ماجرای پهلوان فضلو و خلیفه شیرو
پهلوان فضل احمد که بچه ها در کوچه او
را پهلوان فضلو می خوانند، پس از مدت ها مهاجرت در یکی
از کشور های همسایه، به خیر و سلامت به کشور آمد. از
جاده های عمومی به کوچه ها و پس کوچه پیچید تا به
دروازه منزل خود رسید. دم در آگاه شد که شخصی به نام
خلیفه شیروی قصاب در خانه او سکونت دارد. پهلوان فضلو
هر قدر عذر و زاری کرد تا کرایه نشین یکی دو اتاق را
برای نشیمن فامیل او تخلیه کند، خلیفه شیرو زیر بار
نرفت. ولی گفت تا هنوز میعاد قرار داد به سر نرسیده و
خودشان به جاتنگی گرفتار است.
پهلوان فضلو ناچـــــار به
مــــاموریت شهر مراجعه کـــرد و مشکل خود را طور
شفاهی ابراز داشت. یکی از جمیعت حاضر به او گفت کــــه
مامور صاحب سمت همان آدمی است که در گوشه ماموریت نیمه
برهنه ایستاده و کالا شویی دارد. پهلوان فضلو به او
نـــــزدیک شد و مشکل خود را بیان کـــــرد.
مـــــرد در حالیکه مصـــروف همـــوار
کـــــردن پیراهن و لنگــــی اش بالای طناب بود با
بـــــی تفــــاوتی اضهار داشت:
مــــا مدعی تره جلب می کنیم. قیمت صد
چوب که او را بزنیم از قرار فی چوب نیم ملیون افغانی
می شود. اگــــــررضایت داری عـــریضه و پول هـــــا
را بیار، در غیـــر آن از قدیم گفته اند: { خویشی به
خوشی، سودا به رضا } در جای دیگر برو و هر ماموریت
حوزه که به قیمت کمتر این کار را کرد، مــــا شریک
فایده تو هستیـــم .
پهلوان فضلـــو از شنیدن این حـــــرف
تکان خورد. احساس دوگانه یی به او دست داد. از یکسو
خیلی خوش شد که چند دقیقه بعـــد شیروی قصاب را به زیر
چوب ها می بیند و از سوی دیگر به این فکر افتاد که
اگـــــر روزی کــــدام مشتری بالای خودش به حق یا
ناحق دعـــوی کند، او نیـــز گرفتار چنین سرنوشت خواهد
بود.
پهلــــوان فضل احمد در ظاهر به
بهــــانه آوردن پول و در باطن به خاطر معلوم کردن نرخ
ارزانتر از ماموریت برآمــــــد، ولی به هر جا که رفت
به این نرخ هیچ مامور پولیس حاضر نشد که مدعی او را لت
و کوب کنــــد، ساعتی بعد با عریضه و خلیفه شیروی قصاب
در مقابل ماموریت ایستاده بودند. در یک دقیقه چوب ها
حاضر شد و مــــــامور پولیس خلیفه شیرو را در اتاق
دیگر بــــرد و شروع کرد به چوبکاری او و پیهم می گفت:
آدم بـــــی وجـــــدان .....
خــــانه مـــــردم ره چه گفتـــــه تصرف کــــردی. دل
تو به ای بـــــرادر مهاجر تو نمی سوزه ...... شرف
داری یا نـــــه؟
با هـــــر ضربه که بر پاهای خلیفه
شیرو وارد می شد، دل پهلوان فضلو از خوشی باغ باغ می
شد، ولی خلیفه شیـــرو بچه شهر بود. گـــرگ باران دیده
بود. آدمی بود که بـــــه تمام رازها و رمز ها بلــــد
بود. هنـــوز ده ضربه چوب بیشتر نخورده بود که دستش را
بالا کرده و خطاب به مامور پولیس گفت:
جـــــان بیــــادر مه قصـــاب
هستــــم. صبح و شـــام به درد شما می خـــورم. همی
مدعی مــــه برای لت کـــردن مه چند داده هس؟
مــــامور پولیس بلا فاصله گفت:
نیم ملیـــون افغـــانی .
خلیفه شیـــرو اظهار داشت:
مــــه دو چنــــد آن پــــــول
میتــــم، یگــــــان کله و پاچه و جگـــــــر و
گـــــرده هم اضافـــــه بـــرین مبلغ در خـــدمت هس.
بــــا شنیدن این پیشنهاد برخورد
مـــــامور پولیس تغیر کـــرد. از خوشی آواز قلب خود
را می شنید، دهانش برای خندیدن تا بناگوش او باز شد و
دندان های زرد او از دور نمایان گردید. دستی به ریش
خــــــود برد و یک مقدار نصوار دهن را که بالایش
ریخته بود، با شف لنگی پاک نمــــوده گفت:
خــــدا خلیفه تــــره نگیـــره کته
این پیشنهاد ...... مـــــه صـــد فیصد مــــوافق
هستم. چــــــرا از اول نگفتی؟
بعـــــد پهلوان فضلو را به داخـــــل
اتاق خـــواست و با قهـــــر و عتاب بــــرایش گفت :
مـــردک تو وجدان داری یا نه ..... یک
عالم پول از خارج آوردی .... از کجا معلوم که تو جاسوس
نه باشی .... همی هموطن بیچاره تو اگر یک ماه درین
خانه می بود، چه مــــی شد؟ از همی ظلـــم شما
مــــردم هس که از آسمــــآن یک قطــــره باران نمی
بارد .... خیر و بـــرکت از جامعه رفته . شرم چیـــز
خوبی هس ..... شما مردم اصلاح شدنی نمی باشن.
پس از آن چـــوب ها را گرفت و شروع با
لت و کوب پهلــــوان فضلـــو کـــرد. پهلوان از شدت
درد به خود می پیچید. گـــویی بدن او را در برابر
آشیانه زنبــــــور ها گذاشته اند. گویی که چشمان او
را با کارد می کشند. هـــر چه کـــــه داد و فــــریاد
کــــرده ، فایده نــــداشت. او پیوسته زیر چوب فغان
می کرد و می گفت: بخد مه از تخلیه خانه تیر هستم ....
همی خانه از خلیفه شیرو، مره نزنین.
اما همچنــــــان او را مامور پولیس
میـــــزد و هی میـــزد. سر انجام مــــدعی و مدعی
علیه از ماموریت بـــرآمدند، بدون اینکه نتیجه حاصل هر
دو شده باشد.
فـــردای آنـــروز در گل صبح خلیفه
شیرو قصاب منزل را تخلیه کرده بود و به سراغ پهلوان
فضلو رفت تا منزل را به او بدهد. ولی به مجردی که چشم
پهلوان به سوی او افتاد، شروع به فرار کرد. زیرا فکر
می کرد که ممکن است خلیفه شیرو کدام گلی را به آب داده
باشد. این وضع چندین ماه دوام کرد. خلیفه شیرو چهار
چشم پهلوان فضلو را تعغیب میکرد و فضلو همینکه می دید
خلیفه شیرو در عقب اوست و می خواهد کلید را به او
بدهد، دو پا داشت و دو پای دیگر قرض کرده می گریخت. به
این صورت خانه مورد نظر تا به حال بی مالک و فاقد سکنه
است. خلیفه شیرو نیز بی غم در دکانش نشسته نبود. هر
روز موظفین ماموریت به دوکان او می آمدند و به نام این
که طرفدارن خلیفه شیرو می باشند، یک مقدار گوشت می
بردند، بدون این که قیمت آنرا بپردازند. ادامه این وضع
سبب شد که خلیفه شیروی قصاب ورشکست گردد و از قصابی
دست بردارد.
پهلوان فضل احمد نیز خارج از شهر برای
خود اتاقکی به کرایه گرفت و از ترس دیدن خلیفه شیرو
شهر را ترک کرد. حالا در کوچه ما ماجرای این دو آدم به
شکل فکاهی درآمده و تا سرحد کشتن آدم و سرقت های بزرگ
مسلحانه نیز کسی حاضر نیست که کارشان به رسمیات بکشد.
xxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
همین چند روز پیش اطلاع حاصل کردیم که
مامور پولیس حوزه ما مستحق دو ماه معاش بخششی
شــــــده، زیرا کسی به او مــــراجعه نمی کند و
مقامات تصور می کنند که از اثر فعالیت او امنیت عام و
تام در ناحیه ما بر قرار شده است.