در یکی از شبهای زمستان من و خانواده ام در خواب نازی
فرو رفته بودیم که ناگهان بنده از صدای افتادن کاسه،
یک تکان خورده و از خواب بیدار شده با صدای بلندی
پرسیدم :
کی بود ؟
جوابی نشنیدم، ولی در عوض از شنیدن صدای خش و خش ، ترس
عجیبی بوجودم چنگ زد ، با صدای لرزانی مادرم را خطاب
قرار داده و گفتم :
نه نه .... ها نه نه! وخی که بخیالم کدام کسی بخانه ما
آمده !!
مادرم صورتش را از جانب من برگردانیده و در همان حال
گفت :
ها بخاکی که آمده، خو وخی برو بریو چای بیار ....
من با تعجب گفتم : چه میگین شما ؟ ای خو مهمان نیه ؟
نه نه جان بخیالم که دزده ، دزد !! ...
نخیر ، گپ زدن فایده نداشت چونکه صدای خر و پف مادرم
چون صدای طیاره ای جت مغزم را به جنب و جوش وا داشته
بود. در همان لحظه صدای باز و بسته شدن دروازه دهلیز
مرا متوجه آمدن شخصی بداخل خانه گردانید. نمیدانم چطور
توانستم از جا بلند شده و بطرف برادرم که در کناری از
دنیا بیخبر خوابیده بود رفتم و دست لرزانم را روی شانه
اش گذاشته و گفتم :
رمضان علی ! وخی برار دزد آمده !
جوابی نداد، بار دیگر حرفم را تکرار کردم، باز هم
جوابی نداد. منکه عصبانی شده بودم گفتم :
نه دگه ، ایتو نمیشه، مثلیکه تو به ای آسانیها خیال
بیدار شدنه نداری، پس انی حالک نگاه کن دگه.
با اینحرف دستم بطرف بازویش رفته و با اجازه، یک چوچنگ
محکمی ازم دست یو گرفتم که دو قد از جا پریده و فریاد
زنان گفت :
آخ نه نه ! بخیالم که مره عقرب نیش زد .....
با عجله گفتم : عقرب بکجا بود ؟ آخه دزد آمده!
برادرم با چشمان خواب آلود ، دو باره سرش را روی بالشت
گذاشته و گفت:
ها مه چکار کنم که دزد آمده ؟ کلان خانه خو مه نیستم،
اونی برو آقا مه بیدار کن که از او پذیرایی کنه .
تا خواستم حرفی بزنم که دیدم برادرم خیلی زود بطور
موقت از دنیا رفته است. با بیحوصلگی سراغ پدرم رفته و
هر طوری که بود او را نیز از خواب بیدار نمودم، اما
بدبختانه همانشب پدرم کمی بیمار بود و پشت سرهم هذیان
سرایی میکرد. وقتی به او گفتم که دزد آمده، خیلی بی
تفاوت گفت :
چری ای گپه بری مه میزنی؟ خو برو به برادر خو بگو که
دره بریو واکنه و اوره به مهانخانه ببره......
دیدم نه والا مثل اینکه هیچکدام از اعضای فامیل ام
بدرستی نفهمیده اند که دزد آمده است. در همین افکار
بودم که صدای بلند افتادن و برخورد شیی به زمین چنان
مرا ترساند که از ترس عقب عقب رفته و بدیوار خانه
رسیدم. از آنجا هم که نمیشد دورشده و فرار کرد، پس
بناچار همانجا در کنج دیوار ایستادم. هر لحظه احساس
میکردم چند نفر در حال جمع آوری وسایل اطاقهای منزل ما
میباشند. صدای خرش و خرش و ترق وتروق لحظه ی قطع
نمیشد. منکه از ترس جرئت حرکت نداشتم، برای بیدار
نمودن اعضای خانواده ام فکری به نظرم رسید. بعد از آن
با تمام ترسی که در وجودم بود، یک جیغ بلند و بالای
کشیدم که تمام اعضای خانواده ام خواب یکماهه از
چشمانشان رخت بست. همگی بطرف من دویده و پرسیدند: چه
شد ؟ چکار شد ؟ کوخ کلخی توره بکند !
من گفتم : کاشکی کوخ کلخی مره میکند و ای اتفاق نمی
افتاد !
برادرم متعجبانه گفت : کدام اتفاق ؟
گفتم : آخه دزد آمده !! میفهمی ؟
اینبار خانواده ام به مجرد شنیدن نام تبرک کرده دزد،
همه با هم چنان فریادی وحشتناکی سر دادند که از ترس
خوده بزیر لحاف پنهان کردم. مادرم لحافته از سرم
برداشت و گفت :
دزد بکجایه ها ؟ تو که دل ما ره بترقاندی ؟
من گفتم : ازیکساعت ای ترق و تروقه نه نه ، فکر کنم هر
چه داشتیم جمع کرده باشه .
پدرم گفت : بلا به رد مال و آل ، حالی خود ما را نکشند
؟
مادرم گفت : ایشته بلا به رد مال ها ، آخه هر کدامه با
هزار و یک رقم بدبختی بدست آوردیم تا به پیش سر و سیال
سر ما بلند باشه، ای تو چی میگی؟
در همان لحظه بار دیگر چند رقم صدای عجیب و غریب
برخواست که بر حرفهای من مهر تائید زد. برادرم با عجله
بطرفی دویده و گفت :
شما صبر کنین که برقه روشن کنم.
پدرم خطاب به او گفت: برق بکجا بود؟ تو به عمر بابا خو
برقه بدیدی؟ بگو برق ایشته چیزیه، هه؟
برادرم گفت: مخو میگم که آقها مه هذیان میگه، آخه میشه
که مه برقه ندیده باشم؟ لاقل به خانه همسایه ها که
حتماً دیدم.
مادرم گفت: بیا خیره چراغ دستی ره روشن می کنیم.
مادرم با گفتن اینحرف ، چراغ دستی که به وزن ترازو
چهار کیلو وزن داشت برداشته و مصروف روشن کردن آن
گردید.اما نور چراغ دستی بر اثر ضعیف بودن باطری هایش
نور شمع را شرمنده داشت، حیران بودیم چکار کنیم،
بلاخره برادرم همه ای ما را کناری دعوت نموده و در
حالیکه کارد ناخن گیر را بما نشان میداد غرید که :
هیچ غم نخورین ، اینه با همی کارد یکی از دزد ها زنده
نمیگذارم.
مادرم با عجله گفت: وی نه نه ! هوش کنی نری که توره
میکشن !!
برادرم با غرور فراوانی گفت: مه از تنها چیزی که نمی
ترسم مرگه، البته اگر در حد گپ زدن باشه ....
پدرم خطاب به برادرم گفت: نرو هه بچه ! مخو غم مردن
توره ندارم، بخاکی یک بار خور زیادی کم میشه، لاکن مه
غم فاتحه و فاتحه داری توره دارم که حالی هزار و چند
رقم مصرف داره، حتی از مصارف یک عروسی هم بیشتر.
مادر اعتراض کنان گفت: زبان خور بخیر وا کن هه مرتکه!
اگه به مردن باشه که تو مقدم تری نه او .....
برادرم گفت : خیره نه نه، آقا مه حال یو خوب نیه و هر
چه که میگه بدل نگیر. حالی شما هم زیاد نگران نباشین ،
مه صحیح و سالم پس میایم.
مادرم گفت: نرو بره جو ! مه دلمه نا آرامه .....
برادرم چون قهرمانیکه بجنگ دشمنی برود گفت : نی مادر ،
مگری مره بحیل کنی ، مه رفتم .
پدرم گفت : میگم راستی خوب شد نام هله بردی ، چند وقت
میشه که ما چای هیل دار نخوردیم، مگری صبا یک سه چهار
کیلو هیل بخرم بخیر.
برادرم در حال رفتن خطاب به مادرم گفت:
تو فعلاً به غم آقا مه باش که کم کم حال یو هی بدتر
شده میره، مه خودم بکار خود بهتر می فهمم، حالی نگاه
کن دستگیر کردنه!
او بعد از اینحرف بطرف همان اطاقی رفت که سر و صدا ها
از آنجا بگوش میرسید. وقتی مقابل دروازه رسید چون یک
پولیس حرفوی با لگد دروازه را باز کرده و بداخل اتاق
شیرجه رفت. چند لحظه بعد صدای فریادش بلند گردید و در
همان حال میگفت:
بیائین که دزده دستگیر کردم! ... باور کنین که از م
موهایو گرفتم که پدرم همانطوریکه بطرف اتاق می دوید
گفت:
آفرین بچیم ، اوره محمکم نگه دار تا مه آمده و او را
طناب پیچ کنم.
همگی دوان دوان بطرف اتاق مذکور رفتیم، در همان لحظه
صدای عجیبی بگوش ما رسید، برادرم بخاطر دلداری ما گفت:
به صدایو توجه نکنین، او بخاطریکه خوده نجات بده از هر
رقم نیرنگی استفاده میکنه.
مادرم خیلی زود وارد اتاق گردیده و خطاب به برادرم
گفت:
قربان بچه با جرئت خو بشم الهی که توانست یک دزده
دستگیر کنه صبا بخیر سرو کله نطاقهای رادیو تلویزیون
پیدا میشه که خودی بچه مه مصاحبه کنن.
در تاریکی اتاق من و پدرم نیز وارد اتاق گردیدیم که
ناگهان در همان لحظه برق رفته بخانه ی ما برگشت. در
زیر روشنایی برق، ما با چشمان از حدقه بیرون زده خود
برادرم را دیدیم که یک گوسفند بیچاره را محکم در بغل
گرفته بود و میگفت:
بدوین .... ، زود باشین که دزد فرار نکنه !!...
پدرم که معلوم میشد حالش بهتر شده است جلو رفته و گفت:
گوسفند یله ده ! مخو همیشه میگفتم که تو از دوران طفلی
تنها چیزی که واقعاً کمبود داری ، عقله .
برادرم ناباوارنه به گوسفند زیر دستانش که حالا پی در
پی فریاد از گلو بیرون میداد نگریسته و گفت:
باور کنین که تا همی چند لحظه پیش آدمی بود !
مادرم با وحشت زیاد گفت: واویلا نه نه ، نکنه ای مار
دوزما باشه ، آخه اونا همینطور تغیر شکل میدن.
پدرم اعتراض کنان گفت: ماردوزما بکجا بود؟ مگری تو رو
خوده با آئینه نگاه کنی که ماردوزما ببینی! آخه ای
گوسفند میرزا سفره که از دیروز او بیچاره خوده از
اعلان کرده بکشت. میگن وقتی دید که به ای اعلان ها
تلویزیونی نمیشه، بلاخره از طریق اینترنیت بدنبال
گوسفند خو میگشته، ای نگی که گوسفند مادر مرده او
بخانه ما آمده بوده ......