درد دل

آقای غلام که تحصيلات خويش را در ديپارتمنت چپاول گری پس کوچه های شهر دزدان به پايان رسانيده به آقای محترم مراد که هم دوره وی بود يکجا نشسته اند و درد دلهای شانرا با يکديگر قرار ذيل ابراز ميدارند.

غلام: خـــو بچيم دير وخت ميشه که از تو احوال ندارم چــــه طور هستی؟

مراد:  وله بچيم هيچ گپ نزن بخدا توته توته شديم از دست ای مردمای ظالم بخدا سابق که بود يک عدالت بود و مردم بسيار ما ره احترام ميکردند بخدا که سرراه شان کته تفنگ ايستاده ميشدی کمی يک پتکه ميکدی هرچيزکی در جيب شان ميبود بريت ميداد اما حالی خيلی وضع بيادرت خراب اس.

غلام:  وله راستی يام که حالی بری ماو شما کدام غريبی نمانده استء ميدانی کار ما و شما ره کی خراب کده؟

 مــــراد:  نی بخــــــدا .

غلام: کار ما ره که خراب کدهء همی ديمکراسی ء آزادی و آرامی که نه کسی زورته ء نه کسی صلاح ته و بدماشی و کاکه گيته ده نظر بگيره .  بچيم ايطو کدوگدی آمده که هيچ ما مردم مسلکی ره کار نميتن ء لاف و خود صفتی نشه  بخدا يک قصه خوده کنم که يک روز با دو بم دستی و دوميل کلشينکوف جانانه که مه کته دوستم که نامش غدار بود در ظرف ده دقه تمام مسافرين يک کافی ره  که تقريبآ تعداد شان از بيست نفر زياد بود لچ کديم.  گمشکو سابق به يک  قسمی غريبی ميشد.

مراد:  خو خدا خودش رحم بکنه که ما مسکينا يک کار و غريبی کنيمء خو  او دوستت چی کار ميکنه که کتت به دوزی رفته بود؟ او هم ما و تو واری دربدر است يا کدام غريبی داره؟

غلام:  نی ولهء  خدا ببخشيش او  شهيد شدء  قصه او ره برت بکنم که يک شو هر دوی ما به خانه يک تجار به دوزی رفته بوديمء  در جريان دوزی کردن وقتيکه او از راه ديوال خوده به حويلی تجار انداختء  نگويی که ای ظالم صاحب خانه بيدار بود ء خدا بيامرز چند انداخت با کلشينکوف بالای مرد تجار کرد اما او ره نخوردء  اما وقتی مرد تجار بالای او کته تفنگچه انداخت ميکنهء  يک مرمی ده فرق خدا بيامرز ميخوره که او ره جابه جای شهيد ميکنه که خيلی مه ره جگرخون ساخت .  خو خدا روزشه بيه ره که باز همو رقم پاچايی ما بيايه که مه او تجار ره غاغار نه کنم بخدا.

مراد:  خو خدا کنه کـــــــه دعای ما قبول شوه که از اين بيچاره گی برايم.

 

ازبریالی برامی

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved