کمیسیون حقوق بشر

آقای مشاور الملک نیز مانند سایر روسا و آمران دوران ما دفتر رسمی را به یک خوابگاه مبدل کرده بود و در یک گوشه این خوابگاه اشتوپ تیل خاکی او با مقداری ظروف آشپزخانه قرار داشت و در گوشه دیگر بستره و توشک و لحــاف او گـــذاشته شده بود.

در آنروز که من آن صحبت میکنم، آقای مشاورالملک کالای خود را بالای طناب هموار کرده بود و چک چک آب از کالایش بر کف اتاق میریخت. گاهی دو چشم او مصروف دیدن کالا بود و زمانی چهار چشم متوجه اشتوپ بود تا دیگ شوربا اش سر نرود که ناگاه مردی با یک کارت وارد اطاق شد. آقای مشاورالملک کارت را به منشی خود داد تا بخواند و او با خوشحالی گفت:

صاحب، دعـــوتنامه هس ، از کمیسون حقوق بشر، شما و مرا دعوت کرده اند.

آقای مشاور الملک کــــه مفهــــــوم حقــــوق بشر را نمی دانست، رو به سوی آورنــــــده کارت گشتانده، گفت:

برای حاجی ملا بشیر سلام ما را برسان، خداوند مرده هایش را غرق رحمت کند، همی امسال ای ختم چندم هس که می دهد. آدم خوبی هس ..... حتماً می آیــــم.

آورنــــــده کـــارت پوزخندی زد و از اطاق بـــرآمــــد، بعد منشی او رویش را بـــــــــه سوی آقای مشاورالملک گشتانده، گفت :

صاحب، ای کـــــارت دعـــوت حاجـــــی بشر نیس ..... از کمیســــون حقـــوق بشر هس، مـــــا را به سویس دعــوت کــــرده انــــــد.

مشاور الملک کــــه تازه به اهمیت کــــارت پی می بـــرد، اظهار داشت:

سویس همو جاس که ساعت دستی، جیبی و سر میزی و دیواری خوب داره؟ هــــان ..... باید حتماً رفت. من از آنجا برای خود یک ساعت جیبی هفده سنگ می آورم و یکسر آنرا با زنجیر به کاج واسکت خود می بندم و ساعت را در جیب می گذارم. باید بخاطر خریداری ساعت هم شده به سویس رفت.

xxxxxxxxxxxxxxxxxxx

فردای آن آقای مشاورالملک و منشی او به سوی سویس رهسپار شدند و بعد از چند روز به آن کشور رسیدند و یکسر از میدان هوایی به سوی کنفرانس سالانه کمیسیون حقوق بشر رفتند. اتفاقاً به ترتیب حروف الفبا انگلیسی کشور نخست افغانستان بود که باید نماینده اش بیانیه می داد و آقای مشاورالملک شخصاً با منشی عقب میکروفون رفت. پس از منشی اش پرسید که این کمیسیون حقوق بشر چه می خواهد که من معلومات بدهم؟

منشی گفت:  صاحب در مورد تضمین حقــــوق آدم ها اول چیزی بگوئید.

آقای مشاورالملک اظهار داشت:

در کشور ما حقوق بشر از همه جا بهتر رعایت می شود. مثلاً در دیگر کشور های دنیا آدم ها حق حیات دارند، در حالی که ما حق مردن نیز به مردم داده ایم، حق خودکشی را به مردم داده ایم، روزانه ده ها نفر در کشور ما خود را حلق آویز می کنند و یا می سوزانند، ده ها نفر همدیگر را می کشند، ولی ما اصلاً خم به ابرو نمی آوریم. بنازم این حقوق و آزادی انسان را!

آقای مشاورالملک می خواست که تاثیر سخنانش را در چهره نمایندگان ببیند، دید کــــه همه جمیعت حاضر در سالون سکوت کرده اند و کسی چیزی نمی گوید. بناعاً رو به  سوی منشی گشتانده، گفت:

سکوت علامـــــه رضا هست. معلوم می شـــــود که سخنان من تــــاثیر مثبت خود را بجا گذاشته است. بگـــــو که دیگــــــر چــــه بگویم؟

در مورد حق تعلیم و تربیت همگانی بگوئید.

