این
بنده چشم و گوش بسته خداوند که از همه چیز و همه جا بی
خبر هستم، فکر می کردم که بیزنیس به معنی تجارت و
معامله است و بیزنیس من یعنی سوداگر و معامله دار. اما
این تصور من کاملاً غلط از آب درآمد و این است داستان
من:
در یک
شرکت تجارتی کارمند بودم. روز های اول کارم بود. دیدم
که چند نفر مرد نزد ارباب من آمدند. ارباب چند بار در
مقابل آنها خم شد و آنها تعارفات معمول را به عمل
آوردند.
دروازه
اطاق را بروی خود بستند و محفل خصوصی آنهـــــــا آغاز
گـــردید. اینجانب از پشت در به گفته های شان گوش دادم
کـــــه یکی می گفت:
بیادر
شما واقعاً که بیزنیس من است . همین چندی پیش به یکی
از کشور های خارجی رفته بودم. روزی در لب بحر نشسته و
غروب را تماشا می کردم. واقعاً که در کنار بحر منظره
غروب زیبایی و دل انگیزی دیگری دارد که به صد زبان نمی
توان بیان کرد. ناگاه متوجه شدم که چند کانتینر پر از
مواد را آهسته آهسته به کنار دریا نزدیک می کنند. از
یکی پرسیدم که گپ چیست؟ گفت: این کانتینر ها حاوی روغن
و چای و سایر مواد خوراکی می باشند که تاریخ مصرف آنها
به سر رسیده، می خواهیم که مواد مذکور را به دریا
بریزیم.
یکبار
عقل من قـــد کشید و گفتم: مالک اینها کجاس، با او کار
دارم؟
چند
دقیقه بعد سر و کله مردی پیدا شد که خــود را نماینده
با صلاحیت شرکت معرفی می کرد. برایش اظهار داشتم:
بیادر
اینــــاره به دریا نریز. بـــــالای من بفروش. آنرا
به کشور خـــــــود می برم و بـــــرای هموطنان
خــــــود می فروشم.
مرد با
ناباوری و هیجان حرف هایم را شنید. تیلفون همراه خود
را فعال کرد و با رئیس شرکت مخابره نمود. فردای آنروز
به یک مقدار پول ناچیز که همانا ترتیب اسناد باشد، این
کانتینر ها را بالایم فروخت. من آنها را به کشور خود
آوردم، چند واقعه تسمم و یکی دو واقعه مرگ ناشی از
خوردن مواد مذکور پیدا شد. دیگر همه چیز به خیر و
خیریت گذشت. ازین پول باد آورده مقدار ناچیز آنرا به
بعضی از موسسات خیریه و دوایر دولتی کمک کـــــردم، تا
اتوریته و شخصیت اجتماعی مـــــــرا بالا ببرد. واقعاً
کـــــــه من بیزنیس من هستم ..... شما بگوئید هستم یا
نیستم؟
همه
حاضران یکصدا فریاد کردند: کمیت بچه افضل ..... استاد
هستی ، استاد ........
دیگری
گلویش را صاف کـــــرده و چنین به صحبت شروع کــــرد:
از
لالایت گوش کو .... همی پدر مرحوم بنده که مرد، جای
داد و دارایی زیادی از او ماند. ما چهار خواهر و سه
برادر بودیم. همی یک برادر مه تقریباً دیوانه هس. اما
او دیگه ایقه تند و تیز بود که از مرچ سرخ هم تیز تر.
خواهران
را در ماه های اول مرگ پدرم به این گوشه و آن گوشه
شوهر دادم. به آدم هایی که در آسمان ستاره و در زمین
گوساله ندارند. هر کس که شنید گفت: مرحبا ... ای آدم
که غریب نواز هس ...
گپ بین
خود ما باشد . همو بیادر جوانمرگ مه موی دماغ بود. همو
بود که یکروز نزد دوکتور امراض عقلی و عصبی رفتم، پول
درشتی کف دستش گذاشتم و با هم به تفاهم رسیدم.
برادر
را فردا به زور و فشار نزد دوکتور بردم. همین که او را
معاینه کرد ، گفت : ای بیچاره تکلیف عقلی داره.
و در
همانروز تداوی او را آغاز کرد. گپ بین خود ما باشد، هر
بار که بیچاره می گوید: حق میراث مرا بده و یا می
خواهد با من سر ستیزه و دعوی بگیرد، چهره حق بجانب به
خود می گیرم و می گویم:
جان
بیادر ..... دوا های خوده منظم بخور ........
از اثر
تلقینات دوکتور و برخورد اعضای فامیل، این بیچاره حالا
دیگه به یک دیوانه واقعی داره تبدیل میشه .... لالایت
همه ثروت را زیر دست داره ، بگویید من بیزنیس من هستم
یا نه؟
والله
لالا برق لوچ هستی ..... هتلر هستی ..... ایره میگن
بیزنیس من .
سومی
عینک های ذره بینی اش را با دستمال جیبی اش پاک کرد،
شکم خود را به جلو هل داد و در حالی که با یک انگشت
بینی اش را می کاوید ، گفت:
زندگی
خودش یک بیزنیس هس .... اما شکر بنده گاهی این بیزنیس
را نه باخته ام ، گرچه لاف زدن و از خود گفتن د رقاموس
من نیست ، بان هم گپ از گپ می خیزد.
چند سال پیش شنیدم که یک آقا ( نامش را نمی گویم ) پول
زیادی را ذخیره کرده . هر چه که به این آدم خود را
نزدیک می کردم ، از من فا صله میگرفت. اما لالای شما
از سرش دست بردار نبود. همه باغ ها سبز و سرخ را
به او نشان دادم ، ولی زیر بار نمی
رفت آخر به این نتیجه رسیدم که باید خوی و عادت، سلیقه
و کردار او را پیدا کرد. شنیدم که مردک گل گلاب را
دوست دارد. خودم نیز تظاهر به دوستی گلاب کردم. اطلاع
حاصل کردم که او از جمله غذا ها فلان، فلان غذا را
دوست دارد، خودم نیز خود را علاقمند این غذا ها نشان
دادم. خلاصه لباس ها و رنگ های مورد نظر او را انتخاب
می کردم، تا بعد از مدتی به دلش چنگ زدم. دار و ندار
او را برداشتم و در طی دو سه ماه اول چند دفعه مفاد هم
نشان دادم. این بار یارو حریص تر شد و هر چه که پس
انداز داشت، به دسترس من قرار داد.
بلاخره
بیزنیس که بیزنیس است، وقتی که فهمیدم دور و بر او را
جارو زده ام، اعلان افلاس کردم. مردک از گاو غده او را
هم حاصل نکرد. بعد از مدتی کار و بار خود را علنی
ساختم و شکر حالا همه چیز دارم.... مقصد که لالای شما
دست ابلیس را از پشت سر می بندد.
من
بیچاره که کارمند عادی شرکت بودم، از شنیدن این حرف ها
مو بر اندامم راست شد ، ولی در دلم خود را تسلی میدادم
که من هم در آینده گرگ باران دیده می شوم و مو را از
خمیر می کشم، سر صد تا ازین بیزنیس من ها کلاه می
گذارم، اما تجربه ثابت کرد که هنوز اندر خم یک کوچه
هستم.
شما را
به انتظار نمی گذارم . ماهی نگذشته بود که ارباب مرا
بحیث معاون شرکت برگزید و در هر جا زیر بغلم هندوانه
می گذاشت که آقا نام خدا در تجارت تخصص دارد و چه و چه
است . بلاخره روزی مرا به صفت رئیس شرکت معرفی کرد. من
ازین حسن طالع در پیراهن نمی گنجیدم فکر می کردم که
این منم طاووس علیین شده. تا این که روزی ارباب هست و
بود شرکت را نقد کرد و گفت: در معامله دیگری آنرا به
کار می اندازد. خودش رفت و دیگر از او اطلاعی نشد یک
هفته بعد معامله داران شرکت از من طلبات خود را می
خواستند . از هر طرف جمیعت طلبکاران شرکت ریختند. دیگر
ارباب دود شده بود و به هوا رفته بود. سیمرغ شده بود و
به کوه قاف رفته بود. فقط همین چند روز قبل نامه ای
بدون امضاء او بدستم رسید که در آن نوشته بود:
بیزنیس
من دوست و آشنا نمی شناسد . امیدوارم کلاهی که بر سر
تو گذاشته ام، گشادی نکند. من که همه آرزو های خود را
به بال شرکت بسته بودم و آینده های روشن خود را در
منافع شرکت می جستم، چند روز است که در زندان آب خنک
می خورم و دست طلبکار ها به گردن من است. تازه فهمیدم
که بیزنیس در همه ساقه های زندگی بیزنیس من ها ریشه
دارد، در دوستی ها ، در وعده ها ، در نگاه ها، در
احترام گذاشتن و بی احترامی ها و بلاخره در عشق و محبت
ها.
اگر این
بار از زندان آزاد شدم، سعی می کنم که دیگر فریب کسی
را نخورم.