تازه از سرکار برگشته بودم. وارد حویلی که شدم متوجه
گردیدم که کسی در حال ناله کردن است. من وارخطا شده و
با گامهای سریع بطرف خانه دویدم، پشت درخانه که رسیدم
صدای پــدرم را تشخیص دادم که در حال ناله کردن بود.
با عجله وارد خانه شده و بعد از گفتن سلام پرسیدم:
چکار شده که نــــاله می کنین؟
پدرم همینکه چشمش به من افتاد از ناله کردن دست
برداشته و گفت:
خوب شد که آمدی ، به داخل کوچه خو کسی نبود؟
مه گفتم: نی نبود، چری چه گپ شده ؟
پدرم با لحن خــــاصی گفت: چپ کن، آهستـــه گپ بزن،
چرا که امروز قراره صاحبخانه ما اینجا بیــــایه....
من گفتم: خوب بیایه، ای که گپی نیه چــــری شما
ناراحتین؟
پدرم با نگاه های تنــدش طرف من دیده و گفت:
ها بی عقل! ایشته ناراحت نباشم؟ آخه نمی فهمی که دو سه
ماه میشه که کرایه خانه ندادم؟
مه گفتم: خوب بریو میگیم که چند روز دگه هم صبر کنه
فعلاً پول نداریم.
پدرم سرش را با افسوس تکان داد و گفت:
راست گفته اند کـــــه تا گوساله گاو شوه دل صاحب یو
او شـوه. هه دیوانه! مرتکه آمن ضامن مــا خـــو نیه،
پول خوده مایه که ما هم نداریم بدیم.
مـه پرسیدم: تا چند لحظه پیش خـو ناله های درد ناک شما
کوچه ره ورداشته بود، حالی چه شد که هر چه قوت دارین
به زبان شمانه و از آه و ناله چند لحظه پیش هم هیچ
خبری نیه ...
پدرم صدایش را پائین آورده و گفت:
مخو گفتم که تو هـــوشیار نمیشی، تـو نمی فهمی که
بگفته مادر تو مر بلا نمیزنه؟ صد نفره تشنه به لب دریا
میبرم پس میارم، آخه گپ اصلی دگه جایه.
پرسیدم : یعنی چی ؟
پدرم گفت: امــــروز وقتی صاحب خانه اینجه آمد، مـــه
خوده به مریضی میزنم و پشت سر هم ناله میکنم، تا دل او
به حال مه بسوزه و فعلاً از گرفتن کرایه خانه صرف نظر
کنه.
در همان لحظه مـــادرم در حالیکه دستمال گل شفتالوی در
دست داشت وارد خـــانه گردید. پدرم با دیدن او گفت:
بیاوردی دستماله؟ خوب زودتر بیا و دستماله به سرمه
بسته کن که حالی هر جا باشه پیدا میشه.
مادرم دست بکار شده و دستمال گل شفتالو را محکم به سر
پدرم بسته کرد. من با دیدن صورت پدرم که با بستن آن
دستمال به سر خنده آور شده بود خنده کنان گفتم:
حالی دگه مثلی اینکه شلغمه که دو نصف کنین همرنگ بی بی
خدا بیامورز مه شدین.
پدرم با شنیدن این حرف من ناراحت شده و گفت:
روبــای تموسی! اگه بی بی تو مثل مـــه مقبول میبود
که بابو خدا بیامورز تو به سریو سه تا امباق نمی آورد.
من از جا بلند شده و گفتم: بهر حال ، مه دگه میرم.
پدرم با فرمانش مرا بر جا میخکوب کرده و گفت:
کجا بخیر هه؟ صبر کو .... بیا برو خودی مادر خود ایطرف
او طرفه بگـــرد و هر چه بوتل خالی شربت و پوش خالی
ادویه پیدا کن و بیار بالا سر مه بگذار تا مریضی مه
بیشتر اعتبار پیدا کنه.
مادرم مرا صدا زده و گفت: بچه مه! بیا بدو نه نه که
چهار طرفه بپالیم و امر آقا تور بجا کنیم.
در ظرف چند دقیقه من و مادرم یک خریطه پوش خالی دوا و
چندین بوتل خالی شربت را پیدا کرده و بالای سر پدرم
گذاشتیم. پدرم همانطوریکه خودش را آمــاده میکرد تا
نقش شخص مریضی را بازی کند خطاب بمن گفت:
هه بچه ! ای رقم نشه که آبرو مه ببری، فقط هرچه که
میگم تو هم تائید کن.
