Home || Herat || Music || Photo || Index

یاد دوران کودکی

در طفوليت بر سر كويي چنان كه عادت كودكان باشد بازي ميكردم. كودكي چند را ديدم كه جمع ميآمدند. مرا جمعيت ايشان شگفت آمـــــد پيش رفتم پرسيدم كه كجا ميرويد؟ گفتند به مكتب از بهر تحصيل علم. گفتم چـــه باشد؟ گفتند ما جواب ندانيم، از استاد ما بايد پرسيدن اين بگفتند و از من در گذشتند.

بعد از زماني با خود گفتم گويي علم چه باشد و من چرا با ايشان پيش استاد نرفتم و از او علم نياموختم؟ بر پي ايشان رفتم، ايشـــان را نيافتم اما شيخي را ديدم در صحرايي ايستاده. در پيش رفتم و سلام كردم جـــواب داد و هر چه به حسن لطف تعلق داشت با من در پيش آورد. من گفتم جماعتي كودكان را ديدم كه به مكتب ميرفتند من از ايشان پرسيدم كه غرض رفتن به مكتب چه باشد؟ گفتند از استاد ما بايد پرسيدن. من آن زمان غافل شدم، ايشان از من درگذشتند. بعد از حضور ايشان مرا نيز هوس برخاست در پي ايشان رفتم، ايشان را نيافتم و اكنون هم در پي ايشان ميگردم. اگر هيچ از ايشان خبر داري، از استاد ايشان مرا آگاهي ده. شيخ گفت استاد ايشان منم! گفتم بايد كه از علم، مرا چيزي درآموزي. لوحي پيش آورد و الفبايي بر آنجا نبشته بود، در من آموخت. گفت امروز بدين قدر اختصار كن، فردا چيزي ديگر درآموزم و هر روز بيشتر تا عالم شوي. من به خانه رفتم و تا روز ديگر تكرار الفباي ميكردم. دو روز ديگر به خدمتش رفتم كه مرا درسي ديگر گفت آن نيز حاصل كردم. پس چنان شد كه روزي ده بار ميرفتم و هر بار چيزي ميآموختم چنان شــــــد كه خود يك زمان از خـــدمت شيخ خالي نميبودم و بسيار علم حاصل كردم.

يكي روز پيش شيخ ميرفتم، نااهلـــــي همراه افتاد، به هيچ وجــــــه وي را از خود دور نميتوانستم كردن. چون به خــــــدمت شيخ رسيدم، شيخ لوح را از دور برابر من بداشت، من بنگريستم، خبري ديدم بر لوح نبشته كه حال من بگرديد از ذوق آن سر كه بر لوح بود و چنان بيخويشتن گشتم كه هر چه بر لوح ديدم با آن همراه باز ميگفتم. همراه نااهل بود بر سخن من بخنديد و افسوس پيش آورد و سفاهت آغاز نهاد و عاقبت دست به سيلي دراز كرده گفت مگر ديوانه گشتهاي و اگر نه هيچ عاقلي جنس اين سخن نگويد. من برنجيدم و آن ذوق بر من سرد گشت. آن نااهل را بر جاي بگذاشتم و پيشتر رفتم. شيخ را بر مقام خود نديدم. رنج زيادت شد و سرگرداني روي به من نهاد مدتها گرد جهان ميگرديدم و به هيچ وجه استاد را باز نمييافتم.
 

روزي در خانقاه همي رفتم، پيري را ديدم در صدر آن خانقاه خرقهاي ملمع پوشيده، يك نيمه سپيد و يك نيمه سياه. سلام كردم جواب داد، حال خويش باز گفتم. پير گفت حق به دست شيخ است. سري كه از ذوق آن ارواح گذشتگان بزرگ در آسمان رقص ميكردند تو با كسي كه روز از شب باز نشناسد باز گويي سيلي خوري و شيخ تو را به خود راه ندهد. پير را گفتم كه در آن حال مرا حالي دگر بود و هر چه ميگفتم بيخويشتن ميگفتم. بايد كه سعي نمايي، باشد كه به سعي تو به خدمت شيخ رسم. پير مرا به خدمت شيخ برد. شيخ چون مرا ديد، گفت مگر نشنيدي كه وقتي سمندري به نزديك بط رفت به مهماني و فصل پاييز بود. سمندر را به غايت سرد بود. بط از حال وي خبر نميداشت شرح لــــذت آب ســـــرد ميداد و لذت آب حوضه در زمستان. سمندر طيره گشت و بط را برنجانيد و گفت اگر نه آنستي كه در خانه تو مهمانم و از اتباع تو انديشه ميكنم، تو را زنده نگذاشتمي و از پيش بط برفت. اكنون تو نميداني كه چون با نااهل سخن گويي سيلي خوري و سخني كه فهم نكنند بر كفر و ديگر چيزها حمل كنند و هزار چيز از اينجا تولد كند. مر شيخ را گفتم:

چون مذهب و اعتقاد پاكست مرا از طعنه نااهل چه باكست مرا

مرا گفت: هـــر سخن به هر جــــــاي گفتن خطاست و هر سخن از هر كس پرسيدن هم خطاست. سخن از اهل، دريغ نبايد داشت كه نااهل را خود از سخن مردان بود. مثال دل نااهل و بيگانه از حقيقت همچنان است كه فتيلهاي كه به جاي روغن آب بدو رسيده باشد چندان كــه آتش به نزد او بري افروخته نشود. امـــا دل آشنا همچو شمعي است كه آتش از دور به خود كشد و افروخته شود.

ارسالی هنگامه زهرا فروغ

 

Copyright Herat.Co.Uk Inc All Rights Reserved.