حاجی صاحب بازدلخان که مرد خوش سلیقه و به اصطلاح
دوستانش زنده دل است، سالگرد هفتاد سالگی اش را جشن
گرفته بود، و طبق معمول از همه دوستانش دعوت به عمل
آورده بود تا در چنین روز پر میمنت، تنهایش نگزارند، و
گفته بود که می خواهد تمام خوشی هایش را با دوستانش
قسمت کند. حاجی صاحب لطف نموده، مرا نیز در آن جشن
فرخنده دعوت نموده بودند. من با جبین گشاده دعوت حاجی
صاحب را لبیک گفتم و با خرید تحفۀ نا چیزی در جمع
دوستان شان پیوستم، زیرا از یک سو، می خواستم حاجی
بازدلخان را خوشنود سازم و از طرفی هم میتوانستم در
بحث های داغ سیاسی که معمولا ً در چنین مواقعی گرم تر
میباشد، شرکت کنم و عقده های دلم را که مدتی شده بود
درون سینه ام چندین گره سر به سر خورده بودند را یکی و
یکباره بگشایم.
اما، اینبار خلاف معمول دوچهره جدید و تازه وارد، در
جمع دوستان حاجی صاحب اضافه شده بودند که برایم آشنایی
قبلی نداشتند. ایشان در بلند ترین جایگاه مهمانخانه
حاجی صاحب با دبدبه خاصی لم داده بودند و نگاه های
نافذ شانرا به چهرۀ یکایک از مهمانها میدوختند و سرتا
پا معاینۀ شان می نمودند.
پیش از نوش جان نمودن نان، سر ها آهسته آهسته می
جنبیدند و هر کسی همرای پهلوفیلش گرم سخن بود، اما،
همینکه نان به نیمه رسید، آواز ها آهسته آهسته بلند و
بلند تر می شدند، این میرساند که سفرۀ رنگین و چرب
حاجی صاحب زور و قوت از دست رفته را به مهمانان محترم
باز میگرداند.
قصه و اختلاط از مزه نان و اینکه کی کدام نوع غذا را
بهتر می پسندد، شروع شد تا سرانجام گپ به جر و بحث
سیاسی کشید، چیزی که ما افغانها از چندین سال بدینسو
به آن معتاد شده ایم.
موضوع بحث ها مختلف بود، گاهی سیاستهای جاری در کشور،
گاهی هم سیاست کشورهای منطقه و بالاخره سیاستهای جهانی
را یکی پی دیگری حلاجی مینمودند. جالبتر از همه، آن دو
مهمان جدیدالشمول در دایره دوستان کهنه کار بودند که
بیشتر از همه نظر شانرا به خورد دیگران میدادند و فخر
میفروختند، چنانکه، اگر کس دیگری از حاضرین میخواست
چیزی بگوید فورا ً یکی از آن دو میان حرف آن شخص
میدوید و می گفت:
ـ توباش بیادر، تجربه و اطلاعات مه از شما کده خوبتر
اس... و به این ترتیب در حالیکه دهنش کف میکرد و رگهای
گردنش می پندید با تمام قدرت کوشش داشت احساساتی حرف
بزند، با ژست های گوناگون نشان دهد که یک سر و گردن
از دیگران بلند تر است. اگر احیانا ً کسی می خواست با
یکی از مهمانان حاضر سرگوشی کند، فوراً عکس العمل نشان
میداد و فریاد میزد:
ـ او بیادر، هوش ته سوی گپای مه بگی که مهم تر از
حرفهای مفت خودت اس.
سخن کوتاه آنروز تا دل شب، خوردیم، نوشیدیم و
حرفهای دو مبصر سیاسی جدید را شنیدیم که هیچ چیز تازه
یی هم درآن وجود نداشت. بنده که مانند دیگران نتوانسته
بودم حرفهای دلم را بگویم، و چند گره هم روی گره های
قبلی افزوده شده بود، با تأثر فراوان محفل را ترک
نمودم و به خانه ام برگشتم و راسا ً رفتم روی بسترم
درازکشیدم.
باورم نمی شد که من به نیویورک رفته باشم، اما،
حقیقـت این بود که هرسو نظر می انداختم، آسمان خراش ها
را میدیدم و هجوم موترهای رنگارنگ را که روی سرکهای
پهن درحرکت بودند. جمعیت بزرگی از راهروان، سرگردان
روی پیاده روها این سو و آنسو میرفتند، چند بار به
کسانیکه از مقابلم میگذشتند، سلام دادم، اما، هیچ
جوابی نشنیدم. شاید هم، زبانی را که من بدان گپ میزدم،
آنها نمی دانستند. تا نیمه های روز را این سو و آن سو
بدون داشتن هدف مشخص پرسه زدم، سر انجام حوصله ام
سررفت و مقابل مغازه بزرگ و شیکی ایستادم تا داخل آنرا
تماشا نمایم. دراین هنگام دیدم که دونفر قـُلـٌدر که
قد شان دوچند قد من بود، به بزرگی دو تا پیل در دو سوی
من قرار گرفتند و با چشمهای از حدقه برآمادۀ شان به من
خیره شدند. راستش زیاد ترسیده بودم، کوشش نمودم چشم در
چشم با آنها نشوم. فقط، زیر چشمی مراقب حرکات شان
بودم.
پس ازچند لحظه که بدون پلک زدن سویم میدیدند، سر انجام
یکی از آن دو مرد که آواز باریک و زنانه اش به هیکل
بزرگش نمی ماند از من پرسید:
ـ افغان هستی؟
سرم را به علامت مشبت تکان دادم، آنها بدون اینکه چیزی
بگویند از زیر دوبازویم گرفتند و مانند گـُدی گکی ازجا
بلندم نمودند و داخل موتری که کنار جاده پارک شده بود
انداختند، موتر به سرعت حرکت کرد و ازمحل دورشد.
خودم را میان قصر با شکوهی یافتم با کنیزکان خوشروی.
مرا غسل دادند، دریشی نو به تنم کردند، نکتایی
ابریشمین برگلویم آویختند و با عزت و اکرام روی چوکی
مجللی نشاندند. من که ازاین همه کار چیزی نفهمیده بودم
با چشمان از حدقه برآمده به همه میدیدم تا باشد کسی
کمکم کند تا از آن همه سر درگمی بیرون آیم.
مردی را دیدم که او هم دریشی نو به تن داشت و نکتایی
اش را همانند من محکم زیر گلویش بسته بود، با قدمهای
شمرده به من نزدیک شد و روبه رویم روی چوکی نشست، در
حالیکه لبخند ساختگی روی لبانش داشت، شروع کرد به سخن
گفتن. اما من متوجه شدم که آن مرد را کدام جای دیده
بودم، هرچند به خود فشارآوردم نفهمیدم کجا.
مرد تازه وارد برایم گفت:
ـ من به تو تبریک میگویم.
باعجله پرسیدم.
ـ چی را؟ دریشی ام را؟
ـ نی، تو از همین لحظه پادشاه هستی. باورم نمی شد با
تعجب پرسیدم.
ـ من؟ پادشاه کجا؟ پادشاه کدام کشور؟
ـ بلی، شما! پادشاه کشورخود تان، ما به خوبی میدانیم
که شما علاقمند سیاست هستید و در بحث های سیاسی جای
اول را دارید، لذا کاندید خیلی خوبی برای پادشاه بودن
میباشید. گفتم:
ـ این کار از من ساخته نیست، چون من از کار پادشاهی سر
در نمی آورم، دروغ و چالبازی را قطعا ً نمیدانم. بعدا
ً اینکه امروز، روز چپن و قره قل است و شما مره دریشی
و نکتایی پوشاندین.
ـ بلی، راست میگویی، دوره یی چپن و قره قل ختم شد،
همانطور که پکول به لنگی تبدیل شده بود، حالا نوبت به
دریشی و نکتایی رسیده. در مورد آموزش دروغ و نیرنگ،
چرت ته خراب نکن، بهترین آموزگاران دراین عرصه از کشور
ما و از میان سیاسیون ما سربلند کرده اند. تو هم که
شاگردی مارا پزیرفتی از این نعمت برخوردارت میسازیم.
بعد او برایم آموختاند که چطور پلانهایش را اجرا
نمایم، نان و آب را اگر فراموش نمایم خیر است، اما،
دموکراسی گفتن را نباید هرگز از یاد ببرم و روز صد بار
باید از آن یاد کنم، تا مردم باور کنند که می خواهیم
دموکراسی برای شان بیاوریم. ازهمه مهمتر اینکه آموختم
تا بازار جنگ و مواد مخدره را چطور باید گرم نگاه
دارم.
سخن کوتاه، تمام چیز های ضروری را به من آموزش دادند،
بعد مرا به میدان هوایی بردند. طیاره پرواز نمود، طبق
دستورالعمل باید بالای شهرکابل توسط فراشوت دیسانت
میگردیدم.
همینکه طیاره به کابل رسید و من آماده شدم تا بیرون
بپرم، ناگهان یادم آمد که من نامم را چه باید بگذارم.
از آن مردی که مرا همرایی میکرد در مورد پرسیدم، او
نبشته یی را به دستم داد و گفت:
ـ این هم نام جدیدت.
همینکه نامم را خواندم وحشت نمودم.
ـ" شاه شجاع سوم ".
با اکراه خودم را پس کشیدم، اما، آن مرد مرا تیله کرد
و از طیاره بیرون انداخت. در حالیکه به سرعت به سوی
زمین پایین میرفتم، فریاد میزدم، نه !!! نمی خواهم شاه
شجاع باشم. از وحشت صدای خودم از خواب پریدم. تمام تنم
از عرق تر شده بود و قلبم به شدت می تپید. باعجله هر
دو دستم را به آسمان بلند نمودم و زاری کنان گفتم:
خداوندا ! مرا به بخش، دیگر هرگز بحث سیاسی نخواهم
کرد.