خــودکشی پـدرم

 

وقتی صبح از خواب برخواستیم، مادرم سر هر چیز بهانه میگرفت و پدرم هم بر سر این گپ و آن گپ اعتراض کرده و ایراد میگرفت. خلاصه میدانستم که باز هم طبق معمول صبح های دیگر، جنگ دیگری انتظار پدر و مادرم را میکشید. هنگامیکه مادرم برای دم نمودن چای به آشپزخانه رفت متوجه شد که چای خشک خلاص شده است و بلافاصله به سراغ پدرم آمده و خطاب به او گفت:

چری بخــــانه سودا نمیاری؟ چـــای خشک ندارم، انی حـــالی مگر نان خشک لقمه بزنــــی و آب جـــــــوش سر بکشی.

پدرم که گویی منتظر بود تا به بهـــــــانه ی شروع به نزاع کنــــد گفت:

ای عادت بد هیچوقت از سر تو نمیره کـه تا وقتیکه خوراکه ها بکلی خلاص نشه و سه چهار بار از چند همسایه قرض نگیری، به مه نمیگی که فلانه چیز خلاص شده برو بخر.

مادرم گفت : حالی که ، بفهمیدی خو برو بخر.

پدرم گفت: نخیر، نمیرم تا بتـــــو تجربه بشه کــــه از این پس به مـــه بگی کـــــه کدام خـــوراکی خلاص شـــــده که بخــــرم.

مادرم صدایش را بلند کـــــرده و پرسید: حالی نمیری کــــه چای خشک بخری؟

پدرم با سمــــاجت گفت : نــــه نمیرم.

مادرم عصبانی شده و گفت: آخه برو چــــــای خشک بخر مرتکه! پا هــــا تور که افلیج نگرفته!

پدرم گفت : بیخـــــی ازم جای خـــــود تکان نمی خورم چی میگی ؟

مادرم که رگ دیوانگی اش تور خورده بود گفت: پس انی حالی دگه نگاه کن که چکار میکنم.

در قدم اول آبهای جوشی را کــــه برای دم کردن چای آماده شده بود، تـوسط مادرم به داخل حویلی چپه گـــــردید و بعد به خانه آمده و گفت :

خوب ای اول کاره، میری چای خشک میخری یا دگه هم خراب کاری کنم؟

پدرم خیلی خونسرد لبخند زده و گفت که از دست مادرم کاری ساخته نیست و او با این حرفش آتش خشم مادرم را شعله ور ساخته و هر چه که پشقاب و پیاله بود توسط مادرم آورده شد. پدرم قضیه را جدی دید، اعتـــــراض کنان گفت:

پرتاپ نکـــــو که همه میشکنــــه!

اما مادرم که حالا در اوج ندانم کاری قرار داشت بدون توجه بداد و بیداد پدرم، پشقابها و پیاله ها را به ترتیب به در و دیوار میکوبید. پدرم که گردی چشمانش مرا بیاد فیلم هـــــای وحشتناک مینداخت، تعداد شکسته هـــــا را می شمـــــرد و میگفت:

انی ای یکی ..... دو تا ..... سه تا .... آخ .....!

بلی چهارمی به کله هندوانه مانند خود پدرم اصابت نمود. میدانستم که زیاد صدمه ندیده است ، اما او قصداً خودش را غش و ضعف انداخت تا مادرم را بترساند، مادرم هم که زیرک تر از پـــدرم بود، سیخ گوگردی را آتش زده و ناگهان به کف پای پدرم چسپانید و سوزش این سوختگی چنان درد آور بود که پدرم را یک قد از جا پراند. مادرم که دید شوهرش برای ترساندن وی غش کرده بود، قهر نموده و مشغول جمع آوری لباسهای ناشسته اش گردید تا روانه منزل بی بی جانم گردد. پدرم نگاهی به مادرم کرده و گفت:

آخ نه نه ! اگـــه می فهمیدم که تو با یک غش کردن مه قهر کرده و بخانه مادر خود میری، تا بحال هزار دفعـــــه دگه غش میکردم.

مادر از جایش برخواسته و گفت:

ای دفعه دگه ارمانــــه بـــه دل تو میگذارم کـــــه نروم ، میرم تا دل تو بترقــه و بشینی و بچـــه ها خــــــور جمع کنــــی.

پدرم زهر خندی کرده و گفت: حیف که چاه آب خشک شده اگه نی باور کن یک بیلر آبه برد تو چپه میکردم تا سفر خوبی داشته بـــــاشی و دگه برنگردی.

مادرم که خیلی عصبانی شده بود فریادی کشیده و گفت: ها مرتکه! خیلی گپ نزن که مثل دیروز و پریروز و هفته های گـــــذشته و به مثل سر سال نــــو و روز عید قربــــــان، همیطور جارو ره گرفته و تور خـــــــوب میزنم!

پدرم بطرف خودش اشاره نموده و گفت: با کمال میل در خدمتم ..... چون از بسکه ای بدن نحیف بنده ضربه کفش و ملاقه و جـــــارو خورده، همچون بدن رزمــــی کاران محکم شـــــده است و حـــالی هیچ دردی ره احســـــاس نمیکنم.

مادرم که دید تهدید هایش کاری از پیش نبرد، چادری اش را کج و وج به سر کرده و در حالیکه از همان داخل خانه روبند چادرش را پائین انداخته بود، بیش از ده جــــوره لباسش را که در مجالس مختلف برایش درست کرده بود و حـــالا به داخل بکسی قــــرار داشت بدست گرفتــــه و آماده رفتن شد. پدرم با دیــــدن این صحنــــه گفت:

نه بخدا .... ایخــــو براستی میره .....

با گفتن این حرف بپا خواسته و در حالیکه بکس لباسهای مادرم را از دستش میگرفت گفت: خـــوب دیگه بری امروز همینقدر کافیه. ادامه ی جنگ بری صبا میگذاریم بخاطری که اگه همه جنگها امروز ختم بشه باز صبا بی مضمون میمانیم. مادرم که عدم رضایت پدرم را از رفتنش میدید، ظاهراً خـــودش را قهر نشان داده و بکس را از دست پــــدرم کشید و گفت:

بکسه یله ده، اگه خودکشی هم بکنی مه دیگه اینجه ایستاده نشده و میرم.

پدرم وقتی سماجت بیش از حـــــد مادرم را دیــــد گفت:

راست میگی؟ اگه خوده بکشم هم میری؟ پس حالی دگه نگاه کن کشتنه، مـــه خوده میکشم. وقتی تو نباشی و جنگ و دعوای نباشه دگــــه ای زندگی آرام و بی دغدغه چه به درد مه میخوره؟

پدرم بعد از گفتن این حرف بسراغ وسیله ی گشت تا خودش را بکشد، اما هر چقدر گشت چیزی بجز از یک ناخن گیر پیدا نکرد و او همان را غنیمت دانسته و گفت:

با همی کارد ناخن گیر خوده میکشم، انی نگاه کن دگه ....

پدرم با یک کرکتر خاصی که مخصوص هنرپیشه های سینما هست، بصورت آهسته کارد ناخن گیر را بیرون کشیده و آماده ی خــــودکشی گردید. مادرم که اطمینان حاصل کرد که شوهرش قصد خودکشی دارد، هچون دختران فیلم و با گفتن کلمه ی نه !! خواست جـــلو بدود ، اما چون روبند چادریش پائین بود جلو پایش را ندیده و با اصابت به درخانه، محکم به زمین خورد. پدرم با دیدن یار دیرینه اش در آن وضع دست از خودکشی برداشته و به سراغ مادرم رفته و چادری را از سرش برداشت. متوجه گردید که سرش شکسته است، با عجله مادرم را به شفاخانه انتقال داد و سر مــادرم توسط داکتران باند پیچی گردید. هنگام برگشت بخانهً ، پدرم دلسوزانه از مادرم سوال کرد:

ایشته زن فـــــدا کار و دلسوزی داشتم و خـــود مه نمی فهمیدم ... یعنی تو بخـاطریکه از خود کشی مه جلو گیری کنــــی به زمین خــــوردی ؟

مادرم چپ چپ به جــــانب پدرم نگاه کرده و گفت :

البت از غم تو مـــــرده بودم ؟ مه دیدم که با کــــارد ناخن گیر حـــرام نمیشی، مه هم میخواستم برم کـــــارد گوسفند کشی ره بتو بیـــــارم .!!!

 

از بهاره عسکری

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved