درد شدیدی
در شکم من پیچیده بود که همچون مار تمام وجودم را نیش
میزد . صدای ضربان قلب خود را می شنیدم. خلاصه اینکه
توصیف آن حالت به وسیله کلمات مشکل است . خداوند هیچ
شخصی را با چنین دردی گرفتار نکند . به همراهی یکی از
دوستان به معاینه خانه یــــک داکتر معروف رفتم. لوحه
معاینه خانه از دور دست ها می درخشید. طول لوحه ها چند
برابر قـد یک انسان و عرض آن از پهنای یک منزل کمی
کمتر بود. درین لوحه نوشته شده بود:
{{ دوکتور
...... پروفیسور ..... متخصص امـــراض داخله، اعصاب ،
رواتیزم، گــــوش و گلو، نسائی و ولادی ... و غیره.
تحصیلات در کشور های شرق دور ، شرق نزدیک ، شرق میانه
و کـشور های غربی .... }}
باور کنید
که از دیدن این لوحه روحاً آرامش یافتم. فکر کردم که
نیم درد های وجودم بــاد شد و به هوا رفت زیرا این
اندیشه در دماغم جوانه زد که ضرورتاً چند لحظه بعد صحت
من اعاده می شود.
همین که به
اتاق انتظار دوکتور رسیدم، خــــواستم که اولین نفری
باشم که مورد معاینه قرار گیرم. ناگاه شخصی که مسوول
توزیع نمرات و تنظیم نوبت بود، از آنطرف اتاق صدا
کرده، گفت:
او بیادر
نوبت ره مراعات کو .... تو ده شکم مادر چطور نه ماه و
نه روز طاقت کدی که هنوز نا آمده بی حوصله هستی و می
خواهی که نزد داکتر بروی؟
با ناله
بیقراری گفتم:
گل بیادر
تکلیف من عاجل هس. نزدیـک هس که از درد بترقم. باز شما
که نمره توزیع می کنین، به مه هم یک نمره بتین. مرد با
بی علاقه گی نمره یی را کف دستم گذاشت که در یکطرف آن
شماره { 1265 } نوشته شده بود. بعد مرا مخاطب ساخته ،
گفت:
داکتر
صاحـــب روزانــــــه شصت مــــریض را می بیند.
اینــــــه بخیر بیست و دو روز بعــــــد تشریف
بیــــــارین .....
نفر پنجم
شما هستین.
از شنیدن
این جمله چشمانم تاریکی کرد. دنیا در نظرم تیره و
تــــــار آمد . بــــــا کمی عصبانیت اظهار داشتم:
او بیادر
شاید چند دقیقه بعد شکم من بکفد و تو بیست و دو روز
بعد بـــــرایم نوبت می دهی ؟ بعد راهم را گرفتم و
خواستم که اتاق انتظار دوکتور را تــرک بگویم. هنوز از
زینه ها فرود نیامده بودم که شخص مذکور از عقب من دوان
دوان آمده و این بار با خوشرویی گفت:
آقا دیق
نشوین ... کوه چقه بلند هس، باز هم به سر خود راه داره
.... از قدیم گفتند: مشکلی نیست که آسان نشود. یک
مقدار پول بده، نوبت اول همین امروز از خـــــودت است.
بعد با لحن عاجزانه یی اظهار داشت:
شما خود
قضاوت کنید. آقای دوکتور روزانه شصت مریض را می بیند.
اگر لااقل فیس سه نفر را برایم بدهد من گاهی به آزار
کسی نمی پردازم. مشکل درین جاست که برایم گفته است
مصرف خود را از مراجعین پوره کنم.
اینجانب که
از شدت درد سر از پا نمی شناختم، به درخواست او مبلغ
بزرگی در کفش قرار دادم و بدون رعایت نوبت به معاینه
خانه دوکتور پا گذاشتم. در ذهن خود می پنداشتم که باید
دوکتور مرد مسن و کم از کم بیش از پنجاه سال عمر داشته
باشد. وقتی که از اتاق معاینه جوانکی را دیـــــدم که
در عقب میز قرار دارد ، فکر کردم که باید این آدم
یکـــی از کارمندان دفتر طبیب باشد. بچه جوان رو به
سویم گشتانـــــده، گفت:
بفرمائین
چه تکلیف دارین؟
صاحب می
خـــــواهم متخصص صاحب مرا معاینه کند .... واخ دلم
.... واخ دلم .... حوصله گپ زدن ندارم. لطفاً زودتر
مرا به اتاق متخصص صاحب رهنمایی کنین.
کاکا جان
شما با متخصص صاحب کار شخصی دارین یا که مریض هستین؟
مالوم هس
که مریض هستم.
خوب دیگه
اینجانب بچه متخصص هستم و آنها دو سه ســـال است که در
این شهر نیست . خدای بزرگ نگهدار جناب شان باشد. حتی
در کشور نیس .... ببی نسخه های تایپ شده او نزدم موجود
هس . چند قلم ادویه که ماهم داده میتانم.........
با شنیدن
این حرفها نزدیک بود که از حیرت شاخ بکشم. با صدای
لرزان اظهار داشتم:
صاحب اسناد
و افتخارات علمی که در لــوحه نوشته هس، مربوط پدر شما
هس . شما به این مقام سال ها هم نمی رسین.
کاکا جان
.... ای یک داکتری چـــــه هس .... مردم کلان کار
هــــا ره به جای برادر، پدر و حتی همسایه خود اجراء
می کنن. تو که از پدر من قرض می خــواستی، از من نمی
گرفتی؟ پس همین طور باید بدانی که من وارث مال و جاه و
کمال پدرم هستم .... تا که خواستم چیزی بگویم، زنگ را
به صدا در آورد و به مسوول پذیرش گفت:
ای کاکا ره
به بیرون رهنمایی کنین ... اینا مریض نمی باشن، بلکه
آمده است که از ما تحقیق کند.
من بیچاره
با وصف شدت درد اتـــاق معاینه را ترک کـــــردم و از
آنجا خارج شدم. به فاصله چند متری دورتر به معاینه
خــانه یکی از دوکتوران معروف دیگر رفتم. در اینجا صف
بزرگی تشکیل شده بود و بنده نیز در صف قرار گرفتم. در
آنجا خودم به چشمان خود دیدم که صف مریضان همچون برف
تموز رو به آب شدن است. مسوول پذیرش معاینه خانه
مریضان را توصیه و رهنمایی نموده، می گفت:
داکتر صاحب
وقت اضافی ندارند شما که داخل اتاق معاینه می شوید،
باید یکی بر سر میز معاینه قرار گیرد، دومی پیراهن خود
را از تن بکشد. معاینه مریض اولی خـــــلاص می شود تا
او خود را به اتاق معاینه پرتـــاپ نماید.یعنی
کـــــــه باید سه نفر همزمان در اتاق و یکنفر در عقب
دروازه آمــــــاده دخــــــول باشد.
اتفاقاً
مریضی کـــــه قبل از من بود یک خانم بـــــود. بیچاره
از بیان تکلیف خود در حضور سایر مریضان شرم می داشت.
داکتر رو به سوی او گشتانده، گفت:
خواهر وقت
طلاست. اگــــر قرار باشد که شما در تنهایی تکلیف خود
را بیان دارید طبعاً تا معاینه مریض دوم یک مقدار وقت
تلف می گـــردد. بهتر است در آنصورت حق المعاینه سه
نفر را بپردازید. زیرا حداکثر وقت یک معاینه نزد
مــــا دو دقیقه می باشد. خانم با این شرط موافقه کرد
و داکتر ما را از اتاق بیرون کرد. پس از چند لحظه
نـــوبت من رسید. من بیچاره همچــــون مار به خود می
پیچیدم و از شدت درد هر لحظه رنگ چهره ام ارغوانی می
شد.
داکتر پس
از معاینه مختصر گفت:
شما باید
همین اکنون به شفاخانه برین و عملیات بشین.
می خواستم
که از حضورش رخصت شوم، دیدم که یک نسخه دوا نیز برایم
نوشته و گفت:
به شما یک
نسخه دوا نوشتم باید از همین دواخانه ما خــریداری
کنی. گرچه تکلیف تو به عملیات بیشتر ضرورت دارد، ولی
این دوای ما تقویتی است که در خانه می توانند بچه ها و
خانم شما استعمال کند. حتی همسایه ها نیز اگر استعمال
کنند، فرق ندارد دوای بی خطر است. گفتم :
صاحب در
صورتیکه من به میز عملیات میروم چه ضرور است که این
دوا را بخرم؟
داکتر از
شنیدن این گفته بی حـــــوصله شد، خــــون در رگ
هــایش به حـــــرکت آمد و از روی عتاب اظهار داشت:
جناب می
فهمی که درین دواخانه چقدر سرمایه مــــــا بند هس؟
اگر تو یک نسخه نبری و دیگری نگیرد آخر کار ما زار
میشه.
به ناچار
از دواخانه دوا گرفتم و روانـــــه شفاخانه شدم. در
شفاخانه فقط حضور دوکتور جراح را احساس کردم و همین
قدر شنیدم که بخاطر حق الزحمه عملیات من چانه میزد و
می گفت که ما این اتاق ها را به کرایه می دهیم. دیگر
چیزی نفهمیدم یـک وقت متوجه شدم که در منزل خود در
بستر افتاده ام و درد بطن من چند بار شدیدتر شده و
خریطه های سیروم بالای سرم آویزان اند.
چشم باز
کردم و از اعضای فامیل خود پرسیدم که چرا به این حالت
مرا به منزل آورده اند؟
خانم که از
چشمانش اشک همچون ابر بهاری روان بود، گفت:
می دانی
همینکه داکتر تره عملیات کد، یک مریض پولدار پیدا شد و
او بستر تره به کرایه بلند تر به کرایه داد و ما مجبور
شدیم که تره به منزل بیاوریم، زیرانرخ کرایه هر اتاق
از دیگری بالاتر بود.
کاکا برکت
الله همسایه ما آهی کشیده، اظهار داشت:
خدا به این
داکتر هـــا انصاف بته .... اتاق هــــای شفاخانه ره
که دولتی هس، برای خود شخصی ساخته اند.
هنوز گپ
های او ادامه داشت که دروازه حویلی ما به شدت کوبیده
شد. بچه خرد سال اینجانب به دروازه رفت و به شتاب به
منزل آمده گت :
داکتر جراح
هس، با آمبولانس آمده می خواهد که شما را دو باره به
شفاخانه ببرد.
درین وقت
با وصف شـــــدت درد ازینکه احساس داکتر بر انگیخته
شده و به سراغ این حقیر آمده بود، به وجد آمدم و در دل
به او دعا نیک کردم، ولی همینکه نگاهش به نگاهم تلافی
کرد گفت:
بفرمائین
آغا ... شمــا باید دو باره عملیات بشین زیرا در اثنای
عملیات قیچی، پنس و سایر اشیای مربوط به عملیات در شکم
شما از نزدم فراموش شده اند. و با این گفته اش مرا دو
باره به شفاخانه و به سوی میز عملیات برد.