چشمم از ترس نیست، دستش خلاص

 

ساعت دو شب بود که به خانه وارد شد و سخت عصبانی به نظر می آمد. خانمش که تازه از خواب بيدار شده بود علت عصبانی بودنش را جويا شد و او اينطور توضيح داد:

اصلاً امروز از گل صبح روز خوبی نداشتم، همان از اول صبح هر چه پيش آمد مرا عصبانی ساخت تا اکنون که دوباره به خانه برگشتم و همه هم از دست مردم پرگپ و همه چيز بکار. مثليکه مردم بجای دو چشم چهار چشم پيدا کرده اند که به کارهای ديگران مداخله کنند و مزاحمت خلق کنند.

صبح که از خانه بيرون شدم هنوز به موتر نه نشسته بودم که يکی از همسايه ها پيش آمد و گفت چرا شما ريگ و مصالح ساختمانی خود را به کوچه انداخته ايد که راه را بند نموده؟ مه هم که چندان اعصاب خوب ندارم هرچه خواستم برايش گفتم. به او گفتم: مگر کوچه ملک پدرکلانت هست که از مه می پرسی! مه اصلاً حوصله ندارم به هر کس جواب بدهم که چرا مه چکار کردم. اگر چشم دارند بايد ببيند که مامنزل دوم خانه خود را اعمار می کنيم و مصالح ساختمانی هم تا ختم کار به کوچه می ماند، دست شان خلاص.

همينکه وارد جاده شدم، جاده ها هم که الحمدالله از گل و لای به دريای سيلاب زده می ماند، دوستم را ديدم که در پياده رو راه می رفت. کنار پياده رو موتر را ايستاد کردم، طرف ديگر موتر يک دريايی آب بود چند موتر از بين آبها چنان با سرعت رفتند که آب سرک را روی موتر من و در پياده رو روی مردم پاش پاش کردند. از جانب ديگر چند موتر که نمی خواستند از آب بگذرند پشت موتر من ايستاده بودند و يکسر هارن می کرد ند که مه حرکت کنم. اصلاً نماندند که دو کلمه گپ با دوست خود بگويم، مجبور شدم قصه را ناتمام بگذارم و با دوستم خداحافظی کنم. سخت عصبانی شده بودم ترس خدا و حرمت مردم نمی بود موتروانهای را که پشت مه هارن کرده بودند بی آب و آبرو می کردم.

به دفتر هم که رفتم کم از کم دوصد نفر صف کشيده بودند از اول هم عصبانی بودم که چند تا از مراجعين اعتراض کردند که گويا مه چرا ناوقت به دفتر رفتم و کارشان از هفته ها اجرا نشده. مه هم که حوصله نداشتم با خود گفتم خدا کند کارتان تا قيامت اجرا نشود و آنها را چنان جزاء دادم که ديگر تا زنده باشند يادشان نره. فوراً به بهانه اينکه به دفتر مرکزی جلسه است از شعبه بيرون شدم و رفتم به ديدن دوستم که تازه رئيس شده است.

به شعبه دوستم نيز کم از کم دو صد نفر منتظر بودند . دوستم پياده دفتر خود را خواست و هدايت داد که ديگر مراجعين را اجازه ورود ندهد وگفت که جلسه است.

شام هم که شد رفتم به مهمانی. اصلاً در جاده منزل مهمانی جای پارکنگ نيافتم دوطرف جاده کاملاً پر شده بود و اصلاً جای يک نفر هم نبود چه رسد به جای يک موتر. آخر رفتم به جاده دوم و موتر را پارک کردم و تا محل مهمانی پياده رفتم. کفش هايم هم در پياده رو گل پر شد که مرا عصبانی تر ساخت. بهرصورت تا حال که برگشتم آنجا بودم.

از همه بدتر اينکه حال که دم در رسيدم هارن کردم که نوکر مان دروازه را برايم باز کند او هم مثليکه دوای خواب آور خورده بود که بيش از پنجاه هارن کردم تا بيدار شد. هنوز دروازه را باز نکرده بود که چند تا همسايه ديگر به فکر اينکه شايد کسی پشت خانه شان هارن می کند دروازه خانه شان را گشودند. باز هم همان همسايه پرگپ ما که صبح مرا عصبانی کرده بود اعتراض کرد و گفت نصف شب همه را از خواب کشيدی. مه هم عصبانی بودم چند هارن ديگر نيز کردم که بفامه چشم مه از ترس نيست، دستش خلاص.

از سید عبدالقادر رحیمی

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved