چند روزی بود که فکر خودکشی در دماغم راه یافته بود.
شبی رو به زنم گشتانده، گفتم:ـ
عزیزم، من دیگه پاک از زندگی نومید شدم. هیچ روزنه ای
برای خوشبخت زیستن ما وجود ندارد... چه امروز، چه فردا
آدم باید بمیرد ... چه بهتر که مه زودتر بمیرم و از
جنجال های زندگی بی غم شوم. ـ
همین که خانم حریف هایم را شنید، دفعتاً به گریه شد.
آنقدر گریست که دل مرا آب کرد. برای بار اول در زندگی
فکر کردم که کسی مرا بخاطر خودم دوست دارد. ـ
گفتم :ـ
عزیزم به سر مه ترا قسم اگه گریه کنی، حرف من
جدی نه بود. می خواستم بدانم که مرا دوست داری یا نه؟
زنم در میان گریه اش گفت :ـ
مه به خاطر تو گریه نمی کنم ... میفامی اگه تو
بمیری، قرض های تره که بته .... از آن گذشته دوست و
دشمن که اینجا بیاین و ای جل و پستک ماره ببینه، آدم
از شرم آب میشه... به سیال و شریک چه بگویم ... همه
آگاه میشن که ما لچ مرغ بودیم ... میفامی غرور مه می
شکنه ... بلی غرور مه می شکنه....ـ
آهی کشیدم و بر اندیشه باطل خود لعنت فرستادم. که گویا
زنم مرا دوست دارد و عزم کردم که باید ضرور خودکشی
کنم. همان شب و شب های دیگر نقشه کشیدم تا این که به
نظر من بهترین راه خودکشی حلق آویز کردن آمد. طنابی
پیدا کردم و به کوچه ها برآمدم.آهسته آهسته از شهر
خارج شدم، ولی به دیوار هر باغ که بالا می شدم، می
دیدم که صاحب باغ آنجا حاضر هست. خوب جوینده که یابنده
است، بالاخره یک باغ خلوت را یافتم، باغی بود با درخت
های تنومند و شاخه های آویزان. طناب را به شاخه افکندم
و از کمر درخت انتهای آن را به گردنم بستم و در همین
حال که میخواستم خود را رها کنم، ناگهان مردی از دو
پایم گرفت و مانع خودکشی من شد.ـ
در زندگی بار دوم بود که محبت یک انسان را نسبت به خود
احساس کردم، اما خلاف انتظار، مرد مرا مورد دشنام قرار
داده گفت:ـ
در همی شهر دیوار و درخت کم بود که شاخ درخت باغ مرا
انتخاب کدی ؟؟ تو که بمیری یا زنده باشی ارزشی نداره،
ولی اگه ای شاخه می شکست چه می شد؟ میفامی دل مه می
شکست، کمرم می شکست. و بعد مرا به خشونت از باغ
رانـــــد.ـ
چون دیدم که حلق آویز کردن مشکل است، ازین طریقه گذشتم
و تصمیم گرفتم که یک مقدار ادویه سمی بخرم، مرگ آسان و
روی بستر ..ـ
همان بود که به چند دواخانه سرزدم و ادویه سمی زیادی
خریدم. فردا شب دور از نگاه های زنم همه را بلعیدم و
بعد به بستر دراز کشیدم. ساعت ها گذشت تا که مانند روز
های دیگر باز صدای زنم را شنیدم که فریاد کنان می
گفت:ـ
آدم بیکار ... از خوابیدن چه فایده ... روزی تو از نزد
خدا قطع شده ... بخیز بیدار شو !ـ
من به روی خود نیاوردم، زیرا فکر کردم که مرده ام و
این خاطره ایست از این دنیا. اما چند دقیقه بعد که
چشمانم را باز کردم، دیدم که هیچ چیزی صورت نگرفته و
من همچنان زنده هستم، فقط کمی سرم درد می کند. در همان
روز نزد مالک دواخانه رفتم و در مورد کیفیت دوا هایش
از او پرسیدم.ـ
بـــــا بی تفـــاوتی گفت:ـ
بیادر اگه کس دوای موثر می خاد، باید به فابریکه برود
و فرمایش بته. اینا ادویه تجارتی هس، نه تاثیر داره،
نه ضرر.ـ
اوه خدای من! بخاطر مردن هم باید آدم رنج بکشد. ولی من
از تصمیم خود دست بردار نبودم. فکر کردم که بهتر است
خود را به دریای بزرگ شهر مان بیافکنم.ـ
فردا عصر که خانم مرا عقب چند قرص نان فرستاد، فرصت را
غنیمت دانستم، راهم را کج کردم و به سوی دریای بزرگ
خارج شهر رفتم. دریا خروشان و کف آلود بود و موج هایش
چون اشتران مست خیزک می زدند. وقت را از دست ندادم و
در یک چشم به هم زدن خود را به دریا افکندم، اما چه
شد؟ هیچ .ـ
فقط چند لحظه زیر آب بودم و بعد همچون یک تخته چوب
سرسر آب ایستاده بودم. بخاطر اینکه وزن من کم بود و
دریا نیز مرا غرق کرده نمی توانست. یک زمان متوجه شدم
که ماهیان بزرگ به سوی من آمدند، خدا را شکر کردم که
زحمتم نتیجه داد، بلکه این ماهیان به دادم برسند، اما
ماهیان نیز آنقدر بی عقل نبودند که لاشه یا گوشت مرا
بخورند.ـ
ساعتی بعد متوجه شدم که دریا مرا به ساحل پرتاپ کرده،
نیمه شب با لباس های نمناک و پاره پاره از آب برآمدم و
آهسته آهسته به منزل خود آمدم.ـ
روز سیاه و بارانی بود. زنم همینکه مرا با آن وضع دید،
همچون بم کفید و بد و بیراه گفت. فکر کرد که بدمستی
کرده ام. بعد از چند لحضه که نسبتاً آرام شد، اظهار
داشت:ـ
برو گمشو چند نان بیار که از گرسنگی همه شب نخوابیدم.
من که دستم را درون جیبم بردم، دیدم که نوت های داخل
جیب من شاریده و از استفاده برآمده است. خانم که متوجه
این کار شد ، دو باره خشمش بالا گرفت و هی داد زد که
:ـ
تو مرد لایق آن هستی که خودکشی کنی ... جای تو در میان
آدم های عادی نیست ... تو بی عرضه هستی ... تو لایق
مرگ هستی. در این وقت عقده گلویم ترقید و بی اختیار در
میان گریه گفتم :ـ
فکر می کنی که خود کشی
آسان هس..... همه بلا ها ره همی
خودکشی بسرم آورد ..... در این دنیا هیچ کاری آسان نیس
..... حتی خودکشی ... مرگ نیز به سراغ هرکس به آسانی
نمیرود.ـ
|