سرچاشت بود که بخانه برگشتم، طبق معمول در حال کشیدن
کفش هایم بودم که خانم اولی ام سیما گل از راه رسیده و
بنابر رســــم خانوادگی اش بدون کدام سلام و احوال
پرسی خطاب بمن گفت:
امروز چـــــاشت بخانه مه نــــان میخوری ، فهمیدی ؟
من نگاهی به قیافه عصبی او کـــــرده و گفتم : جنجال
نکن، سه نفری با هم نان می خوریم.
در همین اثناء خانم دیگرم گــــل بی بی با عجله از راه
رسیده و گفت:
چی چی سه نفری نان بخوریم؟ دل تو مرتکه هست که مـــــه
از دست پخت ای زنکه بخورم؟
سیما گل ابروانش را درهم کشیده گفت:
چی خیال کردی عنکبوت سیـــاه! خیال کردی که مه میگذارم
تو از دست پخت مه بخوری؟
گل بی بی دستم را کشیده و گفت: بیا بریم، کی نمایه که
از دیگ کاسه ازی بخوره، هزار رقم جادو و جنبل بداخل
دیگ خو میندازه ....
منکه میدیدم بار دیگر جنجال های هر روزی شروع شده است
التماس کنان گفتم:
دعوا نکنین، بگذارین که همی یک لقمه نان بخوشی و آرامی
بخورم.
سیما گل با ناراحتی بمن گفت: ایشته جانبداری از اور
میکنی، مخــــو از اول می فهمیدم که اور از مـــــه
بیشتر مایی.
من گفتم: مه هر دو تا شمار دوست دارم، ای گپها چیه که
میزنی؟
گل بی بی با تمسخر لبخندی زده و گفت: دوستی بزور نمیشه
جانه مه! وقتی تور نمایه توقع داری به زور تعویظ و
تومار بتو علاقه نشان بده؟
سیما گل که از حرف گل بی بی خوشش نیامده بود گفت:
همه زنکه جادوگر! تو مر خیال کی کردی ؟ مه از جادو
استفاده میکنم یا تو ؟ حمالک خرمهره به گردن تو بسته
یه ، تو به صد راه و روش بلدی جادو کنی ، نی مه !!
گل بی بی بخاطر اینکه من حرف های سیما گل را باور نکنم
گفت:
وی از خدا مرگ تور خواستم زنکه! چری دروغ میگی ؟ دیشو
تور از لای درز در بدیدم که یک مشت قشاد گاوه که جادو
شده بود بداخل دیگ ریختی تا به خورد ازی مرتکه کنی .
با شنیدن این حرف ، حالت تهوع بمن دست داده و خطاب به
سیما گل گفتم:
تو چکار کردی ؟
با عجله گفت: بخدا یک مشت نبود، فقط یک بردستی بیشتر
نریختم .....
حرفش به پایان نرسیده هرچه که زرداو بود بالا آورده و
یاد و خاطره غذای شب گذشته را جشن گرفتم. سیما گل که
آنطور دید گفت:
شیطانی مر میکنی ؟ اگــــــه بگم که دیروز به جــــای
نمک ، از محتویات داخـــل بینی گــــوسفند استفاده
کـــــردی چی ؟
چنان برسی زدم که نفس به دماغم رسید، اما دیگر چیزی در
معده نداشتم که بیرون بریزم. این خانم های من چه بروز
من بیچاره می آورند که خودم بیخبر بودم؟ گل بی بی مرا
که احساس ضعف و بیحالی تراونده بود بدنبال کشیده و
گفت:
بریم به گپهایو توجه نکن که هر چه میگه از رو کوخ
امباق داری میگه ....
سیما گل سد راهم شده و گفت: ولگی بگذارم قدم از جا
ورداری !
وقتی دیدم این جنجال پایانی ندارد گفتم: بس کنین دگه!
یک ساعت کـه اینجی ایستاده ایم و نمی فهمم که به کدام
گور و گرابات بشینم و یک لقمه نان زهر و زقم کنم، مر
دیوانه کردین! بخدا هر چه دارم بنام شما میکنم، بشرطی
که رد مر بری همیشه یله بدین.
سیما گل به گریه افتاده و گفت: مخو می فهمم که تو
اصلاً دل تو مایه که بخانه ازو نان بخوری.
گل بی بی گفت: خوب کاری میکنه، چشم دشمنا بترقه ... تو
بیچاره به عیب خو نمی فهمی چون می فهمه که دست پخت مه
جوره نداره بخانه مه نان میخوره.
سیما گل با فریاد بالا بلندش پرده گوشم را به لرزه در
آورده و گفت:
از صبح تا به حال چند بار دیگ از پیش تو بسوخت و
دوباره پخته کردی بیچاره !!
گل بی بی گفت: خیلی گپ نزن که بخدا اعصاب مه خراب شد
سر پوز تور داغ میکنم.
سیما گل گردنش را به رقص آورده و گفت : مه گپ میزنم،
ببینم که کی جرعت میکنه دست از پا خطا کنه ! ...
گل بی بی که نمیخواست جلو من یکی کم بیارد، ناگهانی
ناخنهای دو متره اش را بسمت سیما گل راست نموده و
دفعتاً اوسار بریده و رو به همان طرف دوید. تا خواستم
جلو سیما گل را بگیرم که خیلی زود تر از من بسمت حریفش
دویده بود. هر دو با یک نعره پهلوانی ، با هم گلاویز
شدند. برای جدا کردن آن دو جن زاده اقدام کردم، اما آن
دو نفر که که حالا از دست هم به قدر کافی لت خورده و
به شدت عصبانی بودند. بطور غیر منتظره ی بطرف من حمله
کرده و تا جایی که اشتها داشتم مرا زدند. در همان لحظه
ی که زیر مشت و لگد و چنگ و دندانهای آن دو نفر خورد و
خمیر میشدم گفتم:
الهی بگم چکار شی نه نه! ایشته مر به ته آتش انداختی.
مه دو تا زن میخواستم چکار؟ یک زن مر به کاسه سر آو
داده بود، ایشته برفتی زن دگه بری مه گرفتی! حالی دگه
بتو چی بگم ؟ به اندازه کافی از دست زبان غیبتگر خود
به ته قبر عذاب پس میدی ، دگه مه چی بگم؟
مادرم در زمان حیات پرفعالیتش بعد از سپری شدن سه ماه
از زندگی مشترکم بهانه گرفت که زن من نازار است و باید
زن دیگر بگیرم. تا خواستم به تن لعشم تکانی دهم که یکی
دیگر بردست من نشسته بود .... از آن روز به بعد
گوشهایم فحش و ناسزا می شنید و چشمانم مسابقه سگ جنگی
میدید و نمیدانستم چکار کنم، کار یک روز و دو روز
نبود، سودای یک عمر بود. نمی توانستم با آن وزن سبک و
لنگهای سیخ جارویم هر روز میانجیگیری دعوای دو خانمم
شده یک شکم سیر، مفت و مجانی لت را نوش جان کنم. خلاصه
، آنقدر ضربه کفش و خراشهء ناخن دو متره و جویدن
دندانهای گراز را بدنم بجان خرید که کم کم قوایش رو به
تحلیل رفت، اما هنوز هم چشمان نیمچه خمارم باز بودند
که به مجرد کندن 28 تا موی باقی مانده به سرم ، همان
مقدار قوایم بخار شده و بطور کلی از هوش رفتم.
با گشودن چشمان یک متر به گود نشسته ام، خود را در اجل
خانه که منظورم همان شفاخانه هست دیدم. تمام اقوام و
خویشان چهار اطراف من جمع شده و بحال من افسوس
میخوردند. هنگام مراجعت به جلاد خانه، که همان منزل
خودم باشد، اوضاع را غیر نورمال دیدم ... همه جا پاک و
تمیز بود، بــــــوی خوش غذا اشتهای یکسال بخواب رفته
ام را تحریک کرده و از خواب زمستانی بیدار نمود. دیگر
نه صدای جیغی بود و نه صدای دادی. با خود گفتم: چی خبر
شده؟ نکنه اشتباهی آمده باشم، اما در همان لحظه هر دو
خانمم با آمدن شان شک ام را برطرف ساختند. از استقبال
گرم و چهره ی خندان هر دو نفرشان تعجب کردم. دیگر
جنجالی بر پا نبود که اینجی و آنجه نان بخورم، وقتی
موضوع را پرسیدم سیما گل گفت: وقتی تو به شفاخانه
بودی، ما به اشتباهات خود پی بردیم و بلاخره به ای
نتیجه رسیدیم که جنگ و دعوا هیچی را حل نمیکند چونکه
ما یک عمر باید در کنار هم زندگی کنیم. پس تصمیم
گرفتیم که دیگر با جنگ و دعوا های بی مورد، اوقات خوده
بیهوده تلخ نسازیم.
گل بی بی گفت:
از این پس هر سه نفر یکجا و در یک خانه نان میخوریم.
من نفس راحتی کشیده و در حالیکه هنوز هم از حرف های هر
دو خانمم مطمین نبودم با خود گفتم: از بسکه هر روز این
خانه به جنگ و جدال مزین شده بود، اصلاً باورم نمی شود
که آرامش به این خانه رو آورده باشد. پس الهی شکر که
من بدبخت رنج کشیده برای مدتی هم که شده روی آرامش را
دیدم. واقعاً که چه خوب هست محبت و صمیمیت و چه خوب
است همفکری و تفاهم در خانواده.