یگان دفعه که تنها
می باشم
فکر های عجیب و غریب به کله ام دورک میزند . در این سه
چهار روز یادم از محافل عروسی که در کشور عزیز ما
تجلیل میشد آمده : درعروسی ها در شروع محفل خواننده
محترم بخاطریکه مهمانان را دعوت به شنیدن آهنگ های
آرام و رومانتیک نموده باشد زمزمه میکند که : (( دلم
بسیار تنگ است مسافر دارم آخر ... نته آزارم آخر )) یا
اینکه (( مرگ من روزی فرا خواهد رسید .. در بهار روشن
از....))و یا (( کابل جان در گرفت دوداش برآمد.))
دوم اینکه صاحبان محفل مخصوصاٌ داماد خیل بیچاره تک تک
را با صد عذر و زاری و بزور دست و شانه و بازو کش
نموده و حاضربه اجرای رقص می نمودند. یگان دفعه می
ترسیدم که آستین پیراهن های همشیره ها در کش و گیر از
قول جدا نشه، سه چهار نفریکه در مجلس حاضر و یا مجبور
به اجرای رقص میشدند (( گپ بین خود ما باشه بر عکس
اروپا و امریکا ... که صاحبان محفل مهمانان را بزور از
میدان رقص بیرون آورده و به جا هایشان مینشاند و میگن
او بیادر .. او همشیره به خدا عروس داماد میایه )) کجا
بودیم؟؟ ها راستی در آنوقت از عمر خواننده محترم حساب
نبود.. مورالش قوی و آوازش از لابلای آواز بلند گرم و
گروم جاز بلند میشد و این طور فریاد میکشید (( از بام
بلند بیفتی و اوگار شوی.. الهی مبارکبادا... یارت
بمیرد به غم گرفتار شوی ... بر هر دو مبارکبادا )) ...
(( تابوت مرا از چوب شمشاد کنید ... آستا برو ماه من
آستا برو ... برخاک سیه مانده و فریاد کنید ... آستا
برو ماه تیز تیز نرو )) .. آسمان سفید شد خدا حالی صبا
میشوه ... حنا بیارید ... مادر و دختر همیش از هم جدا
میشوه بر دستش بمانید )) .. دنیا وفا نداره ... بر هر
دوی فامیل ها .. این زندگی چی کاره ؟ انشا الله
مبارکبادا)) ... اسپ سیاه لنگ شده... دوستان شب بخیر
... به میمنه جنگ شده ... دوستان شب بخیر ... موتر
پنچر شده ... عزیزان شب بخیر))!!!!!!!!!!!
از مهر انگیز ساحل