گل میرزا در زندگی خصوصی خود فقط یک
چیز کم داشت و آن هم یک پسر بود کـــه می خواست روزی
اجاق کور خانه اش را روشن کند و نام گل میرزا را در
کوچه و گذر زنده نگهدارد. در هنگام پیری برای گل میرزا
اعصای دست شود و بعد از مرگ برایش در جمله اولاد صالح
خیرات و تبرعات بدهد.
خدا خواست و خـــانم میرزا بعد از
سالها تداوی حامله شد. هر روز گل میرزا و خانمش در
باره این طفل که هنوز در شکم مادر تازه به جهیدن آغاز
کرده بود، خیالبافی مــــی کردند و آینده های روشنی
برای کـــودک و خــــانواده پیشبینی می نمودند. از
بسکه متوجــــه رشد طفلک در بطن مادر بودند و دارو و
دوا استعمال می نمودند . گل میرزا گفت:
نام این بچه ام را کپسول آغا می
گذارم، زیرا به زور کپسول و تــــابلیت رشد می کند و
زن و شوهر با هــــــــم می خندیدند. به این ترتیب روز
ها به هفته ها می پیوست و هفته ها به ماه ها گــره می
خوردند، تا این که نزدیکی های وضع حمل خانم گل میرزا
فرا رسید. روزی زن و شوهر سوار بر یک گـــــادی به سوی
معاینه خانه داکتر می رفتند تا بدانند که طفلک چه وقت
به دنیا می آید. از قضای فلکی همین روز که روز شادی
های آنها بود، سرآغاز بدبختی ها، جـــدایی ها،
زنــــدانی شدن ها و بلاخره دیدار آن هـــــــا به
قیامت شد. توضیح این که در راه آنها نماینده امر
بـــــه معروف و نهی از منکـر گــــــادی را توقف
دادند و پرسیدند که شمــــــا با هم چیکاره هستید که
در یک گادی سوار شده اید؟
گــــل میرزا گویی به سوال احمقانه ای
روبرو شده باشد، با بی اعتنایی شانه هایش را بالا
انداخت و گفت: این زن خانم من هس. با هم نزد داکتر می
رویم.
شخص موظف اظهار داشت: از کجا معلوم که
خانم تو هس یا به تو نامحرم هس.
زن می خواست از زیر چادری چیزی بگوید
که نفر مسوول گفت: او عاجزه، او سیاه سر صدای ته نکش
که نامحرم هستی و شنیدن صدای تو ماره گنهکار می سازه
..... بعد دو باره رو بــه سوی گل میرزا برگشتانده،
گفت:
مثلی که متوجه نشدی ..... گفتم که
بخاطر ثبوت ادعا باید سند داشته باشی.
گل میرزا متوجه شد کــــه با موضوع
جـــــدی مواجه است، کمی چرتی شد و سپس اظهار داشت:
شما همینجا باشین ما با هم می رویم و
نکاح خط خوده می آوریم .... ای ســــاعت دستی من نزد
شما گرو باشد.
مـــرد با عصبانیت گفت: مگـــــه از
مه لوده تر ندیدی؟ از کجا معلوم کـــــــه تو پس می
آیی یا نه؟ یا این که با همین خانم می آیی.
گل میرزا اظهار داشت: مـــا و شما
همین جا می مانیم و خانم گرچه تکلیف داره، ولی میرود و
نکاح خط را می آورد.
شخص مسوول گفت: این دیـــگه حیله ....
می دانی که ریشخند زدن به نفر حکومت و آنهم در اثنای
اجرای وظیفه چه جزا داره؟ اگــــر می فهمیدی نه می
گفتی .... همی زن می رود و نمی آید در آنصورت چه؟
در اینجا بود که عقل گـــــــل میرزا
بیشتر قد نداد. از سوی دیگر گادیوان نیز پول توقف گادی
را می طلبید. به ناچار زن و شوهر و نفر مسوول سوار بر
گادی به دروازه قوماندانی رفتند. گرچه ساعت پنج بعد از
ظهر بود، ولی به دروازه دخولی قوماندانی نوشته بود:
{{ قومــــاندان صاحب استراحت است.
هرکس او را از خـــــواب بیدار کند، با او برخورد
اصولی صورت می گیرد. تا ساعت نه فردا مزاحم قوماندانی
امنیه نشوید.}}
همان بود که این دو متهم را کسی تسلیم
نه شد و تمــــام شب را در روی جاده سپری کردند.
اتفاقاً در آن شب باران به شدت می بارید و این موضوع
سبب شده که زن از شدت درد و مرد ازین مزاحمت بیجا تا
صبح نخوابند.
صبحگاهان هر سه نفر دوباره به
قوماندانی رفتند و آنجا موضوع تثبیت زن و شوهر بودن گل
میرزا و خانمش را بـــه محکمه محول ساختند. درین جا
بود که گل میرزا نفس راحت کشید، زیرا فکر میکرد که
قضات در مورد او به زودترین فرصت فیصله می کنند و آنها
به خــــــانه بر مـــی گردند. اما همین که می خواستند
پا به درون محکمه بگذارند، یکی از قضات فریاد زد:
او مرد خانه ات خراب شود. تو چطور جرت
می کنی که زن را با خود به محکمه بیاوری؟ نمی دانی که
زنها نامحرم اند؟ او را همانجا ایستاده کن و خودت بیا.
گل میرزا که از فرط حیرت مات شده بود،
به محکمه داخل شد و ماجرا را از سیر تا پیاز به قضات
شرح داد. درین وقت یک نفر قاضی که جوانتر بود و خود را
با صلاحیت تر می دید، پیشنهاد کرد کـه این موضوع به
شیر و خط حــــــل کنیم و دستش را در جیب برد، تا سکه
یی را کــه در جیب داشت بردارد و مساله را ازین طریق
فیصله کند.
اما قاضی پیرتر که محافظه کار و ترسو
به نظر می رسید، مخالفت نمــــوده اظهار داشت: این
مسله حقوقی است، اگر چه ما دزد و قاتل را توسط شیرو خط
مجازات می کنیم، ولی این موضوع یگان نـزاکت اداری
دارد. بهتر است که این دو را به محابس غرض نگهداری
بفرستیم و مسله آنها را کـــــــه به محکمه تازگی
دارد، به مقامات عالیه پیشنهاد نماییم. البته مطابق
احکام مقام اجراات می کنیم.
گل میرزا خواست چیزی بگوید، سرباز ها
زن و شوهر را کشان کشان به زندان علیحده بردند. ماهها
گذشت و از محکمه خبری نشد. درین میان خـــــــانم
گــــــل میرزا در زنـــدان فرزندی به دنیا آورد. او
را {{ معصوم جان }} نام گذاشت. مرد در زندان دیگر شب
شش تولد فرزند را تجلیل کرد. به این صـــورت ماهها
گذشت. یکی دو بار از طریق زندان به محـکمه پیشنهاد
تعین سرنوشت گــــــل میرزا صورت گرفت. یکبار نوشتند
که تا کنون از مقامات جواب نرسیده و بار دیگر نوشتند
کـــه قرار معلوم پیشنهاد این اداره در راه مفقود
گردیده و دو باره کاپی آن فرستاده شده است.
از قضای فلکی بعد از یکسال خانم گل
میرزا در زندان وفـات کرد و هرچـــــه گل میرزا از
مقامات تقاضا کرد که او را برای دو سه ساعت برای تدفین
خانمش اجازه بدهند، اجازه ندادند. استدلال مقامات این
بود که تا هنوز تثبیت نشده که این مرحومه خانم شما
بوده یا نه؟ .... در صورتیکه نظر شما به جسد او بیفتد
بر علاوه شما ما هم شامل گناه می شویم.
بعد از آن معصوم جان را به زندان
مردانه انتقال دادند. جالا دیگر رهایی گل میرزا مشکل
شده بود، زیرا نمی شد دلایل مبنی بر بیگناهی او را
پیدا کرد، به خاطر اینکه خانم وفات کرده بود و نکـــاح
خط هم اعتبار خود را از دست داده بود.
پس از سه چهار سال گل میرزا نیز در
زندان وفـــات کرد. حالا معصوم جان جایی نداشت که
برود. او را به کدام نفر می شد تسلیم کرد؟ خود معصوم
جان نیز فکر می کرد که دنیا فقط همین محـــدوده زندان
است و به جایی نمی رفت، حتی اگــــــر او را به زور هم
می فرستادند. خدا می دادند که بیچاره چند سال دیگر در
زندان بماند ....
این حکایت را برایم خلیفه سیفوی دریور
گفت و من هـــــم به شما نوشتم تا بــدانید که در
طلیعه قرن بیست ویکم ما چه روز و حالی داشتیم.