اولین بار بود که مسابقه فوتبال میان بزرگسالان
بـــرگزار میشد... اعضای دو تیم یعنی عقاب بال و شاهین
بال همه بالای 50 سال سن داشتند. آنها میخواستند به
جوانان ثابت کنند که پیر مرد ها هم قادر هستند ورزشهای
جوانان را انجام دهند. هر دو تیم از روحیه خوبی
برخوردار بودند. در دروازه تیم عقاب بال، رجب خان بقال
سرکوچه بحیث دروازه بان انتخاب شده بود و در تیم شاهین
بال ، کریم خان تیل فروش محله، در دروازه قرار
گرفته و در حال صحبت با یکی از هم تیمی هایش بود. آقای
دوار با کسب اجازه از تماشاچیان دو انگشتش را به دهان
گرفته و با صوتی که نواخت شروع مسابقه را اعلام کرد.
توپ به داخل میدان مسابقه افتاد و هر دو تیم یک دفعه
ای به جان توپ افتادند. از تیم شاهین بال اکرم خان
نانوا با تکنیک های عجیب و غریب، توپ را به بازی گرفته
و به هر طرف شوت میکرد. در هر دقیقه، 10 بار توپ به
آوت میرفت. داور که از طرز بازیکنان به وجـــــد آمده
بود، پشت سر آنها می دوید و پی در پی خطا ها را اعلام
میکرد.
توپ همانطور به اینطرف و آن طرف میرفت یک بار به نفع
تیم شاهین بال به اوت رفت. اکرم خان به عنوان پرتاپ
کننده توپ انتخاب گردید. وی با غرور فروان به طرف توپ
رفت تا آنرا پرتاپ کند، اما وقتی به سمت توپ میرفت در
داخل تماشاچیان ناگهان چشم او به دوستش ابراهیم خان
افتاد و او به مجرد دیدن دوستش، خود را به داخل
تماشاچیان انداخت و دوستش ابراهیم خان را در بغل گرفت
و بعد شروع کرد به احوال پرسی و اختلات. داور مسابقه
با صوتهای پی در پی اکرم خان را احضار میکرد اما اکرم
خان چنان سرگرم اختلات کردن با دوستش بود که اصلاً
صوتهای دوار را نمی شنید. داور هم وقتی چنان دید، دست
به جیب برده و به عنوان تنبه کارت سرخی را بیرون آورده
و به اکرم خان هدیه نمود. اکــرم خان که تازه متوجه
قضیه شده بود، بـــدون آنکه ناراحت گــــردد با خیال
راحت دوباره کنار ابراهیم خان نشسته و به صحبت هایش
ادامه داد. بازی بعد از چند دقیقه ی تاخیر، بار دیگر
آغاز گردید و هر دو تیم در این تلاش بودند تا گلی را
به نفع خود به ثمر برسانند. تیم شاهین بـــال که حالا
یک بازیکن را هم از دست داده بود، سخت در تلاش بود تا
گل بزند و مسابقه را به نفع خود به پایان برساند.
جمعه خان قصاب، توپ را زیر پا داشت و در حال جلو روی
به طرف دروازه حریف بود که ناگهان در اثر عجله زیاد
پایش پیچ خورده و نقش بر زمین گردید. اما با سرعت زیاد
که از او بعید به نظر میرسید از جا برخواست، چون نمی
خواست توپ را از دست بدهد، وی که عینک های ذره بینی اش
روی زمین افتاده و فراموش کرده بود تا آنها را بردارد
و به چشم بزند، دروازه خود را با دروازه حریف عوضی
دیده و با یک حرکت سریع توپ را به آن طرف هدایت کرد
.....
هم تیمی هایش از کار او تعجب کردند، اما او بدون توجه
همچنان پا به توپ جلو رفت. وقتی مقابل دروازه رسید با
تمام قدرت هدر رفته اش توپ را بطرف دروازه شوت کرد
.... دروازه بان این تیم، یعنی کریم خان تیل فروش خو
معلوم نبود که به کدام فکر و چرت فرو رفته است چون
بدون توجه به اطرافش، یکی از انگشتان دست خود را به
دماغش برده و مصروف کندن کاری بود که توپ زوزه کشان از
جـــلو چشمان نیمه خمارش رد شده و داخل دروازه جای
گرفت. جمعه خان ، زننده ی آن گل تاریخی وقتی چنان دید
با شادی فروان به طرف هم تیمی هایش دوید و به خیال
اینکه گلی را به نفع تیمش به ثمر رسانده است، به سمت
یکی از هم تیمی هایش شیرجه رفته و تا خواست وی را در
آغوش بگیرد که داور عینکهای او را روی چشمان وی قرار
داده و با عصبانیت گفت:
ایسکلت باد آورده ! تو به تیم خودت گل زدی و آنوقت
خوشحالی هم میکنی؟
جمعه خان که تازه پی به اشتباهش برده بود ناراحت شده و
لب و لوچه اش آویزان گردید. گل به نفع تیم شاهین بال
پذیرفته شد و شادی بازیکنان این تیم در آن لحظات دیدنی
بود. بازی بار دیگر آغاز گردید و حالا تیم عقاب بال
سخت در تلاش بود که گل بزند تا گل خورده را هضم یا
جبران کند. کمال خان مشهور به رونالدوی باز نشسته از
تیم عقاب بال توپ را زیر پا داشت و در حال جلو روی به
طرف تیم حریف بود که بختش برگشت و ناگهان با برخورد با
یکی از حریفان، هر دو نفر نقش زمین شدند. کمال خان که
دندان مصنوعی داشت، وقتی با حریف برخورد کرد داندنهایش
از دهان وی بیرون جهیده و روی زمین افتاد. داورر هم به
خاطر اینکه تا کمال خان بخواهد داندنهایش را در دهان
بگذارد، بازی را متوقف کرد و کمال خان بعد از گذاشتن
داندنهایش در دهان، بار دیگر توپ را زیر پا گرفت و به
بازی ادامه داد. دوار مسابقه که مشکل نفس تنگی داشت،
ترجیع داد که برای رفع خستگی کناری بنشیند و از دور
شاهد بازی باشد. در نزدیکی دروازه تیم شاهین بال،
درگیری بر سر توپ همچنان ادامه داشت . آقا گل از تیم
عقاب بال توپ را زیر پا داشت .... وی با یک چرخش سریع
حریف را بازی داده و دوان دوان بسمت دروازه تیم شاهین
بال جلو رفت ... داور مسابقه که دور از شاهد بازی بود
دید که آقا گل حریفش را با خطا متوقف ساخته است، پس او
هم از جا نیم خیز شده و بعد صوت زنان به طرف آقا گل
دوید. اما آقا گل تک تاز بدون توجه به صوتهای پخش و
بلند داور، همچنان در حال جلو روی به طرف دروازه حریف
بود،کریم خان تیل فروش که حریفش را در حال جلو روی
بسمت دروازه می دید، با ژستهای عجیب و غریب، آماده دفع
توپ گردید. آقا گل با عجله خودش را مقابل دروازه
رسانیده و با اندک نیروی که داشت با پای چپ، ضربه
محکمی به توپ زد اما از آنجائیکه بند کفش پای چپش را
محکم نبسته بود و قتی تــوپ را شوت کرد، کفش از پایش
بیرون آمده و به اتفاق توپ به طرف دروازه رفت. کــریم
خان تیزبین به سمتی که توپ در حال آمدن بود شیرجه رفت،
ولی در عــــوض توپ، کفش آقا گل در دستش و توپ داخل
دروازه جـــای گرفت. صدای تشویق و کف زدن و جیغ زدن
تماشاچیان بلند گردید، آقا گل که حالا خیلی تشویق شده
بود به طــرف هوا دارانش رفته و با گرفتن ژست مخصوصی،
فریاد های آنان را بلند تر از قبل به هوا پراند بعد از
آن با ذوق فراوان کله یکی از هم تیمی هایش را زیر بغل
برده و دیگر هم تیمی هایش دور و بر او حلقه زده و هی
قربان صدقه اش میرفتند که داور از راه رسیده و گل را
نپذیرفته اعلام نمود. صــدای اعتراض بازیکنان برخواست،
اما داور مسابقه بدون توجه به اعتراضهای بازیکنان، در
کمال خونسردی کارت سرخی را هم از جیب بیرون آورده و به
آقا گل تحفه داد. بازیکنان تیم عقاب بــــال به داور
مسابقه اعتراض کردند ... داور هر قدر میگفت که آقا گل
خطا کرده نمیرفت که نمیرفت و پشت سر هم به داور بد و
بیراه می گفتند. داور هم وقتی چنان دید با کشیدن کارت
سرخ از جیبش، تمام بازیکنان تیم عقاب بال را برای
اخراج شدن از میدان دعوت نمود و ختم مسابقه را اعلام
کرد. بازیکنان هر دو تیم بعد از یک جـــر و بحث مفصل و
حرفهای کنایه آمیز به هم، و در حالیکه به شدت احساس
خستگی میکردند از میدان مسابقه خــارج شدند. فردای
آنروز ، همه اهل محل از بیمار شدن بازیکنان بزرگسال با
خبر شدند. فیروز خان، یکی از همسایه ها که از اصل
موضوع آگـــــاه بود تصمیم گرفت که بعد از بهبودی
بازیکنان، با آنها صحبت کند. وقتی بیماری بازیکنان
خــــوب شد، وی کـــــه یک شخص روشنفکـری بود به سراغ
آنها رفته و طی صحبتی خطاب به آنـــان گفت:
آقایان عزیز : درست است کــــــه ورزش سلامتی به بار
می آورد و موجب شادی میگردد، اما هر ورزش در هر زمان و
هر سن مفید نیست. مثلاً همین بازی فوتبال که شما یک
هفته بخاطر این بازی بیمار بودید. این ورزش و این بازی
از جوانهاست نه از پیر مرد ها، من و شما حـالا دگه پیر
شده ایم، پس باید ورزشهای را انجام دهیم که با سن و
سال ما همخوانی داشته باشد تا در عوض فایده، ضرر به ما
نرساند.
وقتی حرفهای فیروز خـــان به اینجا رسید، بازیکنان
هــــر دو تیم که آنجا حضور داشتند به عنوان پذیرفتن و
قبول نمودن حرفهای او ، برایش کف زدند و وی را مورد
تشویق خود قرار دادند. بلی ، به این ترتیب بازیکنان
بزرگسال تصمیم گـــــرفتند تا دیگر ورزش های صقیل را
انجام ندهند. و حالا مدت ها از آنروز میگذرد، اما یاد
و خــــاطره های آن بازی جــــالب هنوز هم به یاد منست
و این خاطره ِ شیرین را هرگـــــز فراموش نمی کنــــم
.......