میگویند احتیاط شرط عقل است، من نیز ازکودکی آدم
احتیاط کاری بوده ام، وهمین احتیاطِ بیش ازحد، باعث
گشته است که خیلی ازآشناها دچاراین پندار
و
توهم شوند که من آدم ترسو هستم،.........
ولی از
زمانی که انتحار
و
خودکشی درکشور
رواج پیدا کرده است، این حس یعنی احتیاط یا به قول
دیگران حس ترس درمن چند برابرشده است، به همین علت
همیشه سعی میکنم گوشه گیر
باشم ودر
اجتماعات و
گردهمایی ها،
خصوصاً
اگر رنگ و بوی سیاسی داشته باشد، زیاد شرکت نکنم،
هرچند که جرئت ابراز این حس و توهم را هم برای هرکس
ندارم، و د رظاهر خودم را نسبت به مسایل از این قبیل
شجاع یا بی تفاوت و ناترس نشان میدهم...
این مقدمه را گفتم برای اینکه بگویم، امروز قرار شد از
طرف اداره محل کارم دریک گردهمایی بزرگ و مهم تاریخی،
که به مناسبت یک رویداد مهم وتاریخی برگزار شده بود
شرکت کنم، و دراین گردهمایی قرار بود والی صاحب و وزیر
داخله که ازمرکز تشریف آورده بود درباب وضعیت امنیتی
صحبت کند. بعد از اینکه مدیر امنیتی اداره به علت
مسایل امنیتی، صلاح ندیده بودند که رئیس اداره دراین
گردهمایی شرکت کنند، و همان طورمدیران و آمرین بخشها
هم به نوبه و به بهانه های مختلف هر کدام از پذیرفتن و
رفتن به این گردهمایی، خودش را به قول معروف " بج "
کرده بودند، این مسئولیت گشته گشته، به گردن من و یک
همکار دیگرم افتاد. و اگراز من نیزمیگذشت و من نیز یک
بهانه مهم میداشتم یا میساختم، دراین صورت باید یکی از
محافظین،کارگر های خدماتی و خدمتکاران دفترشرکت میکرد
که برای پرستیژ اداره چندان خوب نبود، با همه خطرش
قبول کردم.......
از همان دقایق اولیه که راهی سالن محل گردهمایی شدیم
یک نوع احساس ترس در درونم پیدا شد، افکار بد ازقبیل
مرگ و مردن، انفجار و.... درسرم به گردش افتاد و به
قول معروف جلو چشمم را خون گرفته بود. واهمه ای برمن
مستولی شده بود که نکنه خدای نکرده کدام انفجاری به
زندگی ما پایان دهد. درهمین فکر ها بودم که همکارم، که
بهتر است بگویم همرزمم در این ماموریت، با خنده رو به
من کرده گفت ؛" ببین نکنه مرگ ما فرارسیده باشد...؟"
بعد ادامه داد؛ "اگر خدای نکرده کشته شویم، بعد از ما
همکاران خواهند گفت بیچاره فلانی ها ! قرار بود رئیس
دراین محفل شرکت نمایند، ولی اجل این بیچاره ها را به
سوی خود کشید،.......
رفیقم که این سخن را گفت، با خند ه ای وانمود کرد که
شوخی میکند، درعین حال میخواست ترس اش را در پشت این
خنده پنهان کند، مطمئن شدم که در این توهم و ترس تنها
نیستم، رفیقم نیز دچار ترس شده است، برای دلداری او
گفتم ؛ نه، خاطر جمع باش....هیچ اتفاقی انشاءالله
نمیفته... او خندید و گفت ؛ بله انشاءالله،....خوب
همینطوراتفاقی به ذهنم گشت،.... خوب شیطان هزار رقم
فکر.....
ولی مطمئن بودم که این رفیقم بیشتراز من ترسیده است و
تا پایان محفل ممکن نصف جان شود.....
رفیقم ادامه داد ؛ بهتر است آنجا که رفتیم نگوییم
ازکدام اداره آمده ایم،....
گفتم ؛خوب آری... حتماً.... باید به عنوان یک نفرعادی
شرکت کنیم، ما که نمیخواهیم آنجا جار بزنیم......
رفیقم گفت ؛ خوب عادیِ عادی هم نمیشه با این دریشی،
بهتراست وانمود کنیم معلم هستیم....
با
همین گفتگوها، به محل محفل رسیدیم، وبه موتروان گوشزد
کردیم که موتر را دور ازموتر مقامات دولتی دریک گوشه
ای ایستاد کند تا از گزند سالم بماند،، در حالیکه با
نگرانی دراندیشه بودیم راهی سالن شدیم....
وقتی تلاشی را دیدم کمی دل ام محکم شد که تلاشی است و
انتحارکننده نمیتواند از تلاشی بگذرد....
ولی وقتی از تلاشی تیرشدیم دو باره ترس ما را فرا
گرفت. این ترس زمانی بیشتر شد که رفیقم گوش زد کرد ؛
ببین ای چه رقم تلاشی است؟ کامره به این کلانی را در
جیبم ندید، دوباره خندید، و با خود گفت عجب پولیسهای
بی خیالی....
وقتی به سالن پا گذاشتیم رفیقم پیشنهاد کرد بهتراست در
دونقطه متفاوت بنشنیم، و دور ازهم، و ادامه داد ؛
البته گپی نمیشه، ولی خوب احتیاط شرط عقل است..... من
نیز پیشنهاد او را قبول کردم، و از هم جدا شدیم.
اول فکر کردم اگر از استژ دور باشم خوبتراست، لذا یک
چوکی چندین قطار دور تر از استژ و در پشت یک ستون طوری
انتخاب کردم که به گمانم اگرخدای نکرده گپی شود، که
منظورم همان انفجار است، تراشه های آن مرا نمیگرفت،
تازه درچنین چوکی امنی نشسته بودم که فکری درسرم گذشت،
فکر کردم اگر انتحار کننده از تلاشی عبورکند وقت
نمیکند خود را به استژ برساند، چون تجربه ثابت کرده
است که اکثرانتحارکننده ها قبل از رسیدن به هدف انفجار
کرده است، با همین فکر از آنجا برخاسته چند گام به پیش
رفته روی یک چوکی دو سه قطار مانده به استژ
نشستم......
درهمین حال متوجه شدم چوکی که نشسته ام درست نزدیک راه
رو است ومحل رفت و آمد مهمانخانه است، فکر کردم انتحار
کننده اگر بیاید ناگزیر از داخل راهرو میگذرد،
بنابراین یا خود را به این طرف صف منفجرمیکند یا به آن
طرف، لذا باید جایی را انتخاب کنم که ا زردیف و راه رو
به دور باشد، با همین اندیشه ازگوشه ی که درمسیر راه
رو بود برخواستم رفتم در چوکی ردیف های مابین، ولی باز
هم دلم آرام نبود، یک نوع اضطراب و تشویش د رمن مرا
بیقرار کرده بود، در همین حال چشمم به لوحه ای افتاد
که نوشته شده بود "خروج اضطراری"،ازجایم برخاستم، راست
رفتم پیش در خروجی، ولی درهمین حال درسرم گشت که اگر
خدای نکرده کدام انتحار شود همه مردم برای خروج
اضطراری و فرار، به همین دروازه هجوم میآورند، لذا
ممکن زیر دست و پا کوفته شوم، ازآنجا نیز برخاستم، در
اندیشه برای جای بعدی بودم که چشمم افتاد به دری که
روی آن نوشته شده بود "تشناب"، با خودم گفتم هیچ
انتحارکننده ای نمی آِید درداخل تشناب یا در برابر درب
تشناب خودش را منفجرکند، بهترین مکان بود، رفتم رو به
روی درب تشناب روی یک چوکی نشستم، فاصله من با دربِ
تشناب حدود نیم متر بود، با خودم فکرکردم اینجا مناسب
ترین جا است،...
تازه نشسته بودم وبه این فکربودم که این مناسب ترین جا
باید باشد که یک نفرآمد نشست و بلافاصله گفت ؛ خیلی
سست تلاشی میکنند، خدا نکرده..... قاه قاه خندید، با
این خنده میخواست ترسش را مخفی کند...
گفتم ؛ نه خاطرجمع باش، گپی نیست.....
