انتخاب تخلص

از كودكي آرزو داشتم كه وقتي بزرگ شوم، براي خودم يك تخلص زيبا و پُر معنا انتخاب می کنم و تخلص من بايد از جنس كلماتي باشد كه به ادامـــهء آن كلمهء {{صاحب}} گنجانيده شده بتواند، چون مي ديدم كه در آن زمان ‌آدم هاي بزرگ را فلان صاحب و بهمان صاحب صدا مي كردند.

از آن جا که مكتب را نتوانستم تمام كنم، هم چنان کم سواد باقي ماندم و به كسب و كار پدري خود (خياطي) مشغول شدم. وقتي مطمین شدم كه در كار خود استاد شده ام و حالا مي توانم از عهدهء كار ها برايم، تصميم گرفتم كه يك دكان مستقل باز كنم.

وقتي كه اين تصميم قطعي شد، نياز احساس کردم تا به دكان لوحه بنويسم،كارت ملاقات چاپ نمايم وضمناً مهر و تاپه بسازم. همين بود كه تخلص براي من اهميتي خاصي پيدا كرد.

ابتدا به فرهنگ عميد كـله كشك كردم و پس از بوي بويك زياد كلمهء «روحاني» را برگزيدم و شدم {{خليفه قربان روحاني}}.

هنوز در چاپ و تكثير وسايل مورد نياز اقدام نكرده بودم كه عقل به سراغم آمد و با خود گفتم:

- بچهء ننه، همين جنجال هاي موجود كم نيست كــه تو هم براي بشريت درد سر خلق مي كني؟ ببين بين كشور ما و كشور همسايه (ايـران) چقـدر جنجـال است كه مـولانا جلال الدين از بلخ است يا از قونيه؟ سيد جمال الدين، اسدآبادي است يا افغـــاني؟ دقيقي از طوس است يا از بلخ؟ مجموع اين همه اختلافات از نداشتن يك تخلص مشخص اين افراد است كه امروز چنين مشكلات را به بار آورده است.

شنيده بودم كه همين بزرگان اگر گاهي سفري به يكي از كشور هاي ديگر كرده باشند، حـــالا همان كشور مدعي است كه آن مرد از پدر و پدر كلان و از مادر و مادر كلان از آن کشور است.

روي همين هدف، تصميم گرفتم كه هرگـــز از قلمرو افغانستان پاي بيرون ننهم و سفر را بر خويش حرام ساختم.

با خود جدي تصميم گرفتم قبل از اين كه بعد از در گذشت من ميان دو كشور و دو قوم كشيده گي پيدا شود، بايد از همين حالا خودم كار را درست نمايم.

به فكر انتخاب يك تخلص نسبتاً محلي شدم. ابتدا كلمهء خراساني در كله ام خُرناس كشيد. بعد ديدم كه همين حد و حدود خراسان هم چندان مشخص نيست، از خير اين یکی هم گذشتم.

سر انجام كلمهء {{ افغاني }} را قاپيدم و شدم {{ خليفه قربان افغاني}}.

ديري نگذشته بود كه تحولي در افغانستان پديدار شد و حكومت جديد پيروز گرديد. در پي آن در شهر ها جنگ هاي ميان قومي شروع شدند و افغانستان با همين تن لاغرش چند پـــــارچه گشت. اين موضوع نگراني شديدی در ذهن من خلق كرد و فكر كردم اگر وضع چنين پيش برود، باز هم يك روز نه يك روز، به خاطر محل و تاريخ تولد، تعلقات قـــومي، تاريخ وفات و ديگر گوشه هاي مبهم زنده گي من چند پير و جوان كشته و چند زن ديگر بيوه خــــواهند شد. پس به اين باور رسيدم كه اصلاً بايد يك تخلص منطقه يي براي خود بر گزينم.

از اين كه مزاري الاصل بودم و خون نافم هم درهمين شهـــر ريخته بود و ملا نيز در اين شهر در گوشم اذان داده بود، شدم {{خليفه قربان مزاري}}.

هنوز از رفت و آمد به مطبعه و لوحه نويسي ها فارغ نشده بودم كه جنگ ها سركنده و پاچه كنده به مزار شريف فرا رسيدند و كوچه جنگي در مزار شريف شروع شد.

باز هزاران تشويش را شيطان در دلم پارك كرد و مرا به وسوسه انداخت، زيرا در كوچه ها مي پرسيدند كه از كدام كــوچه و ناحيه هستي. چون دُم و دوام قضيه را طولاني ديدم؛ به اين نتيجه رسيدم كه چه عيبي دارد تا در ادامهء {{خليفه قربان مزاري}}، نام كوچهء خود را نيز اضافه كنم تا هيچ ابهامي در زنده گينامه و كار نامهء من باقي نماند. همين بود كــه نام مكمل من {{خليفه قربان مزاري كـــوچهء مرغ فــــروشي گي}} شد.

اساساً بايد اعتراف كنـــــم كه من در انتخـاب تخلص طالع ندارم، تازه كمي خاطرم آرام شده بود كه درکوچهء ما هم قومــاندان ها و گروه هاي مختلف پيدا شدند و خانه جنگي آغاز گرديد، چون من واقعاً يك آدم حسابي هستم و نمي خواهم هيچ مسأله يي در تاريكي قـــــرار داشته باشد، همين بود كه بعد از نامم يك قوس باز كردم و نوشتم: خليفه قربان ‌(مزاري، كوچهءمرغ فروشي گي، مسجد دومي، كوچهء اولي، دست راستي، خانهء چهارمي، داخل حويلي، اتاق گنبدي، سايه رخ نيمه آفتابي).

 

از شفیق پیام

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved