چند وقتی
میشد که برادر بزرگم از کارش دلسرد شده بود و سر این و
آن بهانه میگرفت و گاهی اوقات هم بدون دلیل، قهر میکرد
و تا میگفتیم کشمش دمی داره خلاص دگه پوز خوده به هوا
میگرفت و با کسی گپ نمیزد.
بلاخره
حوصله ی همگی ما از این کار های عجیب و غریب او سر
رفته و یکشب پدرم بعد از ساعتی مقدمه چینی، هر طوریکه
بود سر اصل مطلب رفته و دلیل این قهر کردنها و بهانه
گرفتن بر سر این و آن را از برادرم پرسید، برادرم او
به حساب خودش خجالت کشید و سرش را پائین گرفت. بعد از
آنکه نیم ساعتی با انگشتان دستش بازی کرد، سرش را بلند
کرده و گفت:
شما اصلاً
به مه توجه ندارین. حالی دگه نام خدا نظر نشم، کلان
شده ام و باید کمی بفکر زندگی من باشین دگه، آخه دو
هفته هر کاری میکنم که بلکم منظور و مقصد مه بفهمین
ولی متسفانه نفهمیدین...
پدرم
پرسید: حالی اصل گپه بزن که مقصد تو از ای کار ها چیه؟
برادرم کمی
سرخ و زرد شده و بعد لبخندی زده با لحن خاصی گفت:
آخه مایم
که بخیر بری مه کمی پا پیش بگذارین.
پدرم سوال
کرد: یعنی چه؟ چرا بری تو پای پیش بگذاریم؟
برادرم
گفت: مقصد مه اینه که پامه به یک جای بند کنید.
من پرسیدم:
تو بهوش خود هستی؟ چره پا تر بند کنیم؟ خدای نکرده تو
خو مرغ نیستی!
پدرم نگاهی
به مادرم کرده و نگهان هر دو به خنده افتادند از خنده
آنها متعجب شده و پرسیدم: به چی میخندین؟
گفتند: تو
بگذار که ما خنده ای خود را بکنیم باز می فهمی که
موضوع از چی قرار است.
من هم
مجبور شدم صبر کنم. چند دقیقه سپری شد، پدر و مادر و
برادرم همچنان میخندیدند که ناگهان پدرم به یکبارگی
سکوت کرد... لحظه ی مکث نموده و بعد خطاب به مادرم
گفت:
از
سر صبا مگری به فکر یک عروس باشی. از حرف پدرم دانستم
که منظور پدرم چه بوده است. مادرم که گویی منتظر چنین
حرفی بود، خوشحالی کنان گفت:
حالی دگه
مه می فهمم که به خواستگاری کی برم.
برادرم با
غرور فراوان خطاب به مادرم گفت:
یاد شما
نره نه نه که مه از بالا بالا ها گز میکنم!
مادرم
خواست حرفی بزند که در همان لحظه صاحب اختیار همه،
یعنی بی بی ام وارد اطاق گردیده و از پدرم پرسید:
به اینجه
چی خبر شده که مه بی اطلاع مانده یم؟
پدرم گفت
طبق معمول از یک هفته پیش یو تعریف کنم تیاره؟
بی بی ام
کناری نشسته و گفت: نی نه نه، مه مایم از اول قضیه بری
مه تعریف کنی، یعنی درست دو هفته قبل یو تا برسه به سر
اصل موضوع که امشب باشه.
با شنیدن
این حرف بی بی ام، من به اتفاق مادر و برادرم یکی پی
دیگری از اتاق خارج گردیدیم، چون میدانستیم که طبق
عادتش ساعتها در باره این موضوع جدید با پدرم وارد
مذاکره می شود و دور تا دور این مسله را مورد بررسی
قرار میدهد و الا آخر ... خلاصه ، فردا آن شب مادرم
برای رفتن به خواستگاری از منزل خارج گردید و این کار
را طبق معمول در هفت الی هشت روز به طور متواتر انجام
داد. خانواده عروس آنقدر برای جواب دادن به مادرم طفره
رفتن تا اینکه مادرم در راه رفت و آمد منزل شان، یک
جوره کفش را به کلی ساواند و آنوقت بود که آنها موافقت
کردند تا جواب منفی یا مثبت شانرا از طریق تیلفون برای
ما اعلام کنند.
روزایکه
قرار بود خانواده عروس به منزل ما تماس بگیرند از صبح
زود همه به خصوص برادرم بالاسر تیلفون خیمه زده نشسته
بودیم و با هر زنگی که بصدا می آمد همه دستپارچه شده و
سر برداشتن گوشی تیلفون با هم تعارف رد و بدل میکردیم
تا اینکه قرار براین شد که گوشی تیلفون را خود برادرم
بردارد.
لحظه ها به
کندی میگذشت ... مادرم با پطنوس از چای، پذیرایی از ما
را به عهده گرفته بود. برادرم که خیلی احساساتی شده
بود، گیلاس چای در دستش میلرزید و با دستان لرزان، عوض
یک دشلمه، پنج ، شش دشلمه را در دهان می انداخت، اما
دقیقه ای نمی گذشت که چون آسیاب برقی همه را جوئیده و
آرد می ساخت و در یک چشم برهم زدن همه را می بلعید و
باری دیگر دست لرزان اش قندانی تقریباً خالی از دشلمه
را مورد حمله قرار میداد.
چند دقیقه
ای دیگر هم گذشت و ما همه گی همچنان ساکت و آرام دور
تا دور تیلفون حلقه زده نشسته بودیم و به صدای کورچ
کورچ دشلمه هایکه برادرم با طرز عجیبی در حال خوردن
آنها بود، گوش فرا میدادیم در همان لحظات که تیلفون در
معاصره ما قرار داشت ناگهان زنگ تیلفون همه ای ما را
از جا تکان داد. برادرم با عجله گوشی تیلفون را برداشت
و ما هم کله های خود را نزدیک گوشی تیلفون بردیم تا
بدانیم که شخص تماس گیرینده چی کسی است. صدای پسر بچه
ای بگوش میرسید ... برادرم با او خیلی گرم و صمیمی
احوال پرسی کرد اطمینان حاصل کردیم که شخص تماس گیرنده
کسی نیست بجز خسربوره آینده برادرم، یعنی مراد گل.
صدای مراد
گل به گوش ما رسید که گفت:
پیر مه
گفتند که شما دلجمع باشین، کار شما بخیر تیار شده.
برادرم با
شنیدن این حرف، دیگر نگذاشت که پسرک به حرف هایش ادامه
دهد و خوشحالی کنان گفت:
راست میگی؟
وی قربان زبانت تو شم، برو خاطر جمع باش که شیرینی تر
میدم. ایتو خبر خوشی بری مه دادی که تا زنده باشم ای
نیکی تور فراموش نمی کنم.
برادرم بعد
از گذاشتن گوشی تیلفون، با خرسندی زیاد گفت:
انی مه هم
بلاخره داماد شدم !!
بی بی ام
که تا آن لحظه ساکت نشسته بود به حرف آمده و گفت:
وی الهی
شکر نه نه زنده استم و عروسی تور بخیر می بینم.
برادرم به
عنوان احترام جلو رفته و اول دستان بی بی ام را که به
طرفش دراز شده بود بوسید و به تعغیب آن بطرف دستان
پدرم هجوم برد و بعد از چند دقیقه بغل کشی و حرفهای
تعارف آمیز، بطرف مادرم رفته و دستان او را نیز به
عنوان احترام بوسید. مادرم نگاه اش را به پسرش دوخته و
گفت:
الهی به دل
مه بشی نه نه، ایشته از هم حالی چهره دامادی انداختی
... مگری بتو کمی سپنج بدود کنم که نظر نشی.
پدرم گفت:
از حالی
دگه باید کمر خوده بری مصارف ایکه در انتظار ما هست،
بسته کنیم.
مادرم گفت:
بی از او ما خو از دگه دوست و آشنا ها کدام کمی
نداریم، باید همیطور مجلسی بگیریم که همه ار تعجب دست
به دندان بمانند.
پدرم گفت:
ایتو که تو میگی مگری که هر چه پول داریم مصرف بشه و
شاید نوبت به وسایل خانه هم برسه.
مادرم
غریده که:
فرقی
نمیکنه، مقصد کار بشه که بعد از ختم عروسی به پشت سر
ما گپ زیادی نزنند، باید همه جا تعریف از عروسی بچه ما
باشه...
پدرم سوال
کرد: میگم زن ! بیا که همی حالی لست نفر های خبری خوده
نوشته کنیم.
مادرم
موافقت نموده و گفت:
خود داماد
بره و کتابچه و قلم بیاره.
برادرم
برای آوردن کتابچه و قلم از جا برخاست اما در همان
لحظه صدای زنگ دروازه بلند گردید. او هم تصمیم گرفت
اول دروازه را باز کند. وقتی دروازه را گشود، صدای
احوال پرسی اش بگوش میرسید و به دنبال آن دیدیم که
خودش بطرف خانه آمد خطاب به پدرم گفت:
مراد گل
آمده میگه که با شما کار داره.
پدرم با
عجله از جا بلند شده و داخل حویلی رفت. مراد گل بعد از
احوال پرسی گفت:
خاطری
تیلفون ما امروز خراب بود آقا مه گفتند که...
پدرم حرف
او را قطع کرده و گفت:
ای بابا
موضویکه باید بگی خو اونه یک ساعت قبل از طریق تیلفون
بگفتی دگه حالی چرا خوده به زحمت انداختی؟
مراد گل با
تعجب گفت:
مه کی به
خانه شما تیلفون کردم؟
برادرم
گفت: باز خوده به او راه میزنی؟
مراد گل
گفت: نه بابا، آخه گفتم که چون تیلفون ما خراب بود
آمدم بگم که ...
پدرم باز
هم حرف او را قطع کرده و گفت: حتماً بسر مسله ای پیشکش
تشویش دارند؟ ما خو گفتیم بابا هر مبلغی که اونا
بفرمایند ما قبول داریم.
مراد گل
گفت: نی ای گپ هم نیه، آخه آقا مه گفتند که ...
برادرم
گفت:
ها البت
گفتند که چند رقم مجلس بگیریم، خوب ای که گپی نیه هر
چه بگند درسته می پذیریم.
مراد گل که
میدید اجازه صحبت کردن به او داده نمی شود عصبانی شده
و با صدای بلندی گفت:
یک کلمه
بگم شما ره بی غم کنم. آقا مه گفتند که اصلاً قصد دختر
عروس کردن ندارند، همین و بس!
پدر و
برادرم با تعجب به همدیگر نگاه کرده و بعد برادرم از
مراد گل پرسید:
تو بخانه
ما تیلفون نکردی؟
وی جواب
داد: نی، شما کی میگذارین که مه ازم اول گپ خوده بزنم.
برادرم به فکر فرو رفت ... پدرم خنده کنان نزدیکش رفته
و گفت:
غم نخور،
حتماً مراد جان با تو شوخی کرده.
برادرم
گفت: حالی فهمیدم.
پدرم با
خوشحالی گفت: آه خوب شد که فهمیدی مراد جان شوخی کرده.
برادرم
گفت: نی، مه ای ره فهمیدم که شخص تماس گیرنده کسی
نبوده بجز از پسر سرکارگر دوکان ما که از تمام شدن کار
بنایی دوکان ما مطلع ساخته است.