر به تخنیک علاقه داشتند،
گریستند و تعدادی خندیدند و گفتند:
شما دیوانه هستین، دیوانه، هـــــه
هــــه هــــه هــــه ..........
ساعت ده بجه در مراسم روسیاه کردن
نـــــــوازنده گان، سرایندگان ؛ کــــــامره من ها و
سایر دست اندرکاران هنر سهم میگیریم. این بار بیشتر
فـرانسوی ها و هندی هـــــــــا گریستند و باز همان
صدای آشنا از آن گــــــوشه بالا شده کـــــــه می گفت
:
شما دیوانــــــه هستین، دیوانه ،
هــــه هــــــه هــــــه هــــــــه .......
ساعت یک بجه به استدیوم های ورزشی
مـــــــــی رویم و شـــــاهد مراسم اعدام و زیر دیوار
کردن آدم هـــــا هستیم.
این بـــــــــار نیز تعـــــــــدادی
گریستند و عــــــــده یی خندیدند و گفتند:
شما دیوانـــــه هستید، دیـــــوانه،
هـــــه هـــــه هـــــه هـــــه .........
البته من این صحنه ها را با آب و تاب
و بــــه زبان طنز بیان می کــــردم و جمیعت نیز سراپا
گــوش بودند. بعــــد از به پایان رسیدن طنز
هـــــــای اینجانب عـــــــــده ای مـــرا در آغوش
گـــــــرفتند و خوب گریستند. جمعی نیز خندیدن، و می
گفتند:
خـــــــود آقا هم دیوانه هس، دیوانه،
هـــه هـــه هـــه هـــه .......
بلاخره محفل به پایان خود نزدیک می
شود و مراسم توزیع جـــــــایزه های بین الملی طنز
آغــــــــاز می گـــــــردد. هیئت ژوری به بحث و
مـــــذاکره می پردازد و به همین گــــــوش های گنهکار
خود شنیدم که برنه جایزه بین المللی طنز خــــــودم
هستم. استدلال هیئت ژوری این بود کـــــــه طنز یعنی
همزمان به خنده و گـریه در آوردن آدم هاست و این
آقـــــا واقعاً کــــــه طنز نویس هست، زیرا نیم
سالون را به گریه آورد و نیمی را خنــــــداند.
می بینم که جایزه یک خروس و یک ماکیان
طلایی است. خروس و مــــــاکیان را در بغل می گیرم و
به سوی منزلم روانه می شوم. در راه می بینم کـــــــه
خروس نوک خــــــود را دراز کرده و روی ماکیان را می
بوسد. مــــــــاکیان نه تنها به این کــــــــار
مخالفت نمی کند، بلکه غریزه جنسی اش تحــــریک می
شـــود و خود را نـــــزدیکتر و نزدیکتر می سازد. اما
دل در دل خانه ام به لرزه است که اگر معاشقه بی
پـــــــــــرده این دو حیوان را مسوولین ما ببینند،
بر سر این حقیر چـــــــــه خواهد آمد و در برابر این
گناه بزرگ، چه مجـــــــــازاتی نصیب بنده خــواهد شد؟
از شــــــــرم عاقبت این کار، طلایی بودن مرغ ها را
فــــراموش نمودم و هر دو را در کوچه رها می کنم. بعد
متوجـــــــه می شوم که چه ثروت بزرگی را از دست داده
ام. فریاد می کنم که: ای داد و بیداد، خــــــــروس و
مــــــاکیان طلایی مرا بگیرید. به لحاظ خدا کمک کنید،
های کمک هـــــــای کمک ......
یکبار می شنوم کــــــه خانمم صدا می
زنــــــــد و با قهر و عتـــــــاب می گوید:
بــــابـــــــــه سیف المــــلوک چه
شده کــــه باز کــــرم هـــــای سر تو دور
خـــــــــورده؟ شیطان ره لاحول کو، سیف الملوک ره از
خواب بیدار کـــــــدی، خدا ای کاغذ و قــــلم تره
بـــــــگیره کــــــه ده شو {شب} هم تره نــــــا
آرام دارنــــد.
و من نا خـــــواسته از خــــــــواب
پریدم.