آقای مشاورالملک گلویش را صاف کرد و گفت: در کشور ما تعلیم و تربیه وجود دارد، با این تفاوت که در کشور های شما تعیلم و تربیه ابتدایی اجباری است و از ما اختیاری می باشد. شما در پی آن هستید که مردم را تعلیم بدهید، ولی ما در پهلوی آن می خواهیم که بار تعلیم و تربیت را در صورتی که به شانه ها سنگینی کند، از شانه های مردم برداریم. مثلاً چه ضرورت هست که بچه ها شانزده کلاس و بیست کلاس درس بخوانند. ما ترجیح می دهیم که بچه ها همین که نخواستند از سه صنف هم بیشتر نخوانند. شما باید بدانید که در کشور ما می گویند:

چــــانس خـــدایی کـــــه میسر شود

خوانــــده و نا خوانده برابر شــــود

همین خودم که نماینده کشور خود هستم، یک روز هم مکتب نخوانده ام . فقط یکی از یاران دست مرا گرفت و مرا به اینجا رساند. دعا کنید که خداوند پدر مرحوم او را در جنات عدن مقیم گرادند. آمین ثم آمین.

درین موقع هیت به یک صدا شروع به خندیدن کرد و آقای مشاورالملک با سیمای یک فاتح شکم خود را به جلو انداخت، گردنش را بالا گرفت و در گوش منشی خود آهسته گفت:

ببین از قـــدیم گفته انـــد:

{{ سخنی که از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند. }} این خنده ها علامه نشاط خاطر است. ای افسوس که مرا در کشور من به اندازه لازم قدر نمی کنند. به کوری چشم حسودان امروز یک دنیا آدم را خنداندم. راست گفته اند: {{ اگر حسود نباشد، جهان گلستان است .}}

بگو دیگر چـــه بگویم؟

صاحب در مورد تامین حقوق مساوی زن و مرد و حق کار بگو . اصلاً هر چه دلت می خواهد بگو.

آقای مشاورالملک دست به جیب برد. یک مقدار نصوار دماغ  را در سوراخ های بینی اش انداخت. عطسه بلند بالایی نمود، طوریکه از صدای عطسه او جمیعت به سوی ستیژ متوجه شدند. بعد آب بینی خود را با شف دستار پاک نموده ، چنین ادامه داد :

در کشور مـــــا مرد هـــا و زن هـــا حقوق و مکلفیت های مساوی دارند. مثلاً ما نه تنها زن ها را از دوایر دولتی اخراج کردیم و به آنها حق دادیم که در بیکاری بگذارانند، بلکه مرد ها را از اداره ها رخصت کرده ایم.

خوشبختانه این کار ما نتایج خوب داده است. مرد های بیکار در کنار خانم ها کار های منزل را پیش می برند . بسیاری از مردها پشت تغاره های آرد نشسته اند و خمیر می کنند. عده زیادی ریش های خود را می بندند و در تنـــور نان مـــــــی پزند. از انصاف کــــــــــه نگذریم واقعـــاً در امــــورخـــــــانه داری مرد نیز کم کم در کشور ما تخصص پیدا می کننـــــد.

در مملکت ما مرد ها و زن ها با هم وجایب مساوی دارند. اگر در جاده ها و کوچه ها مرد شلاق کاری می شوند، زنان نیز ازین سیاست بی بهره نمانده اند، اگر مرد ها سنگبار می شوند، زنان نیز سنگبار می شوند، اگر زن ها زیر دیوار می شوند، مرد ها نیز با آن ها هست مقصد که درین عرصه ها مساوات کامل حکمفرماست.

با شنیــــــدن این گفته ها جمیعت حاضر به گریه افتادند و یکسر هق هق می گریستند تا جایی که آدم فکر میکرد، سالون می گرید. آقای مشاورالملک که صحنه را چنین دید، رو به سوی منشی خود گشتانده، گفت:

این بـــــی پدر ها چـــرا می گریند؟ شاید در منزل با همسران خود گفتگو کرده باشند. این حرف های من که گریه نداشت. بعد هر قدر که انتظار می کشد گریه اشتراک کنند گان به او مجال سخنرانی نمی دهد. دست منشی را می گیرد و می گوید:

بیا با هـــــم به بازار برویم و یک ساعت جیبی بخریم. ما ره به حقوق بشر چه کار ؟؟

از فاروق عطایی

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved