انفجار بی صدا

 

سرو صداي بيش از حد رسانه ها مرا وا داشت تا شهر پشاور را به قصد کابل ترک بگويم و با خود گفتم: "به شهر خود روم و شهريار خود باشم"، چون شنيده بودم كه کابل گُل و گــــلزار شده و از آسمانش دالر مي بارد و مشکلات امنيتي و اقتصادي هم کاملاً رفع شده است.

در مسير راه، برگشت خودم را با دلايل متعددي توجيه مي کردم و گاهي شعرها و شعارهايي را در آسياب زبانم خرد مي کردم؛ چنان كه دو سه بار در اثر تكان هاي شديد و سنگ هاي جاده ـ که موتر ما به آن اصابت مي کرد ـ زبان و لبم را زخمي کردم. به هر حال با خود گفتم كه در راه وطن اگر سر هم برود کم است.

سر انجام به کابل پياده شدم و بيگانه وار اين بَر و آن بَر نگاه مي کردم. آخر پس از خيلي سال ها به اين شهر آمده بودم.

 سير و تفرج بدون قيد و شرط جرأت گشت و گذار را در من تقويت مي كرد، چون ديگر در اين جا مشکل }}شناختي کارت{{ و }}شناختي پاس{{ و صداي پوليس پاکستان که صدا مي زد: "اي مهاجره"، نبود. راحت قدم مي زدم و مغازه هاي مجلل را با خريداران ملي و بين المللي شان نگاه مي کردم.

در امتداد مغازه ها آب معدني توجهم را جلب کرد. ديدم که تقريباً در دست بسياري از مردم يك بوتل آب معدني است، فوراً نرخ آن را از يک دکان پرسيدم. ديدم چندان گران نيست و مي شود چند بوتل از آن خريد. به هر ترتيب که بود، تصميم گرفتم چنــد بوتل آب معدني بخرم و آهسته آهسته آن را سر بکشم. آب معدني چند مسأله را تحت پوشش قرار مي داد، يکي اين که آن مثل قديمي }}خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو!{{ مراعات مي گرديد، از جانبي هم ممکن بود با بعضي از دوستان قديمي مواجه شوم و داشتن يک بوتل آب معدني در دست خالي از حيثيت نبود و در نهايت هم رفع تشنه گي ميشد.

آب معدني را خريدم و لحظاتي بعد متوجه شدم که همانند گذشته ها که دست هاي مان به گرداندن دانه هاي تسبيح عادت کرده بودند، حالا به داشتن يک بــوتل آب معدني عادت کرده اند، همين بود که ديگران را نيز حق به جانب دانستم.

آهسته آهسته متوجه شـــدم که ظرفيت مثانه و گرده ها رو به اختتام است، فوراً به فكر يافتن يك راه حــــل شدم.

در اول اين مسأله چندان جدي به نظر نمي آمد؛ چون كه در سال هاي مهاجرت عادت کرده بودند که درهر کجايي که دلمان بخواهد رفع حاجت کنيم؛ چون تنها در اين زمينه در پاکستان کاملاً آزادي بيان وجود داشت و در هر جايي که ميخواستي ميتوانستي حتّا با تيراژ بلند رفع حاجت کني به ويژه رفع حاجت کوچک ـ که اصلاً مي توان آن را رفع حجت گفت ـ معضله يي نداشت.

لحظاتي به تغييرات و تحـــولات کابل مشغول شـــــدم و اين موضوع را فراموش کردم. ناگهان حمله شديدي به من هُشدار داد تا موضوع را جدي بگيرم. اين سو و آن سو نگاه کردم. هيچ روزنۀ اميدي به چشم نمي خورد. البته زمينهء رفع حاجت از لحــاظ نظافت در هر جايي از شهر ممکن بود؛ تنها چيزي که مانع اين کار مي شد تراکم بيش از حد مردم بود.

ديگر توان نبود. چندين بار تصميم گــرفتم و بند تنبانم را نيمه باز کردم؛ اما زمينه طوري بود که يک گرهء ديگر در بند تنبانم مي افزودم.

جاده هاي زيادي را پيمودم؛ نه تشناب بــــود و نه زمينهء صحرايي. ناگزير از جاده هاي عمومي به سوي کوچه هاي فرعي راه کشيدم. از اين کوچه به آن کوچه و از خــــامه به پخته. سر انجام يک کوچهء نسبتاً خلوت را گير آوردم. زير سايهء يک درخت را انتخــــــاب کردم و مسير غروب آفتاب را از روي حدسيات تعيين کردم که مبادا مرتکب کدام گناهي شوم.

مشغول گشودن گره هاي بند تنبانم شــــــدم كه تعداد شان افزون از بيست کور گره ـ مانند سرنوشت کشور مان ـ شده بود.

گره ها گشوده شدند و راحت کنارهء جوي نشستم. ناگهان ضربهء شديد يک آلهء آهنين را بر شانه ام احساس کردم. خيلي ضربهء دردناک بود. به مشکــــل سرم را به عقب چرخاندم. چند سرباز با اسلحه در عقبم ايستاده بودند. به محض اين که چشمانم به چشمان شان افتادند، به دشنام دادن شروع کردند:

ـ پـــــدر لعنت، بي پدر، ماين گور ميکني؟

چون اصطلاح }}ماين گور کردن{{ در گــــذشته ميان مردم به رفع حاجت کلان در روي جاده ها، گلدان ها و پارک ها اطلاق مي شد، فکر کردم که ميگويند }}قضاي حاجت{{ کلانت را به روي جاده مي کني، فــــوراً گفتم:

ـ ني آمـــــــر صاحب، خردش است.

هنوز آخـــــرين کلمات جمله ام ادا نشده بود که شروع کردند:

ـ تروريست بي شرف! ماين، ماين است؛ خورد و بزرگ ندارد، }}القاعده{{ }}تروريست بين المللي{{ حـــــــالا همرايت کار داريم.

 يک کلمهء ديگر هــــم نتوانستم بر زبان آورم، چون بسيار سريع اول دهانم و به دنبال آن چشمان و دست هايم را بستند و در داخل موتر انداختند.

در ميان موتر متوجه شدم که در همين گيرو دار تنبانم را تَر کــــرده ام. هنگامي كه اين مسأله توجه آنان را جلب کرد، محور اصلي بحث شد و با يک ديگر مي گفتند:

ـ چندان خطرناک نيست، معلوم مـــي شود که انتحاري نيست. از همين افراد دست دوم و سوم است، کسي که قصد حمله انتحاري داشته باشد تنبان خودش را تََر نمي کند.

دست و پا بسته و دهان بسته مــــرا در يک اتاق کوچک انداختند و دروازه را بستند.

چندين ساعت بعد صداي پاي شنيده شد و دروازه باز گرديد.

همين كه وارد اتاق شدند، بوي موجود در اتاق توجه همۀ شان را جلب کرد و پيرامون بوي تبصره ها شروع گــــــــرديد.

يکي ميگفت كه همين اتاق سايه رُخ است و شايد بوي نم باشد. ديگري ميگفت خيلي دير است که بندي سياسي نداشته ايم و دروازهء اين اتاق باز نشده است، شايد همين علت بوده باشد.

در حـــــــدود يک ساعت دربارۀ بوي بحث شد.

پس از آن دست، پاي و دهان مرا باز كردند وتحقيقات را آغاز نمودند، پس از ساعت ها بازجويي بي گناه ثابت شدم و دستور دادند تا مرا آزاد سازند. در اين هنگام رو به مسؤول شان کردم و گفتم:

ـ آمر صاحب، شما در مورد بوي بحث مي کرديد. به خاطر بسته بودن دهان، دست ها و پاهايم و نبودن تشناب ماين کلان من در داخل تنبانم منفجر شده است. تشويش نکنيد. همين که من از اتاق خارج شوم بوي هم گُم مي شود.

 

از شفیق پیام

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved