جشن شکر گذاری

از طریق رادیو شنیدم کـــه مـــــردم ایالات متحده امــــــــریکا سالانه یک روز جشنی را بپا می کننـــــد و در این جشن می رقصند، می خوانند، می خورند، می نوشند و شادی سر مــــــــی دهند و این روز معین را روز {{ شکر گــذاری }} نام نهــــــاده انــــد.

شکـــر گذاری و اظهار سپاس از خـــــداوند، خدایی که امـــریکائیان را بر روی کره زمین آقا و بادار ساخته است و بهتـــرین نعمت های خود را به این مردم ارزانی داشته است، خــــدایی که به امـــریکایی این قدرت را داده کــــه سخت بگوید و نـــــرم بشنــــود.

در کشور ما نیز بزرگان گفتند که ما از امریکا چه کم داریم؟ اگـــــر ایالات متحده امریکا قافله سالار مملکت هــای پیشرفته روی زمین است، ما هم در صدر لست کشور های عقب افتاده قرار داریم و سال هاست که مقام اول خــود را درین مورد حفظ کرده ایم. اگر کشور های دنیا را به یک زنجیر تشبیه کنیـــــــــــم، دو سر زنجیر در دست ما و امریکاست. پس بیائیم با هم یک روز را روز شکر گذاری و سپاس از مقام الهی مسمـــــی کنیم و آنرا تجلیل نمائیم.

بنـــــده خبرنگار بـــدون دوربین و کمـــره عکاسی هستم، از طرف آمر روزنامه وظیفه یافتم تا به هر گــوشه شهر سری بزنم و گزارشی ازین جشن باشکوه تهیــــه دارم و این است گــــــزارش و چشمدیـــــد های این حقیر و فقیــر کـــه تقـــدیم خدمت می گـــــردد.

اول از کوچــــه خـــــود شروع کـــردم. تازه صبح دمیـــده بود و مردم یگان یگان به کـــوچه ها سر مــــی کشیدند. همسایه ما شکر الله نیـــز در کـــوچه بود و با صدای بلنـــد خدا را شکـــر می گفت و این روز را بــــــرایم تبریک گفت. از او می پرسم کـــــه کاکا شکـــرالله شکر کدام نعمت ناخورده را می کشـــی؟

مــــرد بر افـــــروخته می شود، رگ هـــــــای گـــردنش به حرکت می آیـــــد و با بی حوصله گی می گـــوید:

بچیم، همه که ده ای کشـــور صبح آدم از خـــواب بر می خیزه و مــی بینه که کله اش بالای تنه اش چسبیده است و کسی آنرا نه بـــرده است، جــــای شکر هس، چــــه رسد به اینکـــــــــه زن و بچـــه آدم هـــر صبح زنـــــــــــده از خواب برخیـــزند.

راهم را می گیــــرم و به پیش می روم. میـــرزا گــل احمد خان نگاهـــم را به خود جلب می کند. او یخن خـــود را گرفته و پیوسته خدا را شکر می گوید. ازو نیز موجب  شکــــــر گـــذاری اش را می پـــرسم، با خنده می گویـــد:

بب جان کاکا رسیده بود بلایی، ولی بخیر گذشت. الهــــی شکر که بلا بود و برکتش نـــبود. تو هـــــم به گذشت این خوشی بنده بایــــد خدا را شکر گذاری باشی. زمین و آسمان باید با من همصدا گردنــــد. جا دارد که کوه ها و دریا ها با من بخندند و پایکوبی کنند.

من لبخند می زنم و اضهار میدارم:

میــــرزا صاحب تـــــا که تو قصه خود نگویـــی ما چه بفهمیم، علم غیب کــــه نداریم، جــــادو و جنبل هم که نمی دانیم. و او می گوید:

جان کاکا! سال هاست که مامور دولت هستم. اصلاً برای کار دیگری ساخته نشده ام. طی این چند سال اخیــــر کـــه آدم های تحصیل کرده و خارج دیده را از ادارات دولتی می کشیدند، خدا به گور پدر مدیر سوانح رحمت کند. دفتر سوانح مرا از میان برداشت و من در اداره خود را فارغ صنف سوم یکی از مدارس خصوصی وانمود کرده بودم. چند روز پیش چند نفر خارجی به اداره ما آمدند. کسی نبود که با این آدم ها به زبان فرنگی تکلم کند. یکبار شیطان در پوست من شد و شروع به گپ زدن با آنها کـــردم. آن بی پدر ها نیز که سطح فهم و سواد مرا درک کردنـــد، خیلی با من گـــرم گرفتند، رئیس اداره در جـــریان محفل پیوسته لب هایش را می گزید و من فهمیدم که میرزا گل احمد به دست خود به ریشه خود تیشه زده است. فردای آن که به اداره رفتم ، گفتند که رئیس صاحب به مرض اپندکس مبتلا شده و کار او به عملیات کشیده است. یکی از همکاران احوال آورد که آمر صاحب گفته است: به میرزا گل احمد بگویید که شما اداره را فریب داده اید. می خواستم که ترا بندی کنم، ولی مریض شدم. نزد من این فکر پیدا شد که نیت بد من سبب مریضی ام شده، از حبس تو صرفنظر کـــــردم، ولی باید گـــــور خود را از اداره گم کنی. مگر نمی دانی که ما به آدم هــــــای با سواد ضرورت نــــداریم؟

و من امـــــروز خدا را شکر گذاری می کنــــم که از بلای زندانی شدن نجات یافتم.

بنــــده این عیـــد فرخنده را برای گــــل احمد خان تبریک عــــرض می کنم. راهم را میگیرم و میروم. در راه خانم جوانی را می بینم که با صــــدای بلند شکر می گوید. خـــــودم را معرفی می کنم و می گویم:

هــــــر که هستی به جـــــای خواهر و مادرم باشی. لطفاً در متـــر از من فاصله بگیر و از زیر چـــادری با من مصاحبه کن.

خانم در حــــــالی که می خندد، اظهار میــــدارد:

برادرک، از قول مه ده همی اخبار خود درد دل مره بنویس، پدرم مامور دولت بود و چون بیکار و خانه نشین شد، باغ و زمین و اثاثیه منزل را فروخت و خورد. بالاخره که چیزی باقی نماند، مرا بخاطر زنده ماندن بقیه اعضای فامیل بالای یکی از ساکنان ملک های پائین به مبلغ هنگفتی سودا کرد و فروخت. وقتی که مرا به خانه اش برد، فهمیدم که غیر از من سه زن نکاحی دیگر نیز دارد. دو سه ماهی با هم بودیم. روزی شوهرم برایم اظهار داشت که می خواهد مرا به یکی از کشور های حوزه خلیج فارس برده و به پول بیشتری سودا کند. تمام شب گریستم، روز ها ناله کردم، عذر آوردم و زاری کردم که فایده نکرد و او تصمیم خود را گرفته بود.

اتفاقاً در همـــان شبی که فردایش مرا می خواست با خود ببرد، سکته کرد و به پدر کلان خود پیوست. بنده نیز فرار را بر قرار ترجیح دادم و هی میدان و طی میدان به شهر اصلی خود آمدم. او بیادر گل، تو بگو که جای شکر هس یا نیس؟

گفتـــــم: واقعاً جـــــــای شکر هس، من هـــــم به جـــــای شما خـــدا را شکر گذار هستم و این جشن فرخنده را برای تو تبریک می گــــویم.

بــــــاز هم بـــــه جاده هـــــا می پیچم و به پیش میــــــروم. از دور آواز مـــــــردی به گوشم می خـــورد که با خود می خوانـــــــــد:

من لاله آزادم خـــود رویم و خـــــود بویم

                                    در دشت مکان دارم هم فطـــــرت آهویــم

خود را به او می رسانم، ولی مرد گویی متوجه حضور من نمی باشد ، پیوسته مصراعهای این ترانه را تکرار می کند. ضمن تبریک گفتن این جشن بــــزرگ از او علت همــــــه این خوشـــــی هایش را می پرسم. و او آهی کشیده می گوید:

حال نماز شکرانه می خواند و وقت پذیرش ندارد. تا این که بعد از ساعتی والی صاحب حاضر شد که برای چند دقیقه وقت خود را به اختیار بنده قرار دهد. ضمن عرض تبریک این جشن خوشی، از والی صاحب علت شکر گذاری اش را می پرسم و او می گوید:

بچم دروغ گفتن زوال ایمان هس ... بنده از پدر و پدر کلان از بیخ بته بودم. پدر مرحوم من مرا به یکی از ولایات دور برد و در آنجا در یک قریه طالب مسجد شدم. روزانه چند سطر علوم دینی می خواندم. بعد من بودم و هیزم شکنی. من بودم و از چاه آب کشیدن. من بودم و گلکاری بام ها، بیل زدن، آبیاری زمین های ملا صاحب و ده ها کار شاقه دیگر. شبانگاه سطل بزرگی را به دست می گرفتم و هر دروازه ای را می کوبیدم. کسی نان می داد و کسی نمی داد. کسی در سطل من یک قاشق ماست میریخت، دیگری بالای ماست ها شوربا می انداخت، منزل دیگری یک مقدار دال و کچالو به آن اضافه می کرد. وقتی که به حجره می آمدم، آنقدر این غذا های غیر متجانس بهم مخلوط می شد که خودم نمی دانستم این ها چه است که می خورم.

اهالی قریه بخاطر حفظ رمه ها و خانواده ها سگ داشتند. و این سگ ها دشمن ما مردم بودند. هنوز دروازه خانه یی را نکوبیده بودم که در تاریکی سگ ها بر ما می ریختند و ما را گاز می گرفتند. سگ های سیاه کلان، سگ های زرد و کوچک، سگ های آدمخوار حتی توله سگ ها نیز دشمن ما بودند. حالا خدا را شکر که والی هستم. چند بار تا به حال به خارجه رفته ام، کشور های زیادی را دیده ام، بادیگارد و محافظ دارم ، یک جوال پر از دالر دارم، در هر ولایت که مقرر شده ام، از همانجا یک زن هم گرفته ام، یک ولایت آدم زیر فرمان من است، حالا سگ های سیاه چه، حتی صاحبان آنها نیز نمی توانند به طرف ما چپ ببینند. باید شکر این نعمت را دانست. و به شکرانه آن نیایش کرد، زیرا گفته اند:

شکر نعمت، نعمت افزون کند

                    کفر نعمت، از کفت بیرون کند

و من برای والی صاحب این جشن فرخنده را تبریک عرض می کنم و فکر می کنم که واقعاً این روز مخصوص امریکا و امریکایی نیست و مردم ما هم می توانند در این روز شاد باشند و شادی کنند.

 

از فاروق عطایی

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved