جنگ عروس و خشو

 

شرف گل در حالیکه چلیم زیر لب داشت، پشت سر هم به عروسش بد و بیراه میگفت، بر وی ایراد میگرفت. یکی دو ماه میشد که پسرش گل محمد عروسی کرده بود. در روز های اول که پسرش تازه نامزد دار شده بود، فقط صدای دایره و چکه از خانه ای آنها بگوش میرسید، اما بعد از عروسی تنها صدای گریه ، جنگ، فریاد های گاه و بیگاهی سید بی بی و نفرین های خشویش شرف گل بود که گوشها را کر ساخته و باعث اذیت همـــــه شده بود.

یکی از همان روز ها شرف گل بر سر یک موضوعی جزئی، طبق معمول دیگــر روز ها به بهانه ای خودش را برای یک بگو مگوی دیگر آماده کرد.

سید بی بی در حــــــال جارو کـــردن بود کـــه صدای بچـــــه لرزانک خشویش به گــــــوش وی میرسید کـــــه میگفت:

همه مردم عروس میارند، مه هم رفتم یعنی عروس بیارم .... عروس نیه که بلای جان منه، تو ببین که در خانه مه بیچاره پیرزاله را سرسری یک نصف جاروی زده و برفته. باز پیش خانه خوده همینطور جارو میکشه که هر چه ریگ و سنگ و خاک از زمین کنده میشه و هر روز دوتا دوتا جارویه که فیصله میشه و باز وقتی بچه مه مایه که به وظیفه ای خود بره ای روباه مکار به جار و جنجـــــال شروع میکنه، یعنی که مه خیلی کاری هستم. ایشته مادر جادوگری داره! آخر کار خوده بکرد و از بسکه جادو بخوراک بچه گک مه کرد، امروز بدون خداحافظی از خانه بیرون شد و رفت. ای خشو جـــادوگریو بچه مه جادو کرده که الهی میگم اسپ عجل اور به سینه بزنه بخیر. اگه نی هر روز صبح کـــه بچه مه بسر کار خود میرفت تا خودی مه حال و احوال نمیکرد از خانه بدر نمیشد، انی حالی ایتو اوره جادو کرده کــه مادر به دم نظر یو اصلاً نمیایه. الهی میگم هر کس که بچه مه جادو کرده به تیر غیبی برار شوه بخیر .....

سید بی بی که چنان دید، جـــــارو را بکناری انداخته پرسید:

ای گپهار به کـــــی میگی ؟

شرف گل که هیچ روزی را بدون جنگ و دعوا به شام نرسـانده بود، وقتی خودش را در آستانه ای یک جنگ دیگر دید، آمادگی گرفته و گفت:

بم تو میگم، به مادر جادوگر تو میگم که هر دفعه میایه خودی خود جادو میاره و به حلق و گلو بچه بیچاره مه میندازه.

سید بی بی با تعجب گفت: کی ؟ مادر مه جادو میاره ؟ ای خو شماین که جادو می کنین. همی دیروز تعویظ هائیکه بداخل بالشت مه مانده بودین بیرون نکردم؟

شرف گل فریادی کشیده و گفت: چپ کو هه زنکه ! حــالک تو هم زبان پیدا کـــردی و به مه تهمت میزنی؟ بخدا اگر اعصاب مه خراب شه ور میخیزم و مو ها تور میکنم!

سید بی بی دستی بـــکمر زده و گفت: مــــه ازو عروس ها نیم که کسی بتوانه بسر مــــه دست بلند کنـــه پیر زال!!

شرف گل نی چلیمش را بـــــدست گرفته و گفت:

هه دختر لاغر مردنی ! خیلی گپ نزن که بیازو حمالک مه بهوش خود نیم و باز بخیالم لشکر ها مه برسیدند، باز اگه از جـــا خود ورخیستم هرچه دیدی از چشم خود دیدی ! ... پیرزال هم مادر کل تونه !

تا سید بی بی خــــواست حرفی بزند کـــه صدای دروازه بلند گردید. او بطرف دروازه رفت، وقتی دروزاه را باز کرد با مادرش روبرو گشت. از دیدن مادرش خوشحال گردید. تاج بی بی به چهره دخترش نــــگاه کــــرده پرسید:

چکــــار شده؟ چری ایتو رنـــگ تو پریده؟

سید بی بی کــــه گویی منتظر همین ســــوال بود، ناگهان به گریه افتاد و گفت:

پیشتر از پا شمـــا، خشو مــــادر مرده با مــه جنگ میکــــرد و طعنه و تبرغه میزنه و بری مه گپها ته بـــالای میزنه ......

تاج بی بی که تشنه جنگ بــود عصبانی شده و همانطوریکه جـــــلو دخترش قدم برمیداشت نزدیک شرف گل که هنوز هم نی چلیم بدست نشسته بود آمده و گفت:

وا وا ... حــــالی دگه تو خودی دختر مه جنگ میکنی؟

شرف گل دستش را به هوا تکان داده و گفت: تو کی هستی که دختر تو باشه ؟

تاج بی بی هر چـــــه صدا در حلقوم داشت بیرون داده و گفت:

تو کـــــی هستی جن زاده؟ حیف دختر مه که بخانه شما افتاد !.

شرف گل گفت: البت دختر تو کاغذ بادی بود که بخانه ما بفته ....

تاج بی بی غـــــرید که چپ هه زنکه ! همی تو بودی که هر روز بخانه ما جادو آورده و بخورد و خوراک ما دادی تا بری تو جــــواب دادیم، اگه نی کــــه ما کـــی راضی بودیم کـــــه دختر نازدانه خوده به بچه کل و کور تو بدیم.

شرف گل دستی بصورتش زده و گفت: الهی زمین دهن واکنه و مه ته برم. آخر از دست تو و دختر مادر مانند تو به رو خو میرم ... ایشته دروغها میگه! مه کی جادو آورد؟ ای خود تو بودی که به پیش صد شیخ و ملا برفتی، به زیارتها بند بسته کردی، دست دختر ها نامزد داره بسر دختر خو بکشیدی تا بلاخره مه بیچاره بـــه خسرنی دختر خانه مانده تو آمدم که ایکاش همو وقت پا ها مه میشکست و بـــــه خسرونی نمی آمدم، از روزیکه قدم نحس دختر تو بخانه ما گذاشته شد روی خوشی نیدیم. باز بچه مه کل و کوره یا خود تو ؟ تو بیچاره که از ترس همیشه چادر خور محکم به سر خو میگذاری تا مبادا ته سر کل تو معلوم نشه. خدا میدانه دختر تو هم مثل خود تونه، بیچاره بچه گک مه ، مه میگم چری همیشه منکوفه.

تاج بی بی بیشتر عصبانی شده و. گفت: دل تور میترقـانم، ازی پس مه خودمه خودی دختر همدست میشم و اگه ببینم که کسی چپ بطرف دختر مه نگاه میکنه، خودی همی دستها خو اور خفه میکنم!....

شرف گل ناگهان از جا برخواسته و گفت: شما دو نفر میخواهین که مر از گپ زده پرباد کنین؟ حالی خود همی نی چلیم زدن به شما بدم که تا زنده باشین بیاد شما بمانه.

تا شرف گل خواست بطرف آن مادر و دختر حمله ور شود که در همان اثنا پسرش گل محمد از راه رسید. شرف گل با دیدن او بطرفش رفته گفت:

انی نه نه جو .... خوب شد که آمدی، ای زن تو خودی مادر کل خو میخواستن مر بکشن.

گل محمد از حرف مادرش تعجب کرد. تاج بی بی جلو رفته و گفت:

مادر تو دروغ میگه، ای خودیو میخواست که مه و زن تور با همی نی چلیم خود بزنه.

سید بی بی گریه کنان گفت: مه دگه خودی مادر تو زندگی کرده نمی توانم، او هر روز با مه جنگ میکنه، امروز یا صبا خودی همی نی چلیم خود میزنه دست و پا مه میشکنه.

قبل از آنکه شرف گل بخواهد باز هم لب به شکایت باز کنه، گل محمد عصبانی شده و گفت:

بس کنین دگــه، ای چی سر و صدایه که راه انداختین؟ مه نمی فهمم چی رقم زندگی یه که هر روز مه از سر کار مانده و خسته بیام مگری دعوا و مرافعه شمار صاف کنم یا گله و شکایت این و آنه بشنوم. آخه اینجه دگه همسایه ها هم زندگی میکنند، چرا از خانه آنها کدام سر و صدای بلند نمیشه؟

شرف گل میان حرف پسرش رفته و گفت: خاطری ای همسایه ها عروس ندارند.

گل محمد گفت: آخه مادر جان! اصلاً چرا باید خشو  با عــروس و یا عروس با خشو جنگ و دعوا کنه؟ خشو عین مادر خود آدم میمانه.

شرف گل از حرف گل محمد ناراحت شده و گفت:

بدیدی کــه ایشته جانبداری خشو خو میکنی، مخو فهمیدم که تور جادو کرده اند. ایشته خشو بری تو مـــــادر شد، پس مه اینجه چکاره یم؟

گل محمد با بی حوصلگی گفت: مه کی گفتم که مادر منه، مه گفتم که خشو عین مادر آدمه و شما هم باید عین مادر سید بی بی باشین و سید بی بی هم عین دختر شما. آخه چرا با همی گپها پیش پا افتاده زندگی خوده با اوقات تلخی تیر کنیم؟ بیائیم همه با هم صمیمی باشیم تا عــــوض جنگ و دعــــوا وقتی بخانه میایم صدای خنده شمار بشنوم و ببینم کـــه نشسته و با هم گرم اختلات هستین. خــوب مه اول از مادر خود می پرسم، مادر جان شما وقت خوش مه میخواهین یا اوقات تلخی مه؟

شرف گل با عجله گفت:

خوب معلومه، وقت خوش تور مایم.

گل محمد از تــــــاج بی بی سوال کرد: شمـــــا چی ؟ شما هم خـــوشی و خــــوشوقتی دختر خوده میخــــواهین یا نی ؟

تاج بی بی گفت: خوشی دختر خــــــوده ایشته نمایم؟

گل محمد گفت: خـــــوب وقتی شما ها خوشی و خوشبختی ما دو نفره میخواهین، پس چرا با مداخله های بیجا، زندگی ما را تلخ میسازین و سعی دارین که پیوند دو جوان از هم بپاشه و نابود بشه؟ بهتر نیست که از این بیشتر مـــــزاحم زندگی ما نشده و بگذارین کــــــه ما جوانها در کنار شما بزرگان فامیل، آرام و خـــــوشبخت باشیم.

حرفهای گل محمد بالای تاج بی بی و شرف گل تاثیر کرد و شرف گل گفت:

یارا بچه مه راست میگه، بیازو مه ازی بیشتر دگه وردار جنگ و جنجاــــله ندارم، پس بیائیم که از این پس مـــــزاحم زندگی اولاد ها خو نشویم.

تاج بی بی و دخترش حـــرفهای شرف گل را پذیرفته و هــر سه نفر تصمیم گرفتند تا دیگر کدورتی میانشان بوجود نیامده و همه به اتفاق یکدیگر زندگی خوب و بی درد سری را در کنار هم بگذارانند.

 

از بهاره عسکری

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved