دموکراسی

 

چندي قبل در اثر ترنگ و پرنگ رسانه ها، زنان مدعي حقوق مساوي با ما شدند.

همه روزه در گوش ما پُف مي كردند كه  (( حق ما را بدهيد ))، ديگر زمان و زمانهء مردكه سالاري از بين رفته؛ حالا عصر عصر دموكراسي است و بايد زنان از چار چوب خانه بيرون خيز بزنند و دست در دست مردان ـ مي بخشيد دوشا دوش مردان ـ كار كنند.

هر قدر فكر مي كردم كه براي عيالداري يك مصروفيت سالم پيدا نمايم، موفق نمي شدم؛ زيرا بيچاره نه سواد داشت و نه كدام كمال ديگري از قبيل خياطي، گلدوزي و....

نمي توانستم او را با خود به دوكان ببرم؛ زيرا تا هنوز در شهر ما چنان دموكراسي نيامده بود كه كسي خانمش را به دكان ببرد و مشتركا ًبا هم كار كنند. همين بود كه سر انجام پس از مذاكرات زياد، زنان محلهء ما موفق شدند كه خودشان براي خود مصروفيت پيدا كنند.

آنان به اين نتيجه رسيـدند كه گاراژ ما را يك سالـون آرايش (توني، قيچي و شكل موي) بسازند و نخست همهء شان مو ها و رو هاي يك ديگر را بيارايند تا در اين فن استاد شوند؛ بعداً رسماً آرايشگاه بگشايند.

تمرين آغاز گرديد و همه روزه از بام تا شام غريو و هياهو در گاراژ بر پا بود. شبانه وقتي مادر اولاد ها به خانه مي آمد يك بلست از طول مو هايش كم شده بود و با استفاده از رنگ ها و پودرهاي مختلف شكل و شمايل را طوري مي آراست كه بعضاً بيم مي کردم که خداي ناخواسته طفلك كوچكم حين شير خوردن زهره كفك شود. اتفاقات عجيبي رخ مي داد، گاهي مي ديدم كه يك زن با مو هاي طلايي وارد اتاق مي شود، مي شرميدم و به رسم احترام از جا بر مي خاستم كه خداي ناخواسته كدام مهمان آمده است، سرم را پايين مي انداختم و مي گفتم:  سلامُ عليكم همشيره!

بعد از لحظاتي گفت و گو متوجه مي شدم كه همان بو بو گل يعني مادر اولاد هاست.

چند ماهي گذشت و به قول خود شان، همه استاد شده بودند و زمان آن فرا رسيده بود كه هر كدام براي خودش آرايشگاه مستقل باز کنند. البته اين تصميم موقعي گرفته شد كه سر همهء شان مانند كلهء عسكر هاي قديمي ماشين بلند شده بود.

روزي متوجه شدم كه سر دروازه هاي تمام حويلي هاي كوچهء ما لوحه هاي رنگين نصب شده است:

- آرايشگاه زرافشان (ديپلوم از فرانسه، با سابقهء بيست سال كار)

- آرايشگاه محبت (ديپلومهء جرمني با سابقهء بيست و پنج سال كار در پشاور ـ پاکستان )

- آرايشگاه جهان (ديپلوم ازمملكت لندن، سابقهء كار هفده و نيم سال)

با اين حال همهء خانه ها مالك يك آرايشگاه با يك اسم پُر طمطراق و با يك ديپلوم از كشور هاي اروپايي و غربي و با سابقهء بيش از بيست سال كار،شدند.

بعضي از اوقات كه دور از ساحه و سايهء مادر اولاد ها مي بودم با خود زمزمه مي كردم: لعنت به اين دروغ هاي كاكُلدار! كدام ديپلوم؟ كدام بيست سال؟ بعد با خود مي گفتم كه اين هم يك پيشرفت است، يك قدم به جلو! سر انجام خانم ها حاضر شده بودند که حد اقل در بارهء سابقهء كار، سالهاي كاري را از يك ديگر بيشتر بگويند و از اين كار که در واقع افشاي سن و سال شان بود، نترسند.

چند ماهي با مراسم افتتاح و گشايش گذشت، هر روز يك محفل بزرگ‏ِ با ساز و آواز برپا می بود.

شام ها وقتي به خانه مي آمدم، مي ديدم که بچه ها گرسنه و تشنه نشسته اند و كسي به آنان نان و آب نداده است. پيش خود مي گفتم كه اي كاش خانم در كنار شوق كار و فعاليت اندكي به فكر اولاد ها هم باشد. وقتي اين معضله را به او گفتم، فوراً قضيه را به شوراي آرايشگاه ها مطرح كرد. شورا پس از چند جلسه فيصله كرد كه پس از اين، يك روز من و يك روز مادرش از بچه ها سر پرستي نماييم.

به اين حساب جديد بايد يك روز به دوكان مي رفتم و يك روز در خانه مي ماندم و از اولاد ها مراقبت مي كردم. رفته رفته تقريباً دوكان و دوكانداري از پيشم رفت.

يك روز كه نوبت من بود و در خانه بودم، درِ خانه به شدت كوبيده شد، وقتي دروازه را باز كردم ديدم كه يك قول اردوي منظم در مقابلم ايستاده است. با آن كه از ديدن شان بي وار شده بودم، كوشيدم كه طهارتم نشكند. با زبان شكسته پرسيدم كه خييييييييييييييييييريت است، صاحب !

شخصي با يك صداي دور از ادب گفت: "اين آرايشگاه از كيست؟"

ـ بفرماييد، از بنده، منظورم از ما است.

ـ مسؤول اين آرايشگاه كيست؟

ـ خانمم؛ اما فعلاً تشريف ندارند.

لحن شان جدي تر از پيش شد و به دُشنام دادن شروع كردند. با هزار عذر و زاری، علت اين همه خشم و غضب را پرسيدم،يكي از آنها كه نسوارش از شدت خشم از دو كنج لبش آويزان شده بود، رو به من كرد و گفت:

ـ ديروز خانم قوماندان صاحب براي توني دادن موهايش آمده بود، نمي دانم كه زن نام گُمت از كدام مواد و دواي كهنه و تاريخ تير شده استفاده كرده كه سرش به كُـلّي كل شده و اثري از موي بر سرش به يادگار نمانده است.

با چند بار خط بيني كشيدن، توبه كردن، بد كرديم و (( چيزخورديم )) گفتن و با وساطت همسايه ها آنان را رخصت كرديم.

هنگامي که به خانه برگشتم و اين داستان را به خانم بيان كردم ـ در حالي كه خودش نيز اين تراژيدي را از پشت دروازه تماشا كرده بود ـ با خونسردي گفت:

- خوب شد يك تجربه شد كه ديگر از اين دوا استفاده نكنيم!

 

از شفیق پیام

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved