بی کـــاری

 

مدت هاست که اینجانب میرزا گل در خانه بیکار و بی روزگار نشسته ام. بعضی ها می گویند که بیکاری مادر امراض است. جمعی را نظر بر این است که از آدم بیکار خدا بیزار است، عده یی که در جامعه ما داشتن دختر را ننگ می شمارند و دختران را چون انگشت ششم حساب می کنند، می گویند که از بیکاری دختر زائیدن بهتر است.

بیکاری برایم موجب شده که در منزل همچو یک برده گوش به فرمان باشم، زیرا همینکه به زنم بگویم چرا غذا را بد پخته کردی؟ به جوابم می گویدـ

تو آدم بیکار ماندی، از بیکاری بهانه گیری داری.

برای بچه ها و دختر هایم که اصلاً گفته نمی توانم بالای چشمت ابروست. خوب خدا شما را روز خوش بدهد و ما را از بیکاری نجات بخشد. روزی با این فکر افتادم که در روی کوچه و بازار از حال و احوال سایر آدمهای بیکار خود را با خبر کنم، غم های دل خود را با غم های آنها شریک سازم و از درد آنها اطلاع پیدا کنم.

یکی از دوستانم که گاهی یگان سلام و علیک با هم داشتیم، و می دیدم که هر روز در چهار راهی شهر بیکار نشسته است، نظرم را جلب کرد. به او نزدیک شدم و سلام دادم.

بعد گفتم: لالا مثلی که بیکار هستی، ای بیکاری چقد سخت هس، تمام قوه و استعداد آدم ره می خوره .....

اما او با لهجه یی که کمی ناراحتی در آن احساس می شد گفت:

بیادر خدا مره بیکار نسازه .... چند سال هس که همی طو مصروف هستم .... صبح که به اداره می رویم، ساعتی اگر زمستانی بود در زیر نور آفتاب و اگر تابستانی بود، در سایه می نشینیم. همه ما میرزا ها حرف های دل خوده با هم میگیم، یگان نفر که خوده عقلک اداره میداند، از خبر های جهان به دیگران اطلاع میدهد، یگان وقت نظم موجود جهانی را محکوم می کنیم. اساسنامه نوشته ملل متحد و ساختار شورای امنیت و چه و چه را به باد انتقاد می گیریم، به یگان سیاستمدار دشنام می دهیم و یگان تاره ستایش می کنیم، چون مدت هاست که دفاتر ما به خوابگاه ها تبدیل شده، همانطور در پشت دیوار دفتر حاضری خوده امضاء می کنیم و بعد هر کدام به سویی میرویم.

لالای تو بخاطر اینکه ده خانه از دست مادر اولاد ها خلاص باشد، همین جا می نشیند و گاهی آدم هایی را که در یک ساعت از سرکت عبور میکنند، می شمارد، زمانی تعداد موتر ها را که طی یکساعت جاده را قطع می کنند، حساب می نماید. نا وقت روز به خانه می رود و چون خانم می پرسد که معاش شما را چه وقت می دهد؟

می گویم: قرض ده سر زاغ باشه، زاغ ده آسمان، پول آدم بالای دولت تب داره، مرگ نداره ..... ماهی ره هر وقت که از آو بگیری، تازه هس .....

همی طوری خدا روزی رسان هس ، زندگی پیش می بریم.

مرد را به حال خود می گذارم، تا سراغ یک آدم بیکار را بگیرم که یکبار می بینم در وسط جاده غالمغال بالا می شود. جمیعت به سرعت به دویدن می آغازند. عده ای به اینسو می روند و جمعی در آنسو خود را پنهان می کنند. بچه جوانی نظرم را جلب می کند که دیگ سیاهی بر فرق دارد.

جوان از پیش و یک نفر از عقب او با شلاق روان است. هر قدر جوان سرعت میگیرد، قدم های شخصی که در عقب اوست، سریعتر می شود. جوان به منزل دوم بالا می شود و شخص مسوول از پی او دو زینه را یکی نموده، همچنان معروف بالا شدن است. ناگاه می بینم که پای جوان می لغزد و از آن بالا با دیگ سیاه در وسط جاده می افتد. مرد همچنان در عقب اوست. جوان زخمی می شود و مرد همچنان این زخمی را شلاق میزند و دشنام میدهد.

نزدیک و نزدیکتر می شوم، جمیعت زیادی دور آنها را احاطه کرده است. حوصله ام سر میرود به مردی که او را شلاق میزند، گفتم :

مرد مگر تو بیکار هستی که این کار ها ره می کنی؟

او با عصبانیت می گوید:

اگه لحاظ ریش سفید تو نمی بود، بتو معلوم میکردم که من چیکاره ام. مگر کور هستی نمی بینی که فرق این بچه برهنه است، حداقل باید دو هفته در محبس ما بندی باشد.

درین هنگام بچه گک دست در جیب کرتی اش میبرد و کلاه سفید خود را از جیب کشیده، می گوید:

بخاطر اینکه دیگ سیاه بود، کلاه خود را برای چند دقیقه از سرم برداشتم، شکر ما و شما زبان داریم. به جای شلاق زدن از من می پرسیدی که عذر خود را می گفتم!

مرد روی خود را به سوی جمیعت که او را چون نگین در محاصره گرفته بودند، می گرداند و میگوید: شما مردم قدر خدمت ره نمیدانین، همین خودم از گل صبح تا به شام تاریک در جاده ها ، سرکها ، کوچه ها ، و پسکوچه ها میگردم. روزانه ده ها نفر بخاطر کوتاه بودن ریش و یا دراز بودن موی سر گرفتار می کنم. شبها تا به صبح خواب ندارم. این آدم های گرفتار شده را باید تا صبح شلاق کاری کرد. در هفته یک روز هم موفق نمی شوم که به خانه و خانواده خود برسم. طی همین یک سال این شلاق ششم است که پاره کردم. سراپای وجودم از شدت ماندگی بخود می پیچد، ولی چه فایده؟

درین جامعه که قدر ما ره می داند؟ و این ما بیچاره ها هستیم که خود را وقف خدمت کرده ایم.

باز این کاکا { اشاره به سوی من می کند } با کتره و کنایه می گوید که مگر بیکار هستی؟؟

سرم را به زیر انداختم و با شکافتن صف جمیعت از گوشه یی برآمدم. کمی آنسوتر در یک کوچه مردی را دیدم که نشسته است و نه بساطی دارد و نه با کسی مصروف صحبت است. فکر کردم که این آدم هم مثل من بیکار است . باش که پای صحبت او بنشینم . سلام دادم . او نیز جواب سلام مرا با یک علیک کشدار داد.

گفتم: مرد مثلی که بیکار هستی؟

او با عصبانیت ابراز داشت:

خدا مره بیکار نکنه. نمی بینی که گدایی می کنم؟ امروز در هر شهر کشور که شما نظر بیاندازید، هزاران نفر همچون من مصروف گدایی است. حتی جا دارد که کشور ما کشور گدا ها و یا فقیرستان نامگذاری کنند.

حیف، صد حیف کخ گدا ها از یکدیگر جدا جدا زندگی دارند و از حال و احوال هم بی خبر اند، وگر نه کافی است که گدا ها با هم دست یکی کنند و بزرگترین قدرت جامعه شوند.

از نزد این آقا نیز مرخص شدم. چند متر دورتر از او مردی را دیدم که کنار سرک کتاب کهنه یی را در برابر خود گذاشته و خانمی در مقابلش نشسته است.

مرد بر لوحه کوچـــکی به صورت درشت نوشته (( علم گل تعویذ نویس ... فال شما را می بینیم، امتحان شرط است )) و در زیر آن با قلم باریکتر نوشته بود: (( مشک آن است که خود بوید ، نه که عطار گوید )) ... بهتر است گفتگوی این مرد و خانم را تا جایی که به یاد دارم ، به شما بنویسم :

خواهر نام شما چیس ؟

خاک بی بی عـــایشه .

خوب حرف اول عایشه ( ع ) است. شما چه مشکل دارین ؟

بیادر جون چه بگم، امباق داری هس ، شوی نا مهربان ، خشوی بد جنس و هزاران مشکل دیگر که شما از مه بهتر می فهمین..

مرد کتابش را ته و بالا کرد، چند بار ورق زد و پیوسته به آواز بلند می گفت: حرف اول عایشه ( ع ) است بلی ( ع ) است. بالاخره اظهار داشت:

پیدا کردم، خودش است ، طالع شما در خانه عطارد است و عطارد نزدیک به خورشید، عیب جویان شما زیاد هستن.

 ـ ـ ـ بلی ـــ آغا جون خیلی زیاد .... الهی خدا همه ره شرمنده و سرچوک بکند. آمین .

ـــــ در عشق شما واسواسی هستین .... یگان وقت دل شما بی اختیار از دست شما می رود . اگر راست بگویم، تو جوانمرگی عاشق پیشه می باشی.

ــــ آه بیادر کـــــــه کتاب تو فقط از دلــــــم گپ میزند . ده بار همی پدر و مادرم گفت که ای مردک ( شوهرم ) جل مرغ ره نگیر. اما دل عاشق پیشه ام مره کور و کر کرد تا همی چند سال پیش همی مرض عاشق پیشگی را داشتم. حالا دیگه غم های دنیا زیاد شده ... پشت ای گپ ها نگرد ...... بخوان که دیگه چه نوشته هس.

ـــ بلی حرف اول عایشه ( ع ) است . شما از عقل زیاد برخوردار هستین و جا دارد که اسم خود را عاقله می گذاشتین. درین وقت زن به گریه شد و شروع کرد به هق هق گریستن .... او درمیان گریه اش می گفت:

ـــ قدر زره زرگر می دانه ..... چیزی که ده کتاب هس، راست هس ، حیف مه که زن ای خانواده شدم که قدر مره نمی دانن.

مرد که خود را فاتح میدان تصور میکرد، با گردن افراشته گفت: بلی حرف اول عایشه ( ع ) است و در زیر شماره ( ع) نوشته است که صاحبان این نام خیلی عاجز، مودب و با حیاست.

ـــــ بلی .... بلی .... راس هس. مه خیلی با حیا هستم. مرد که دید تیر او کارگر افتاده است، نرم نرمک چنین به سخن هایش ادامه داد:

شما را جنبل و جادو کرده و جادو را به دهان یک سگ انداخته و فعلاً سگ ازین جا صد ها کیلو متر فاصله دارد. پس فردا با پول زیاد بیا، خودم کوشش میکنم که جادو ها را از شکم سگ سیاه بکشم.

زن یک مشت پول پیش پای فالبین گذاشت و وعده کرد که یک مقدار هنگفت پول را فردا بیاورد. راهش را گرفت و رفت.

به مرد نزدیک شدم و گفتم: بیادر ای کار چطور هس؟

او به جوابم اظهار داشت:

والله از بیکاری بهتر است، یک مصروفیت هس.

و من از آنجا به خانه ام آمدم و در راه اندیشیدم که بسیاری از کار ها در کشور ما کارنیست، بلکه مصروف شدن و روز کشتن است و از همانروز تصمیم گرفتم که من هم بعد از این پشت کار موثر نگردم، بلکه باید سعی کنم که خود را مصروف سازم .

 

از فاروق عطایی

برگشت به فهرست

 

Copyright www.herat.co.uk Inc All Right Reserved