صوفی دین
محمد که در عبـادت و طاعت در شهر ما جوره نداشت، همیشه
یک بار غــم را در دل می کشید و آن غم اقامت فرزندنش
در روسیه بود و حـرف هایی که مردم در باره بچه اش می
گفتند. از قدیم گفته اند حرفی که از سی و دو دندان
خارج شود، بـــــه سی و دو نفر می رسد. او می شنید که
بچه اش با وصف این که در کشور خود نامزاد دارد، در
روسیه نیز چند معشوقه پیدا کرده، شب را در جایی و روز
را در جایی می گذارند. نـــامه هایی کــــه صوفی دین
محمد برای پسرش می نوشت، همه پند و نصحیت بود، همه
دستورات اخـــلاقی بود. او بچه اش را به زهد و
پاکدامنی فرا می خواند و در خاتمه هر نامه این شعر را
می نـوشت {{ با جماعت یار باشی او بچه }} او برای بچه
اش همیشه می نوشت که چشم از جمال نیکو صورتان بر دارد،
زیرا چشم آئینه دل است ونیکورویان از راه چشم در دل
لانه می کنند. اما سرنوشت بچه اش طور دیگر بود. او
انــــــواع رقص باز و بسته را آموخته بود، در میان
دختر ها به مرد آیده آل شهرت یافته بود. بعضی هــــم
او را {{ دون ژوان }} افغانی می گفتند. به این ترتیب
ماه ها و ســالها گذشت و بچــــه صوفی دین محمد به وطن
برنگشت که نگشت، بلکه کم کم نامه هایش نیز به کندی به
پدرش مــی رسید. سر انجام صوفی دین محمد تصمیم گرفت که
خود به عقب بچه اش برود و در حالی که به زمین و
زمــــان بد و بیراه می گفت، هی میدان و طی میدان به
روسیه آمد و در میدان هوایی مسکو بعد از سال ها چشم او
بــه پسرش افتاد که با یک دختر خانم مقبول انتظار او
را می کشید. پدر و پسر بــا هم مصافحه کردند و درین
اثنا پسر صوفی دین محمد خانم خود را به پدر خود
معــــرفی کــــــرد:
نتـــــاشا
خــــــانم من .
صوفی دیم
محمد در حالی که از شدت خشم سراپا می لرزید و تا
بناگوش عرق کرده بود، گفت:
بچه .....
تو در وطن نامزاد دار .... تره چـــه به این کار ها
.... آمده ام که تره ببرم .... بینی ماره بین قوم و
خویش بریدی .... تره مانده و با ای دختر غیر مســلمان
ازدواج ..... لاحول ولا .... لعنت به شیطان ... بچه
های آخر زمانه هس .... درین هنگام نتاشا که فهمید صحبت
در باره اوست، با فــارسی شکسته و لهجه خیلی
خـــــــوش ادا گفت:
کاکا جان
من مسلمان .... امسال یک روز روزه ... پنج بنای
مسلمانی کم کم میدانم ... بسم الله .... کم کم .
صوفی دین
محمد ازین گفتار خود پشیمان شد و رو به سوی پسرش
گشتانده، گفت:
خو بچم
.... خانم تو که مسلمان شده، فرق نداره .... لعنت به
شیطان .... مردم چه گپ ها می گفتند .
بعد پدر و
پسر به خانه آمدند. در آنجا صوفی دین محمد یک خانم چاق
و چــله را دید که اندام سپید او چون بلور می درخشید.
زن نـــگو که یک خرمن گوشت .... زنی بــــــا چشمان
سبز ... صورت پر گوشت .... زنی با یک خنده نمکین کــه
همیشه به لب هایش زیبایی می بخشید، حس کنجکاوی صوفی
تحریک شد و بــــــه پسرش گفت:
بچــــه ای
سیه سر کیست که ده ای خانه هس .... هر چه نباشه نامحرم
هس. اگه او از ما حیا نمی کنه، ما بــــــاید از او
دوری کنیم.
پدر جان
این خشوی مه هس، مادر نتاشه هس ..... در همی خانه
زندگی داره ....
بعد آن ها
بــــه سر میز ناهار نشستند. در اثنــــای صرف طعام
ران های سپید و برجسته گی های پستان این زن توجه صوفی
دین محمد را به خود جلب می کرد. صوفی هم چشمانش را می
بست، دم و دعا می خواند، شیطان را لاحـــــول می گفت
ولی باز چشمانش را باز می کرد، همان ران های شهوت
انگیز و سینه های لخت زن، نـــــــگاه هایش را به
خــــود می دوخت ... سر انجام رو به سوی پسرش
گشتانــــــــده، گفت:
بچه نگفتی
که خسر تو کجاس .... چه وقت می آید که با هم معرفی
شویم.
پدر جان مه
خسر ندارم. خسر و خشویم از هم جدا شده اند و خشویم با
ما زندگی داره .....
بی اختیار
از زبان صوفی دین محمد برآمده ، گفت :
خسر تو ره
هر کس که بوده ملامت هس که چنین زن مقبول و زیبا را
طلاق داده .... او مرد نیس ، یک دیوانه هس ، آدم بی
ذوق هس.
همین که
ترجمه این حرف های صوفی دین محمد را خشوی پسرش شنید،
همـچون گل شکوفا شد. پیشانی او وسعت یافت، لب هایش باز
و باز تر شد و با نگاه های حاکی از سپاس از خسر دخترش
چند بار تشکر کرد.
فردای آن
پسر و عروس صوفی دین مـحمد به سوی کار های شان رفتند و
او با خشوی پسرش در خانه ماند. شب هنگام که پسر از
بازار آمد، تسبیح پدر خود را در گـــــردن خشویش یافت.
رو به سوی پدر گشتــــــانده، گفت:
پدر جان
تسبیح تو ده گردن خشویم چه می کند؟
والله بچم
سیاه سر اس .... ای تسبیح ره خوش کد ... خیر اس ازو
باشه ... مه با انگشتان خود هم درود خوانده میتانم.
مقصد که ما کم نیائیم.
یک هفته
بود در یکی از روز ها پسر صوفی دید که پدرش ریش خود را
ار بیخ تراشیده است. از فرط وحشت نزدیک بود بال بکشد،
زیرا تا او بخاطر می آورد، همیشه پدرش ریش داشت. علت
را که پرسید، پدرش گفت:
بچم همی
خشوی جوانمرگی تو امروز به مـه گفت که ریش را خوش
نداره. مه قیچی ره به دستش دادم که ریشم را
کوتـــــــاه کند. جوانمرگ از بیخ تراشید. خیر هس بـچم
.... راستی ای بلا گک امروز همرای مه رقص هم کد .....
بلا بزنه مادر تره که ده زندگی هیچ چیز یاد نداره.
به این سان
روز ها و هفته ها می گذشت و هر روز از بام تا شام صوفی
با خشوی پسرش یـــکجا بسر می برد تا که روزی رو به سوی
پسرش گشتانده، گفت:
بچم از خدا
چیزی پت نمیشه از تو چــه پت کنم، مه و خشوی تو
همدیگره دوست داریم. بهتر هس که یک محفل کوچک بگیری،
چنــــد تا وطندار ها ره خبر کنی و ما با هم ازدواج
کنیم. پسر صوفی با عصبانیت گفت:
پدر سرنوشت
مــادر مه و اولادها و نواسه ها چه میشه، ای شرم هس.
تو آمده بودی کــــــه مره با خـــــــودت ببری ، خودت
ده جال بند ماندی.
بچم یک خط
به مادر تو می نویسم کــــه موجه اولاد ها و نواسه ها
باشد. شیر نر و ماده نداره. این سر زمین جایست که
ایمان فلک در آن می لرزد و من هم لغزش کردم.
سر انجام
پسرش با بی علاقه گی تقاضای پدر را پذیرفت.
x
x x x x x x x x x x x
ما دیشب در
محفل نکاح صوفی دین محمد اشتراک داشتیم و به افتخار او
تا گــل صبح رقصیدیم و جام ها را پر و خالی کردیم.