وقتی آنانسر آغاز محفل را اعلان کرد، فقط فهمیدم که از
قاری دعوت کرد بیاید برای قرائت قرآن شریف، فکر کردم
درموقع تلاوت قرآن شریف، انتحار کننده برای حفظ ظاهر
هم که شده و برای نشان دادن اعتبار و اعتقادات اش،
درموقع تلاوت قرآن خودش را منفجر نمیکند، لذا برای
لحظه ای نفس راحتی کشیدم، و دراین لحظات روحانی فرصت
کردم گرد و برم را یک نگاهی بیاندازم، همگی با سکوت
کامل به تلاوت قرآن گوش میدادند، چهره ها اکثراً غمزده
و رنگ پریده به نظر می آمد... برای لحظاتی تازه به
آرمش نسبی رسیده بودم، که آنانسر اعلام کرد؛ والی صاحب
برا ی بیانیه افتتاحیه تشریف بیاورد، باز دلم فرو
ریخت، وقتی والی رفت پشت استژ، ترس سرا پایم را فرا
گرفت، اگر قرار باشد انفجاری رخ دهد زمانش فرا رسیده
بود، به این فکر افتادم که عاقلانه تر خواهد بود تا در
مدت این بیانیه خودم را گوشه کنم، لذا ا جا برخواستم
برای یک لحظه فکرکردم وقت آن فرا رسیده که انتحار
کننده عمل کند، با سرعت به سمت تشناب خیز برداشتم،
مثلی که کسی مرا تیله کند به داخل تشناب پریدم، دیدم
سالن تشناب پر از آدم است، و مردم به صف ایستاده اند،
اطاقها همگی پر است، درمیان جمعیت اما هیچ کدام نشان
نمیداد کاری به تشناب داشته باشند، بعضی با تلفن گپ
میزدند، بعضی سیگار دود میکردند، بعضی به یک گوشه
ایستاده چرت میزدند، و..... درهمین حال وزیر داخله را
دیدم که درسالن سیگا ردود میکرد و درعین حال با
موبایلش گپ میزد وچهار نفرمسلح که محافظین اش بودند او
را دوره کرده به حرفهایش گوش میدادند، معلوم نشد با چه
کسی یا مقامی گپ میزند، ولی هرچه بود نشان میداد زیاد
گپ مهمی نیست،...
وقتی سخنرانی والی تمام شد به سالن برگشتم،.......
دراین حال، درحالی که همه منتظر بودند وزیر داخله صحبت
کند، آنانسر پشت تریبون ظاهرشد و ضمن پوزش از شرکت
کنند گان اعلان کرد ؛" به علت کارعاجلی که پیش آمده
بود، و نیز مسایل تخنیکی با تاسف که وزیر صاحب
نتوانستند به سخنرانی اش بپردازد، به این صورت ضمن
تشکر از حضار، پایان محفل را اعلان میکنم......"
وقتی پایان محفل اعلان شد، درعین خوشحالی، به فکر
چگونگی خروج ازسالن افتادم، فکر کردم بهتر خواهد بود
از جمعیت کناره گیری کنم، اگر انتحارکننده ای باشد
حتماً خودش را داخل جمعیت منفجر میکند، ولی در همین
حال درسرم گشت که اگر مابین جمعیت نروم و با همین
جمعیت خودم را تیرنکنم، ناچار در آخرمیمانم و
دراینصورت یکجا با مقامات دولتی باید بیرون شوم، که
اگر انتحار کننده عاقل باشد که هست، حتماً منتظرمیماند
تا مقامات از سالون برآیند....، لذا با سرعت خودم را
زدم بین جمعیت، وقتی از دروازه سالن محفل بیرون میشدم،
شنیدم که کسی، با خودش یا با کسی و رفیقش نمی دانم با
چه کسی میگفت ؛ "خوب امروزهم که بخیر تیر شد"، و من با
شنیدن این حرف کمی احساس شادی کردم وفکر کردم دو باره
زنده شده ام، احساس زندگی به من دست داد. تازه وقت
کردم دور و برم را یک نگاهی بیاندازم تا ببینم که چه
تعداد جمعیت در این گردهمایی شرکت کرده است.....
با لبخندی که درلبانم جاری شده
بود با خود زمزمه کردم، "بلی امروزهم بخیر گذشت".