خدايش بيامرزد پدر کلانم را کــه سال ها زيست. از دوره
هاي سقاوي و شاهي قصه ها کرد و سر انجام، در يکي از
روز هاي عصر تمدن و دموكراسي وفات يافت.
همهء قوم و خويش، خورد و بزرگ، صغير و کبير، احمد و
محمود، شاه گــــل و ماه گل، برای به خاك سپاري وي به
خانهء ما ريختند. قـــرار شد تا يک کميسيون تدارک،
براي انسجام به گور سپاري پدر کـــــلانم تشکيل شود.
کميسيوني متشکل از کـــارشناسان گـــور، کفن، قبر،
جنازه، حـــلوا و... بــا عضويت پانـــزده نفر
ايجـــــاد گـــــرديد.
کميسيون، به صورت عاجل، کــارش را پشت دروازه هاي بسته
آغاز کرد و قرار شد نتايج کار را پس از غذاي شام براي
حاضرين اعلام نمايند. غذاي شام آماده شد و پس صرف غذا،
منشي جلسه اجنداي تصويب شده و برنامهء کاري کميسيون را
برای دو روز آينده، چنین برخواند:
روز اول:
ـ ساعت هشت صبح تا دوازدهء ظهر، انتخاب رنگ و نوعيت و
اندازهء پارچه و مقدار کفن.
ـ ساعت دوازده تا يک ونيم، وقفهء نان و نماز.
ـ يک ونيم الي پنج، بحث دربارهء نوعيت چـوب، اندازه و
چگـونه گی ساختمان تابوت.
روز دوم:
ـ هشت صبح تـــــا دوازدهء ظهر گزارش کــاري از فعاليت
هاي روز گذشته، انتخاب گـــورستان، موقعيت، حـــــدود
و ثغور گور و تشخيص يک قبرکن ماهر.
ـ دوازدهء ظهرتا دو ظهر وقفه براي نان چاشت و نماز.
ـ دو ظهر تا پنج عصر، نـــوشتن اعلان فوتي، انتخــــاب
رسانه هايي که اعلان فوتي از آن ها پخش شـــــود و
انتخاب موتر امبولانس.
کمیسیون با کمي تأخير، به کار روز اول خـــويش آغاز
نمود. ابتدا مشکلي وجود نداشت؛ امّا آهسته آهسته
اختلافات کوچک روي بعضي از مسايل پيش آمد که منجر به
سرو صدا شد. يکــي از مسايل بحث بر انگيز، انتخاب رنگ
کفن بود. عده يي با رنگ معمول سفيد مخالفت مي کردند و
مي گفتند كه اين رنگ، رنگ پرچم طالباني و تروريزم بين
المللي است از اين رو، نبايد رنگ سفيد انتخاب گردد. به
هر صورت پس از مشاجرات لفظي زياد، يک رنگ بي طرف و نا
مشخص مانند، شير چايي، گلابي، شکري مايل به سفيدي و
زردي انتخــــاب شد.
پس از وقفهء نان چـــــاشت، در بحث تابوت و نوع چوب
آن، سرو صدا پيش نشد. زيرا فقط چوب مطرح بود که از
کدام چوب انتخاب شود. چنين استدلال مي شد كه اکثر چوب
هاي موجود از کشور هايي وارد مي شوند که ميانهء سياسي
شان با شرايط فعلي سازگــار نيست. چــــوب هاي وارداتي
ديـگر نيز به دلايلي رد شدند. همه با اين امر توافق
کردند کـه چند درخت حويلي ما را اره كنند و از چوب هاي
آن يك تــابوت بســـــازند.
کار روز دوم كميسيون، طبق اجندا آغاز گرديد، نخست،
گزارش مختصري از کــــارکردهاي روز گذشته به کميسيون
تدارک ارائه شد و سپس اعضا به مسألهء انتخاب گورستان
پرداختند.
عده يي از اعضاي كميسيون موافق بودند تا گورستان شمال
شهر بــه نسبت آب و هواي گواراي آن انتخاب شود، برخي
از آنان به اين باور بودند که چون گورستان ياد شده در
شمـــال شهر موقعيت دارد و جانب شمال در گذشته از لحاظ
جغرافيايي با کشورهاي سوسيالستي هم مـــرز بود، فعلاً
با در نظرداشت شرايط سياسي موجود، اين انتخاب يک
انتخاب مناسب و ديپلوماتيک نيست.
گورستان جنوب شهر نيز به نسبت موجوديت آرامگاه هاي
اشخاص و افرادي متعددي که در دوران حيات شان به
ايديولوژي هاي مختلف سياسي پيوند داشتند، رد شد.
سر انجام فيصله شد تا مَيت در داخــل منزل خود ما دفن
گردد. هنگام نان چاشت و تفريح فرا رسيد. بعد از ظهر
بايد دربارۀ نوشتن اعلان و انتخاب موتر امبولانس کار
صورت مي گرفت. موضوع امبولانس ـ به نسبت انتخاب
آرامگاه در داخل منزل ما ـ از اجندا حــذف شده بود.
بحــث پس از ظهر كميسيون، به ترتيب و نوشتن اعلان فوتي
اختصاص يافت. اين امر ظاهراً در اول خيلي جدي به نظر
نمي رسيد و فکر مي شد که به صورت سريع ترتيب و نوشته
شود؛ اما اين موضوع برخلاف انتظار، به يک بحران تبديل
شد. نوشتن اعلان هر لحظه به يک مشکل عمده بر مي خورد.
يکي مي گفت که بايد کساني که در دو روز گذشته از
خودشان در کميسيون شايسته گي نشان داده اند، نام هاي
شان در صدر اعلان نوشته شود.
کساني طرفدار آمــدن نام ها بر اساس قرابت با ميّت
بودند. هم چنان کسي مي گفت كه بايد به ترتيب حروف
الفبا نوشته شود. عده يي هم ادعـا داشتند که بايد نام
ها بر اساس قرعه انتخاب و يادداشت گردند و يا هر کي در
بين قوم صاحب نفوذ تر باشد، نـــــام او پيشتر نوشته
شود. اين که اعلان به کدام زبان نوشته شود، نيز مسأله
يي بود.
اکثريت تأکيد مي کردند که در کنار زبان هاي رسمي، ملي
و محلي به منظور مصلحت هاي منطقه يي و جهاني بايد زبان
هاي خارجي نيز در نظر گرفته شوند و اعلان بايد به زبان
هاي خارجي نيز ترجمه شود؛ زيرا اين احتمال وجـــود
دارد که در آينده آرامگــاه نيازي به بازسازي داشته
بـاشد و براي مصارف آن {{پروپوزل}} هايي به دفاتر
خارجي پيش کش گردد و بـــايد اين مـــــوضوع از همين
اکنون در نظر گرفته شود.
اين همه بحث و گفت و گــــو جلسه را تداوم بخشيد و
بـدون هيچ نتيجه يي شام فــــرارسيد. قرارشد کميسيون
به صورت فوق العاده براي چند ساعت پس از نان شب به کار
خويش ادامه بدهد.
کار جلسه آغاز گرديد و ادامه پيدا کرد. جنجال هم چنان
باقي بود. از اين کــــه همه خسته و افسرده شده بودند،
نــــاگهان وضعيت به تيره گي گراييد و همه شروع کردند
به دشنام و فحش دادن به يک ديگر. همه عصباني شده بودند
و يک ديگر را کافر، مرتد، وطن فروش، خاين ملي، شرور،
جنگ سالار، موتر شوي، سرک شوي، و... خطاب مي کـــردند
و به تعقيب آن همه جلسه را به رسم اعتراض در همان نيمه
هاي شب ترک گفتند و از خانهء ما رفتند.
فرداي آن شب، بنابر شکايت مردم محل و ادارهء محيط
زيست، افراد شهرداري به خانهء ما آمدند و پدر کلانم را
براي تدفين از خانهء ما بردند. خدايش بيامرزد.
... اي کاش ميدانستيم قبرش در کجاست!
از شفیق پیام