تازه از خارج آمده بودم ، دوست و آشنا و فامیل، همه
دور من حلقه زده بودند چون می دانستند که بنده تخصص
خــــود را در رشته داکتری گــــرفته ام و همه بیشتر
به همین خـاطر آمده بودند تا مریضی آنها را مـــــدوا
کنـــم.
خشویم کـــــه بلند خانه نشسته بود مرا خطاب قـــرار
داده گفت:
نظر گل ! تو خو میفهمی که مه همیشه از درد پا ورخیسته
شیشته نمیتونم، پس چند بوتــل شربت و چهار تا هم
گولــــــی بری مه بده که از دست ای درد پا بی غم شم.
من لبخندی زدم تا خواستم حرفی بزنم که خسر بوره ام
صدای دلخراشش را بلند کرده و گفت:
آخــــه مادر جان شما خو همی دیروز از شهر نو تــا به
ده پــــای پیاده برفتین، باز ایشتو میگین کـه از
جــــــا خو ورخیسته نمیتونم؟
خــــــوشویم با عصبانیت به پسرش نگاه کــــــرد و به
آرامی گفت:
ای بچه بی عقل ! مخـــــو تیار و خوشحالم، آخه مایم
داماد خور امتحان کنم که چقدر مر مایه، باز عمه تو
کـــه مر ببینه می پرسه کــــه آیا دامـــــاد تو بری
تو گولــــی چیزی هم بداد و اگر بگم نه، میگه که او
خــــو داکتر شده مگری هر رقمی کـــــه بود یک چند تا
گـــــولی و شش هفت بـــوتل شربت بری تو ســـــــوغاتی
میاورد.
من با افسوس ســــرم را تکان داده و خــــواستم
حــــرفی بزنم کـــــــه پسر کاکایم خودش را به من
نزدیک کـــــــرده و گفت:
میگم نظر گل! حــــــال که تو داکتر شدی، مــه یک
خواهشی از تـــــو دارم، ببین رفیق! مه هم ازم دست
خشـــو خو بیخکول دیوانــــه شدم، از بسکــــه گپ
میزنه نفس یو بنــــد میشه، تو یک لطفی در حق مه بکن و
یک رقــــم دوای بری مـــه بده کــــه وقتی خشو
مـــــه میخوره زبـــــان بندک بگیره و دگـــــه
نتــــــوانه گپ بزنـــــه.
من ســر را با بیحــــوصلگی تکان داده و خـــــواستم
حرفی بزنم کــــه پسر مامایم از بغــــــل دستم سرش را
جـــــــلو آورده و گفت:
نظر گل ! بچگک عمه خـــور بگردم الهی ، تو خـــــــو
می فهمی که بی اشتهایی و ناخوری ایشتو مریضی یه ، انی
خـــــودمه به همی مریضی دچار شدم، نمی فهمم که چری
وقتی که نان میخورم و شکم مه سیر میشه دگــــــــه
اشتها به غذا ندارم.
مـــــامایم خطاب به پسرش گفت: چند دفعــــه بتو بچه
گفتم کـــه برو به پیش داکتر و خــــــود خور تداوی
کن؟ انی حـــــالک بازم خـــوب شد که نظر گل جــــان
بیامد، اگـــه نه تا عمر داشتی همینطور بی اشتهـــا
میمـــاندی!
من در حالی کــه از حرفهای ماما و پسر مامایم خیلی
تعجب کرده بـــودم خواستم حرفی بزنم که باز مجال حرف
زدن از مــــه گرفته شد و اینبار کاکایم قدم جلو
برداشته و گفت:
نظر گل، خــــوب شد که بخیر بیامدی تا پول به دوا و
داکتر نـــــــدم، مریضی مه اینه که وقتی یک شکم سیر
نان میخورم و سرخور میگذارم و خواب میشم، نمی فهمم
کــــه چری وقتی بیدار میشم معده مه درد مـــــی کنه؟
دگه ای کــــه همی نواسه گک مه بد مریضی داره، طفلک
شبانه روز چند دفعه گـــــریه میکنه و تا مادر یو شیر
نده چپ نمیشه.
من خنده کرده و گفتم: ای خـــــو معلومه که هر طفلی که
شیر بخواهد گریه می کند.
خسرم که تازه از راه رسیده بود خواست او هم مشکل
بیماری اش را مطــــرح کند، دیدم که نه ولا یک پنج شش
نفـــر هم او خــــودی خو آورده بود و ســــه چهار نفر
از اقـــــوام هم به صف نشسته بودند تا آنها نیز
نـــزد من آمـــده و مشکـــل مریضی شانــــرا مطرح
کنند. منهــم با صـــدای بلند بطـــــوری که همـــه
بشنونـــد گفتم:
آخه چــــری کسی از مه نمی پرسه کــــه اصلاً تخصص و
مــــــدرک داکتری مه به چه رشته ای است؟ آخه چری نمی
گذارین که مه گپ بزنم؟
کاکایم گفت: به گپ یو توجه نکنین، بیچاره از بسکـــه
درس خوانده کله یو خراب شده، باز یک سه چهار نفری را
که به او دنیا روان کرد تجربه پیدا کرده و خوب میشه
بخیر.
مه گفتم: مه نه کله مه خراب شده و نه هم قصد تداوی شما
را دارم.
مامایم گفت: چه میگی نظر گل ؟ مردم بیگانه هار تداوی
میکنن تو میگی که ......
حرف مامایم را قطع کرده و گفتم:
خوب چری هم یک دفعه از مه نمی پرسین که اصلاً به کدام
رشته داکتری کامیاب شدم؟
جمع گرد آمده با تعجب به طرف همدیگر نگاه کرده و همه
با یک صدا پرسیدند:
خوب بکدام رشته داکتری؟
با نگاهی به منتظرین به جواب گفتم:
آخه مه داکتر حیواناتـــــم !!!!!!