نام امربالمعروف در زمــان طالبان، قلب هرکس را
میلرزاند. عـــــده ی جمع شده بودنـــــــد و بنام
امربالمعروف باعث اذیت و آزار مردم بیچاره میگردیدند و
در هر کجا میدیدی موتر طالبان از راه میرسید و چهار
پنج نفر با قیافه های وحشتناک و سر و وضع غول مانند،
به گوشه و کناز شهر میریزند و هر کی را با داشتن اندک
مو بسر و یا کوتاه بودن ریش گرفته و به زندان مخصوص
امــــربالمعروف آنزامان می انداختند و جوانها را چهار
الی پنج شب در زندان نگه میداشتند و بعد از اذیت و
آزار و شکنجه ی زیاد آنها را رها میساختند.
همان زمان بود که برای دیدن وطن، تازه از خارج برگشته
بودم. یکی از روز ها سوار بر بایسکیلم بوده و غرق در
افکار خود بودم که ناگهان صدای شنیدم که گفت:
ملا غپوره! وگیری چی نزی !!
متوجه شدم که سه نفر با عجله بطرف من آمده و بایسکلم
را محکم گرفتند تا نتوانم فرار کنم. با دیدن آن غولهای
بی شاخ و دم ، یادم آمد که فراموش کرده ام کلاه به سر
کنم. چون تازه از خارج برگشته بود، هنوز عادت به
گذاشتن کلاه بسرم نداشتم. با یاد آوری این موضوع دلم
لرزید و آه از نهادم برخواست. با خودم گفتم:
انی حالی دگه گل بیار شتر درست کن. تا اینها ترا بیک
دست لت جانانه دعوت نکنند، کی یله میدن؟
سه نفری همچون آدم خوران مرا احاطه کرده بودند. از
لبـــاسهای بلند و تنبان های کوتاهی که بتن داشتند و
از چشمان سرمه کرده و ســـر و وضع ناپاک شان که بیشتر
شبیه به جانوران بــــود تا یک آدم، احساس کردم که با
چند تن از ماردوزما هــا ملاقات میکنم. با اندک پشتوی
که بلد بودم خطاب به یکی از آنها گفتم:
ملا صاحب! ده هغه دفعه ماسره ایلا کوی، زه قسم یاد کوم
چی یوه کلاه خپله خرسولم.
غفور خان در حالیکه با چشمان روباه مانندش بمن زل زده
بود، قهقه ی سر داده و گفت: تو خو یوه شکاری، او ما
سنگه خپول شکار ایلا کوم؟
خلاصه هر چه زاری و التماس کردم فایده ی نکرد. بایسکلم
را کنـــاری انداخته و با شلاقی که در دست داشت چند
ضربه ی محکم بعنوان مقدمه بر سر و صورتم نواخت که خواب
یکماهه را از چشمانم بود. بعد مرا کشان کشان و لت و
کوب کنان جلو انـــداخته و به نزدیک موتر شان بردند و
هنگامیکه مرا بداخل موتر می فرستادند، در لحظه ی آخری
هم مرا با لطف بیکرانشان که همانا یک جفت لگد محکم بود
از یاد نیردند. بداخل موتر حـــــدود هفت هشت نفر جوان
را دیدم کــــه آنها را هم به بهانه های مختلف با
خودشان بطرف زندان میبردند. بعد از من یکنفر دیگر را
هم گرفته و سوار موتر ساختند. حالا ما دوازده نفر
همراه با دوستان جدید خود، همانند موتر عروس در شهر
گشت و گذار میکردیم و هر جا که دلشان میخواست موتر را
متوقف و جوانی را بزور سوار موتر میکردند. خلاصه
شانزده نفر را گرفتند که پنج نفر شان به علت تنگی جا،
به جنگله ی موتر جابجا شده و بعد بطرف زندان راهی
شدیم.
با داخل شدن به محوطه زندان با جمیعت زیادی روبرو شدم.
نه جای خنده بود و نه هم جای گریه ، تعداد زیادی
جوانها را دیدم که با سر های کل نشسته بودند که هر
بیننده با دیدن آنهمه کل ، بیاد قصه ی کل بچه می
افتاد. چند نفر که خود شان هم بعنوان نمونه یک تار مو
بسر نداشتند، وظیفه ی سلمانی را اجرا میکردند و سخت
مشغول تراشیدن سر های مشتریان خود بودند. بعضی از
جــــوانها که مو های بلند تری داشتند، بعنوان تنبیه،
سرشان خشک تراشیده میشد تا ادب شوند. همانطوریکه به صف
ایستاده بودم صدای آشنای بگوشم رسید که میگفت:
ملا صاحب غپور خان! هغه شکار چی تاسی راولم سنگه و ؟
بطرف صدا برگشتم ... از دیدن شخصی که مندیل سفیدی را
یازده پیچ داده و بطــــور نامرتب بسر بسته بود و ریزش
سرمه ی چشمان وی ،چشمانش را فـــراخ تر نشان میداد
تعجب کردم. چهره اش آشنا بنظرم میرسید، ناگهان او را
شناختم. او یکی از همصنفی های دوران مکتبم بود. با
کمال تعجب دیدم که با زبان فصیح با ملا صاحب غپور خان
پشتو صحبت میکند. یادم آمد که چهار سال پیاپی از لسان
پشتو ناکام شده و بعلت بیحرمتی به استادش و بخاطر بهم
انــدازی و طفرقه میان شاگردان ، او را از مکتب اخراج
کرده بودند. حالا وی طالب شده بود، او را بنام صدا
زدم. از دیدنم مکث کوتاهی کرده و بعد در حــالیکه
بطرفم می آمد گفت :
به به ... شهزاده ی قصه ها کجا و اینجا کجا ؟
پرسیدم: تو اینجه چکار میکنی ؟
خندیده و گفت: مه دگه خودی همی برادر ها همکارم.
با تعجب گفتم: تو با ای آدمهای عجیب و غریب همکاری
میکنی؟
گفت: مه خودم خیلی از رفیق ها خور دستگیر کرده و زلف
های مد روز آنها ره کل کردم.
من گفتم: تو و امثال تو فکر کردید که هر چقدر سر
مـــردم ظلم و ستم کنید بلاخره به سزای اعمال خود
نمیرسین؟ نشنیدی که میگن چوب خدا صدا نداره؟ یقین
داشته باش که روزی به کیفر اعمال شوم خود میرسی، بهتر
است این خوش خدمتی را رها کرده و از همکاری با این
گروهی جلادان صرفنظر کنی.
اما آقای خوش خدمت با تمسخر خنده ی کرده و بعد از
انداختن یک کپه نصوار بدهان گفت:
تو بری مه نصیحت نکن جـــوجه خروس. حالک کـــــه مو ها
تور خشک تراشیدند از بلبل زبـانی خـــــواهی افتاد!
...
با گفتن کلمه ی مو ، ناگهان با دقت بمن نگاه کرده و
پرسید:
راستی .... تو که بعنوان مثال ده تار مو هم بسر
نداشتی، حالی ای مو هار از کجا آوردی؟
من گفتم: به خارج که بودم، ای مو هاره بسر خود کشت
کردم و از تو به پاس همصنفی توقع دارم که نگذاری مو
های مه که با صد آرمان و آرزو بسر خود کاشتم، بتراشند.
وی حرفم را ناشنیده گرفته و سلمانی را صدا زد و بعد
خطاب بمن گفت:
ناشکری نکن پسر ... همی خدا تور بدید که بتو مو نداد.
کل بچه شغال مانند!! بهتره پس به دوره قدیم برگردی و
همو رضا کل بچه کـــــه بتو لقب داده بودم، همو باشی.
التماس کنان گفتم که موهایم را نتراشید، ولی هیچکس بمن
توجه نکرد و به دستور همان صنفی خود فروخته ام، موهای
سرم را از بیخ و ریشه تراشیدند و سر کچلم را با نبود
مو به جلا انداختند. در مرحله ی بعدی مرا بطرفی تیله
نموده و یکی از آن جناوران گفت:
زه په اسلامیت شعبه چی ستا اسلامیت معلوم شوی ده.
وارد اتاق نسبتاً تاریکی شدم ... دیدم شش هفت نفر
بصورت خوابیده روی تکه فرش کهنه ی نشسته اند و داخل
یکی قوطی کلان مقدار خاک ریخته و آن قوطی دست به دست
میگشت و هر کدام نصوار دهان شانرا داخل آن مینداختند.
بوی بد نصوار همراه با بوهای مختلف دیگر منجمله بوی
عرق پا، عرق سر و همچنین بوی بدن یکسال آب ندیده ی
آنان با دود غلیظ سیگار، فضا را آلوده ساخته بود و من
بدرستی چهره های وحشتناک آنها را دیده نمی توانستم.
یکی از میان آنها دوطلب شد تا از بنده سوالاتی پرسان
نماید. اولین سوال وی چنین آغاز گردید:
ووایه دعای کنوت!
من حدس زدم که منظور وی از دعای کنوت، همان دعای قنوت
میباشد. باخود گفتم اگه سوالات او چنین باشه که آسان
است و بالفعل چشمانم را بسته و شروع نمودم به قراعت
دعای قنوت، اما هنوز به آخر نرسیده بود که ضربه شلاقی
چشمان بناز بسته ام را از هم گشود. مرد طالب مرا بطرفی
تیله کرده و چند لگد هم نثارم نموده و از آن محوطه ی
هولناک به اتاق وحشت بار دیگری برد. آنجا هم یک تعداد
خرمگس آدم نما، یک بغله روی تشک های چرک و کهنه لم
داده بودند و هر یک از من سوالاتی پرسیدند که اصلاً به
معنا و مفهوم شان پی نبردم. خلاصه بعد از یکساعت
بازجویی و تعارف چند ضربه شلاق دیگر، مـــرا همچون
لاشه ی گوسفند ی کشان کشان بزیر زمین نمناک و تاریکی
به جرم نا معلومی انداخته و در آنجا به مدت یکماه
زندانی بودم. بلاخره بعد از سپری شدن یکماه آزار و
شکنجه همچــــون ایسکلتی که فقط نفس داشته باشد از
زندان اخراج شدم. یک ماه شکنجه از من شخصی ساخته بود
که اگر عکسم را برای اطفال نشان میدادند حتما از ترس،
زهره ترک میشدند و یا اگر مرغی مرا میدید، یک ماه از
تخم میرفت. بعد ها فهمیدم که همان همصنفی دوران مکتبم
باعث شده تا مرا دستگیر و زنــــدانی کنند و او بسیاری
از جوانان محله ی ما را دستگیر و تحت شکنجه قــــرار
داده بود، ولی غافل اینکه خداوند حق مظلــــوم را از
ظالم میگیرد.همین بود که بعد از آزادی از اسارت
طالبان، وی را دیدم که به چنگ قانون گرفتار شده بود و
او را طرف زندان میبردند. هر طوری بود خودم را به او
رسانیده و گفتم:
دیدی که چوب خدا صدا ندارد !!