چوکی ریاست

آنروز خیلی خوشحال بودم، آخه بعد از سالها انتظار و رشوه دادن بلاخره رئیس شده بودم. با شادی زیاد بطرف خانه روان شدم. وقتی چهره گل خانمم مرا چنان خوشحال دید سوال کرد: چی شده که مه یک دفعه هم که شده قیافه خمیر ترش تور پر خنده می بینم؟

ذوق زنان گفتم: آخه مه رئیس شدم ، می فهمی؟ رئیس !

چهره گل از حرف بنده خوشحال شده و چنان جیغی سر داد که از ترس ، چند قدم به عقب برداشتم. او در حالیکه پشت سر هم کف و مشکه میزد گفت: می فهمی هه مرتکه! از ای پس موتر ریاست باید فقط در اختیار مه باشه!

تعظیمی کرده و به شوخی گفتم: دگه امر و خدمتی ندارید؟

عصبانی شده و گفت: با مه شوخی نکن !!

از ترس به لکنت زبان افتاده و گفتم:

یارا هر چه تو بگوی همو کاره میکنم، مه از موتر هم تیر هستم، حالی اجازه می فرمائین که قدم به داخل منزل گذاشته و یک لقمه نان بخورم؟

یا اینکه همچنان به داخل کوچه ایستاده باشم؟

از جلو در کنار رفته و گفت: آفرین ، از ای پس خودی مه با همی لحن گپ بزن یعنی تو باید فقط با مه شما شما گپ بزنی.

گفتم: بچشم، معلوم شد که تو و شما جای خوده با هم عوض کرده اند و از این پس تو شدی شما و شما شد تو، اما بنظر شما چون مه مرد خانه هستم بهتر نیه که مه شما باشم و شما تو؟

با تغیر لحن صدا که مخصوص عصبانیتش بود خطاب بمن گفت:

باز هم با مه شوخی کردی؟ پس امروز هم از خوردن غذا محروم شدی . چهار تا مویم را بعنوان تنبیه با دست کشیده و بخودم گفتم: آخ ... ای زبان وامانده تو بخاک شه الهی، خوب نمیشه که در ای موقع جلویور بگیری؟ همی زبان بود که تور به همی بدبختی انداخته و صاحب زن و دو جین اولاد شدی....

خلاصه از جر و بحث ها و جنجالهای همیشگی من و چهره گل که بگذریم، باید بپردازم به اصل ماجرا که از این قرار است:

هنوز یک روز از نشستنم به چوکی ریاست سپری نشده بود که با گروهی خاک و باد یعنی اقوام و خویشاوندان چهره گل ملاقات کردم.

آنروز در منزل بودم که اول دیدم سر و کله ای خاله یک وجبی چهره گل از راه رسید و بعد از گفتن درد دلها و ریختن چند قطره اشک مصنوعی ، از من خواست تا پسر هر کاره و فعلاً بیکاره اش را در همان شرکتی که بحیث رئیس انتخاب شده بودم، گوشه موشه ی در یک جایی استخدادم کنم. وقتی با درخواستش موافقت کردم، طعمش بالا رفت و از من تقاضا نمود که پست معاونیت را به پسرش بدهم. من گفتم:

متاسفم، ای پست و مقامها، خیلی وقت توسط خسر و خسربوره هایم ریزرف شده است.

خاله چهره گل با حالت خاصی گفت:

بخاکی نه نه ، همی بچه گک مه مقصد دست یو به یک کاری بند کن که بلکم صاحب یک لقمه نان بشه.

دلم می خواست خواسته اش را نپذیرم، اما مگر میشد که از زیر گله ها و طعنه های استخوان سوز چهره گل فرار کرد؟ خوب بهر حال هر طور بود مجبور شدم پسر خالخ ی خانمم را هم چون پسر کاکا و پسر ماما و شوهر خواهر و نواسه عمه و شوهر خاله و دیگر اقارب خانمم که فعلاً از قید سخن مانده اند، در یک گوشه کناری استخدادم کنم. هنوز از حل این موضوع به درستی نفس راحتی نکشیده بودم که سر و کله ی خسرم و دوستانش از راه رسیدند. با دیدن آنها سرم ضعف آمده و گفتم: مثلیکه دگه به قوم و خویش آدم بیکار باقی نمانده که بسراغ دوست و رفیق های خود رفته است. اگر با عذر بود، اگر با زاری بود خلاصه به هر طریق ممکن ، به آنها گفتم که دیگر جای برای استخدادم کارمند ندارم و اضافه کردم که بخاطر اقوام و خویشاوندان اعیال، تمام کارمندان سابق شرکت را اخراج کرده ام و حالا بجای هر کدام از کارمندان اخراج شده، دو دو نفر استخدادم کرده ام و دیگر اصلاً جای مقرر کردن کارمند را ندارم. اما آنان گوش شنوای هم برای شنیدن چنین حرفهای داشتند تا زار ناله هایم را بشنوند؟ خسرم که طبق معمول حرف درست به خوردش نمیرفت، سرش را نزدیک گوشم آورده و گفت:

بخاکی دگه، از ای که هیچ جای خالی نمانده و بخاطریکه دل رفیق ها مه نشکنه و از مه آزرده نگردند، او نها را به حیث جاروکش شرکت استخدادم کن.

از روی بی حوصلگی گفتم: بابا ، بنده یک نفر ، چهار نفره تنها بحیث جاروکش شرکت مقرر کردم که هر روز بسر جارو کردن جنگ و دعوا دارند و یک جارو است و چهار تا جاروکش. مه چی رقم دو نفر دگه ره هم بحیث جاروکش استخدادم کنم؟

خسرم پرسید : حالی دگه هیچی جا نیه؟

گفتم: پس مه یک ساعته قصه لیلی و مجنون بری شما تعریف میکنم؟ آخه به چی زبانی بگم تا بفهمین؟

خسرم گفت: به فارسی بگو تیاره، ما زبان خارجه بلد نیستیم.

گفتم: یکبار دگه هم میگم که اصلاً جای استخدادم دوستان و آشنایان شما را نداریم، مگر ای که مه جا خور به آنها بدم.

با عجله گفت: راست میگی؟ یارا اگه ای کاره بکنی خو خیلی خوب میشه.

با تعجب به وی نگاه کرده و گفتم: یعنی شما به اینهم راضی هستین که مه ........

حرف را از دهانم قاپیده و گفت: خوب چکار میشه جوان؟ به عوض یو یک خدمتی گفته میشه که بری ما انجام میدی، بیازو دگه بری ما چکار کرده بودی؟ از ای که شکل و قیافه خود تو به رئیس نمیخوره، بگذار که یک نفر دگه از چوکی پر در آمد ریاست ...... استفاده کنه.

در حالیکه عصبانیت وجودم را به لرزه آورده بود از جا برخواسته بدون گفتن حرفی بسمت دروازه حویلی براه افتادم. خسرم دوان دوان دنبالم آمده و پرسید: ممی خواهی کجا بروی؟

با لحن عصبی گفتم:

هیچ جا ، میرم قبرستان!

خسرم گفت : راست میگی؟ پس سلام مره هم برسان.

زیر لب غرغر کنان گفتم: میرم که استفعاء نامه خور از پست ریاست نوشته کنم.

خانمم از پنجره خانه کله کدو مانندش را بیرون آورد. با خود گفتم حتماً قضیه را فهمیده و حالا میخواهد مرا دلداری داده و از رفتنم جلوگیری کند. با ای فکر بطرفش برگشتم، اما وی گفت:

امروز زودتر بیایی که خودی هم بریم به زرگری تا یک ست طلای دگه بری خود بخرم، آخه حالی مد شده که اکثر زنها هفته ی یکبار مدل گردنبند خور عوض میکنند، مه که زن رئیس هم گفته میشم باید ای کاره بکنم.

نه والا، دیدم که راستی راستی باید از پست ریاست استعفاء بدهم و همین کار را هم کردم. حالا که چون روز های قبل، فقط یک کارمند صاف و ساده هستم خیلی خوشحالم چون از شر تمام جنجالهای که گریبانگیرم شده بود رهایی یافته ام و حالا میدانم که بعضی از اشخاص که به پست و مقام ریاست میرسند، چه عواقبی در انتظار شان نشسته است.

 

از بهاره عسکری

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved