سال ها آرزو داشتم که در مراسم ژنده بالا در شهر مزار
شريف كه همه ساله در روز نخست سال نو هجري شمسي در
مزار حضرت علي ابن ابی طالب بر افراشته مي شود، اشتراک
نمايم. سال پار تصميم جدي گرفتم و رهسپار مزارشريف
شدم. اين که بار اول بود به مزارشريف مي رفتم، با
دلهره و نگراني راه ها و کوه ها را پيمودم. از هر قدمي
که مي گذشتم، فکر مي کردم كه خداوند به من يك عمر تازه
میدهد؛ زيرا جاده ها بسیار خراب بودند.
در حومهء شهرمزار شريف که رسيدم هوا غبار آلود بود و
کم کم باران مي باريد، آفتاب هم چشم پُتکان داشت و به
گفته خلق الله آفتاب بارانک بود. ناگهان، چشمم به کمان
رستم افتاد که از گوشه يي سر کشيده بود و يک قوس بزرگ
را تشكيل میداد. من به راه خود ادامه دادم. دقيقاً
متوجه شدم که از زير کمان رستم گذشتم. ناگهان، گپ هاي
مادر کلانم به يادم آمد که مي گفت: "بچيم وقتي بچه ها
از زير کمان رستم بگذرند، دختر مي شوند و اگر دختر ها
عبور کنند بچه مي شوند!"
هر لحظه يي که مي گذشت، در خود دگرگوني احساس مي کردم.
ناگهان موتري پُر از افراد مسلح بالاي موترم
{{اشترنگ}} زدند. نزديک بود از مسير خود منحرف شوم و
حادثه يي پيش بيايد. به مشکل به حالت قبلي برگشتم. فکر
کردم که شايد دختر شده ام و براي يک دختر راننده گي
عيب است. هنوز از ورودم به شهر مزارشريف چند لحظه یی
بيش نگذشته بود که با چند حادثهء دیگر رو به رو شدم.
در نخستين موتر فروشي شهر به قصد فروش موترم وارد شدم.
موتر فروش هم، به گفتهء مردم، ناخن افگارگيرما کرد و
به بهانه هاي اين که دزدي نباشد و اسناد تقلبي نداشته
باشد، موتري را که به صد شوق و هوس خريده بودم و هر
روز شيشه هايش را با آستين هايم پاک مي کردم به نصف
قيمت خرید.
به قصد زيارت روضهء مبارک پياده به راه افتادم. در
مسير راه پي بردم که همه به طرف من اَلق و بَلق نگاه
مي کنند. جوانان عمداً با من تصادم مي کنند و با شانه
هاي شان به شانه ام مي زنند.
ديگر کاملاً باورمند شده بودم که دختر شده ام ـ اگر از
لحاظ سن وسال بگويم شايد زن شده باشم ـ و گشت و گذار،
يک دختر يكه و تنها باعث بروز چنين حوادث مي شود.
فكر كردم که به روی اولادها و مادر شان چگونه نگاه
کنم.
خود را به يک بازار لباس فروشي رسانيدم. هيچ بوت زنانه
در پايم جور نمي آمد. بدبختي را ببين که خودم زن و
اندازهء پايم هنوز مردانه. يک جُفت بوت مُد رفته كه در
عقب شيشهء دكان به نمايش گذاشته بودند، به پايم سازگار
آمد. آن را خريدم، به دوكان چادري فروشي رفتم و گفتم
كه بزرگترين چادري را به من بدهد.
چادري را با بوت ها پوشيدم و از راهي که آمده بودم
دوباره به راه افتادم. تصميم داشتم که به زود ترين
فرصت ممکن از اين شهر بيرون شوم. به همان جای قبلي
رسيدم. ديدم که هنوز وضعيت مانند گذشته است و کمان
رستم سر جايش قرار دارد. با سرعت از زير آن عبور کردم.
چادري و بوت ها را دور انداختم و يک نفس راحت کشيدم.
در كنار جاده ايستادم وچند موتري را که قرار بود به
مزار شريف بروند، توقف دادم و از سر مهرباني به آنها
گفتم که از زير کمان رستم عبور نکنند و سرگذشت خود را
براي شان تعريف کردم. در حالي که همهء شان خيره خيره
سویم نگاه مي کردند، يکي از آنها گفت:
- برادر مغز تو خراب شده ... کمان رستم چي مي کند؟ اين
{{ دروازه جمهوري }} است.