من با تکان سر، جواب مثبت دادم. پدرم تـــــا خواست
توصیه هـــای دیگری هم بمن بکند که صدای دروازه چشمان
همــــه ی ما را گرد ساخت. پدرم با عجله و با یک جهش
ورزشی خودش را روی تشک رسانیده و زیر لحاف خزید. من
برای گشودن دروازه براه افتادم و از بس تحت تاثیر
حــرکات و ـحرفهای پدرم قرار گرفته بودم، تـرس از
صاحبخانه برمن دست انداخته بود .... هنگام روبرو شدن
با او ، دست و پایم بر اثر لرزش زیاد، به حرکاتی غیر
عادی شروع نموده و مرا به یاد رقص بندری انـــداخت.
زبانم بند آمده بود چنانکه احوال پرسی نکردم؛ کاکا
محمود صاحبخانه ی ما از من سوال کرد:
آغا تو بخـــانه هست؟
با لکنت زبان گفتم: ها .... بببلی ... مچم .... یعنی
فکر کنم بخانه باشن .....!
صاحبخانه با تعارف ســاختگی من وارد حویلی گردید. به
اتفاق هم به طرف اتاق پدرم به راه افتادیم. پدرم
همینکه متوجه شد ما در حال آمـدن به آنطرف هستیم، شروع
به نالیدن کرد. صاحبخانه وارد اتاق شد و با تعجب
پـــدرم را روی بستر دیـــــد، بعد از احوال پرسی که
تقریباً پدرم با اشاره ابرو انجام داد، کاکا محمود
پرسید:
خدا بد نده ! چکار شده ؟
پدرم در حالیکه وانمود میکرد که از بیحالی توان گپ زدن
را هم ندارد نفس سوخته گفت:
ای برار جــــو! یک هفته میشه افتاده یم، نی نــــان
خورده میتوانم و نـــــی هم از جــای خود تکان خورده
می توانم.
زیر چشمی نگاهی به چهره حق بجانب پدرم نموده و با خود
گفتم بلی امروز چاشت مه بودم که دو پشقاب برنج و دو تا
نان خانه و سه روی هندوانه را در ظرف نیم ساعت نوش جان
کردم.
کاکا محمود با لحن تاثر باری گفت: یعنی اینقدر مریض
هستین؟
پدرم با دست اشاره کرد که از بس ضعف و بیحالی دارد نمی
تواند حرف بزند و بقیه صحبت ها بمن واگذار کرد. کاکا
محمود بطرف من نگریسته و منتظر جواب ماند. من این پا و
آن پا کرده گفتم:
والا تا دیروز سسسالمممم بودند، اما ....
ناگهان پدرم با فریادش حرفم را قطع کرده و گفت: بچه بی
عقل نادان! مه کی دیروز تیار بودم؟ مخو یک هفته میشه
که از خورد و خوراک بفتادم ...
کاکا محمود با تعجب به پدرم نگاه کرده و گفت:
شما که بیحال بودین و گپ زده نمی توانستین ! ایشته شد
که حالی داد و بیداد می کنین؟
پدرم که متوجه اشتباهش شده بود، بار دیگر حالت یک شخص
بیمار را بخود گرفته و گفت:
از دست ای بچه به مریضی خود هم نمی فهمم.
کاکا محمود با لبخندی برلب گفت:
تو گفتی که یک هفته بجــــا افتاده ای و جای هم نرفته
و چیزی هم نخورده ای! اما مخو همی دیشب تور به خانه
رحیم سیاه به ختم قرآن دیدم که به بلند خانه پهلوی
حـــاجی سمیع خان شیشته و مصروف نان خوردن بودی و نام
خدا همینطور با اشتها نان میخوردی که مره هم به اشتها
آوردی. هرچه هم که سر ریز آوردند دست از دست شان
قاپیده و لقمه کش کردی.
پدرم با شنیدن این حرفها، ناگهان از جا پریده و پرسید:
تو هم همونجا بودی؟
صاحبخانه گفت: بلی مه هم اونجه بودم، پس براستی بوده
که میگویند دروغگو حافظه ندارد. مه از این که تو پول
کرایه خانه خوده ندادی ناراحت نشدم، ولی از اینکه به
مه ایتو دروغ شاخ دار گفتی خیلی ناراحت شدم. پس کوشش
کن که همیشه این عادت ناپسنده از خود دور کنی تا هم در
پیش مردم و هم در پیش وجدان خود شرمنده و خجل نباشی
.....